<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>حیرت دمیده</title>
<link>http://alamekhaki.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 08 Dec 2009 08:39:53 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>16 آذر</title>
<link>http://alamekhaki.blogfa.com/post-154.aspx</link>
<description> من در ۱۶ آذر دلم به حال بسیج و شرافتی که دارد چه آسان خرج بی تدبیریها می شودُ سوخت.یادش به خیر بسیج که ملجا صداقت و عشق بود. دلم به حال پلیس ضد شورش سوخت. و دلم به حال مردمی که تنها می خواهند دیده شوند سوخت. آقایان از هر دو طرف سبز و زرد. لحظه ای درنگ کنید. حقایق را بپذیرید و به فکر اصلاح باشید. آتش فتنه هر روز دارد بیشتر می شود. به فکر ما نیستید به فکر اسلام و مسلمانی نیستیدُ لا اقل فکری به حال آقا زاده های تیتیش خودتان بکنید. به فکر حکومت خودتان باشید و ........</description>
<pubDate>Tue, 08 Dec 2009 08:39:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alamekhaki&amp;postid=154</comments>
<dc:creator>alamekhaki</dc:creator>
<guid>http://alamekhaki.blogfa.com/post-154.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عالم چو کوه طور دان ما همچو موسی طالبان</title>
<link>http://alamekhaki.blogfa.com/post-153.aspx</link>
<description>ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شما/ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;NOBR&gt;افتاده در غرقابه ای تا خود که داند آشنا&lt;/NOBR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;NOBR&gt;گر سیل عالم پر شود هر موج چون اشتر شود&lt;/NOBR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;NOBR&gt;&lt;/NOBR&gt;&lt;NOBR&gt;مرغان آبی را چه غم تا غم خورد مرغ هوا&lt;/NOBR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;NOBR&gt;ما رخ ز شکر افروخته با موج و بحر آموخته&lt;/NOBR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;NOBR&gt;&lt;/NOBR&gt;&lt;NOBR&gt;زان سان که ماهی را بود دریا و طوفان جان فزا&lt;/NOBR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;NOBR&gt;ای شیخ ما را فوطه ده وی آب ما را غوطه ده&lt;/NOBR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;NOBR&gt;&lt;/NOBR&gt;&lt;NOBR&gt;ای موسی عمران بیا بر آب دریا زن عصا&lt;/NOBR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;NOBR&gt;این باد اندر هر سری سودای دیگر می پزد&lt;/NOBR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;NOBR&gt;&lt;/NOBR&gt;&lt;NOBR&gt;سودای آن ساقی مرا باقی همه آن شما&lt;/NOBR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;NOBR&gt;دیروز مستان را بره بربود آن ساقی کله&lt;/NOBR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;NOBR&gt;&lt;/NOBR&gt;&lt;NOBR&gt;امروز می در می دهد تا برکند از ما قبا&lt;/NOBR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;NOBR&gt;ای رشک ماه و مشتری با ما و پنهان چون پری&lt;/NOBR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;NOBR&gt;&lt;/NOBR&gt;&lt;NOBR&gt;خوش خوش کشانم می بری آخر نگویی تا کجا&lt;/NOBR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;NOBR&gt;هر جا روی تو با منی ای هر دو چشم و روشنی&lt;/NOBR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;NOBR&gt;&lt;/NOBR&gt;&lt;NOBR&gt;خواهی سوی مستیم کش خواهی ببر سوی فنا&lt;/NOBR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;NOBR&gt;عالم چو کوه طور دان ما همچو موسی طالبان&lt;/NOBR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;NOBR&gt;&lt;/NOBR&gt;&lt;NOBR&gt;هر دم تجلی می رسد بر می شکافد کوه را&lt;/NOBR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;NOBR&gt;یک پاره اخضر می شود یک پاره عبهر می شود&lt;/NOBR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;NOBR&gt;&lt;/NOBR&gt;&lt;NOBR&gt;یک پاره گوهر می شود یک پاره لعل و کهربا&lt;/NOBR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;NOBR&gt;ای طالب دیدار او بنگر درین کهسار او&lt;/NOBR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;NOBR&gt;&lt;/NOBR&gt;&lt;NOBR&gt;ای که چه باد خورده ای ما مست گشتیم از صدا&lt;/NOBR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;NOBR&gt;ای باغبان ای باغبان در ما چه در پیچیده&lt;/NOBR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;NOBR&gt; ای&lt;/NOBR&gt;&lt;NOBR&gt;گر برده ایم انگور تو تو برده ای انبان ما&lt;/NOBR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Dec 2009 06:59:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alamekhaki&amp;postid=153</comments>
<dc:creator>alamekhaki</dc:creator>
<guid>http://alamekhaki.blogfa.com/post-153.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از سرزمین آفتاب</title>
<link>http://alamekhaki.blogfa.com/post-152.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;این داستان را اگر به  گذشته باز نگردم نمی توانم  تعریف کنم. چه پیش از آنکه ما به آینده نظر داشته باشیم در اکنونی هستیم که کانون تلاقی خاطرات گذشته است. درست مانند یک منشور که نور گذشته بسته به اینکه از کجا به ما چشم بدوزد طیفهایی از نور آینده ما را رقم می زند. زندگی برای ما درست از زمانی آغاز می شود که گذشته تا حدودی در آن جاری شده باشد. رودخانه ای که از بارش چند قطره باران در کوهستان شکل می گیرد تنها زمانی صورت رود به خود می گیرد که این قطره ها از اندازه ای بیشتر شده باشند و تجمع آنها است که کم کم به صورت یک برکه  خود را نشان می دهد. حوادث مختلفی که در این میان اما به وقوع می پیوندد  تنها می تواند  به حجیم تر شدن این رود بیانجامد. رودخانه اما خانه رود است  و موسیقیی که از آن به گوش می رسد را می توان تعبیر به زندگانی کرد.انسان تنها زمانی انسان است  که این موسیقی  که صدای گذشته است را به گونه ای بسیار روشن در یابد و بشنود. اما این موسیقی از هزار توی گذشته  بر می آید و رهنمونی است به سوی آینده. حال، هر چه هست  همین موسیقی است تا همینک. و چه بسا در همینک نیز این موسیقی  با قطره ای که در رودخانه می افتد  و یا تحت تاثیر گرمای خورشید  به آسمان پرواز می کند فراز و فرودهای متفاوتی از تجربه را برای آدمی  ایجاد کند. اما بر اساس آنچه از رود آموخته ام می توانم بگویم که ما ناگزیر به رفتن و پیوستن  و بریدنیم. اما از همه این رفتنها و بریدنها و  پیوستنها نوایی بر می خیزد که  که تا آنرا نشنویم نمی توانیم  بگوییم که زندگی کرده ایم.  آنچه امروز کمتر بین آدمها دیده می شود این گوش کردن به موسیقی خود است. آدمها می آیند و می روند بدون آنکه به خود گوش فرا دهند. آنها در بهترین حالات ممکن تنها به نواهایی گوش فرا می دهند که به خودشان تعلق ندارد.یعنی ما در این روزگار پیوسته با آدمهایی سر و کار داریم که هیچ گاه زاده نمی شوند. چه زادن مترادف با شنیدن است . و اینگونه شنیدن  یعنی دیدن و چشیدن و بوییدن و لمس کردن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شاید برای همین است که آدمهایی که حرفهای دیگران را نقل قول می کنند برای من همیشه کسل کننده  و گاه تهوع آور است. این درست که انسان برای تفریح هم که شده  بد نیست که گاهی از در یچه چشم دیگران به دنیا نگاه کند.  اما اینگونه انسانی چه بسا در هزار توی دیگران گم می شود. , و همیشه از رو در رو شدن با خود بیم دارد. این نوع از آدمها که در زمانه ما کم هم نیستند ترس از خود را به صورتهای مختلف بروز می دهند رایج ترین نوع این بروز ها شاید در فضل فروشی های فیلسوف مابانه بروز کند. من بسیاری از این آدمها را دیده ام تا برای فرار از این گم گشتگی سعی می کنند با استفاده از کلمات قلبمه سلمبه احترام دیگران را بر انگیزند. هدف آنها از این کار شاید همراه کردن هر چه بیشتر افراد در راهی است که خود نمی دانند به کجا ختم می شود. آنها بدون اینکه خود بدانند این همراهی را برای این می خواهند تا برای لحظه ای هم که شده با پر نمودن تنهایی های خود  از این هراسناکی بکاهند. اما هر چه ادعا هایشان برای همراه نمودن تعداد بیشتر از خلایقی که هیچ چهار چوبی برای زندگی ندارند بیشتر می شود این خوف  نیز بیشتر می شود. این مشکل وقتی بغرنج تر و حاد تر می شود که فرد مورد نظر ما از هوش و استعداد فوق العاده ای هم بر خوردار باشد. در این صورت هر چند می تواند افراد بسیاری را دور خود جمع کند اما در درون او این هراس از رویاروی با خود او را چنان می خورد که به افسردگی های حاد مبتلا می شود. پیروان این افراد معمولا فکر می کنند که افسردگی استادشان البته از درک بالایش از هستی نشات گرفته و  در مقام هم دردی چه بسا حاضرند هر کاری انجام دهند تا اندکی از رنج استاد بکاهند  . جالب اینجا است که که هر چه این همدردی ها صادقانه تر باشد  آن میزان احساس بیهودگی فرد نیز هراسناک تر می شود.  تا جاییکه  ممکن است این احساس آنچنان عظیم شود که او به جنون بکشاند.  دنیای ما پر است از دیوانگانی اینچنینی که حقیقت را در سیاهه کتابها می جویند نه در مواجهه رو در رو با هستی. دیوانگانی که گمراهی های بزرگ را در همه جوانب زندگی برای بشر امروز رقم زده اند. دیدن زندگی این افراد از نزدیک مرا به این نتیجه رسانده است که زندگی یک کشاورز که بی واسطه در تعامل با هستی است چه بسا  بسیار لذت بخش تر و زیبا تر از زندگی فیلسوف مابانه این افراد است و مرا به این باور رسانده است که یک کشاورز یا یک چوپان  نه تنها ممکن است درک عمیق تری از هستی نسبت به متفکرانی اینچنینی داشته باشد بلکه چون زندگی مجال نهان روشی های اینچنینی را از او گرفته است لحظات شاد تری رای به واسطه درک عمیق تر از زیبایی نصیب خود می سازد. .....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Dec 2009 08:37:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alamekhaki&amp;postid=152</comments>
<dc:creator>alamekhaki</dc:creator>
<guid>http://alamekhaki.blogfa.com/post-152.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بر خفت تنزل رحمت گریستم</title>
<link>http://alamekhaki.blogfa.com/post-151.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&quot;سهل است شفاعت گری جرم دو عالم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گرقابل يک ذره گناه تو توان شد&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot;زاهد نیستم تا وهم املم غبار آیینه اندیشه باشد، و دکان شیخی نچیده ام تا خیالم در این پرده جنس تزویری بر تراشد&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مردی از پیامبر اسلام پرسید: &quot; مومن زنا می‏کند؟ پیغمبر فرمود:گاه می‏شود. پرسید: مومن دزدی می‏کند؟ فرمود: گاه می‏شود. عرض کرد: یارسول الله! مومن دروغ می‏گوید؟ فرمود: نه. خدای فرمود: «انما یفتری الکذب الذین‏لا یومنون بآیات الله.» &quot; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;باز در حدیث از حضرت مصطفی است که خدای تعالی نپذیرد کرداری را که اندر او یک ذره ریا باشد و  از او نقل می کنند که گفت: در روز قیامت یکی را بیاورند و گویند : چه طاعت داری؟ گوید جان خویش اندر راه حق تعالی فدا کردم تا اندر غزا مرا بکشتند. حق تعالی گوید: دروغ می گویی برای ان کردی تا گویند فلان مردی مردانه است. بگوید:وی را به دوزخ برید. دیگری بیاورندو وی را بپرسند: چه طاعت داری؟ گوید: هر چه داشتم به صدقه بدادم. حق تعالی گوید: دروغ می گویی، برای آن کردی تا بگویند فلان مردی سخی است.، بگیرید و وی را به دوزخ برید.  دیگری را بیارند. گویند چه طاعت داری؟ گوید: علم و قران آموختم و رنج بسیار بردم و به خلق  آموختم  و گوید دروغ می گویی، بدان آموختی تا گویند فلان مردی عالم است.  ....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بیدل نیز که خود را شاگرد دبستان حضرت مصطفی می داند و می گوید که سخن را از حضرتش  آموخته با آنکه عصیان را از جانب آدم می پذیرد و معتقد است انسان گناهکار پروانه رحمت باغ هستی است که گرده های غفران را به سایر گلهای این باغ می رساند و آنان را با صفت غفاریت حضرت دوست بارور می کند و تا آنجا پیش می رود که شفاعت گری جرم دو عالم را برای انسان گناهکار آسان می داند به شرطی که آن فرد گناهی چنان که شایسته غفاریت اوست را مرتکب شود، اما انسان را ازگناهانی چون دروغ وریا بیم می دهد  و از اینکه فرزندان آدم مرتکب چنین گناهانی می شوند به حال بشریت افسوس می خورد :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اندوهم از معاصی پوچ اینقدر نبود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بر خفت تنزل رحمت گریستم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; در اندیشه عارفانه او ریا کار و زناکار تفاوت چندانی با هم ندارند:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به معنی ریا از زنا  نیست کم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگر بنگری صورت لفظ هم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کسانی که مشق ریا کرده اند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به تصحیف نامش زنا کرده اند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; و به همین دلیل همه  را از فریب پاکی دامان زاهد بیم می دهد:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مخور از پاکی دامان زاهد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فریب نور بی ایمان زاهد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ز فکر سادگیهایش بپرهیز &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کتان داری از این مهتاب بگریز&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چو صبح کاذب است این تیغ جانکاه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هلاک کاروانی را کمینگاه..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در نظر او کافر بسیار بر زاهد ریا کار شرافت دارد و کفر بر ایمانی اینچنینی تاسف می خورد: &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زاهد که به می کشان تخلف دارد &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بر اسلامش کفر تاسف دارد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; عمری است که از عقیده باطل او&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شیطان در ملک حق تصرف دارد.  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پیمانه خشم بیدل از ریاکاران آنچنان پر است که تصرف شیطان  در ملک حق را ناشی از ایمان ریاکارانه می پندارد و همانند حافظ که معتقد است که آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت ، ریاکاران زمانه خود را مورد خطاب قرار می دهد که &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بگو به شیخ که از کفر تا به دین فرق است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ز خود پرستی تو تا به می پرستی ما&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; وسر انجام  به کسانی که از ظاهر دین وسیله ای برای کسب اعتبارو شهرت و ثروت می نمایند صریحا گوشزد می کند که  ریش بی ریشه تان نزدیک است تا خس آتش دوزخ تان بشود:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چنین ریش تشویش دین است و بس&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خس اتش دوزخ این است و بس........&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; تا بعد &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;باقی باقایتان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Nov 2009 08:11:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alamekhaki&amp;postid=151</comments>
<dc:creator>alamekhaki</dc:creator>
<guid>http://alamekhaki.blogfa.com/post-151.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کردان مرد</title>
<link>http://alamekhaki.blogfa.com/post-150.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کردان مرد. این را دیشب از تلوزیون شنیدم.  تقدیر او را کشاند تا وزیر کشورش کرد و بعد به سرعت برق و باد  آن افتضاح بزرگ را در جلوی راهش گذاشت و مرگ عقابی که در بالای سر همه مان در پرواز است  اینبار او را شکار خودش کرد. بعضی ها گفتند آنفولانزای نوع آ گرفته و برخی دیگر مرگ او را به نفرین یک ملت نسبت می دهند. اما من ضمن اینکه برایش آرزوی بخشایش می کنم مرگش را تذکر بزرگی برای همه نوع انسان می دانم.  تذکری برای ما که روزانه چندین نفر از پیرامونیان ما را مرگ فرا می گیرد و ما عادت کرده ایم که فراموششان کنیم.  و در گمان ما مانند کودکانی که قایم باشک بازی می کنیم با خودمان می اندیشیم که مرگ هرگز ما را پیدا نخواهد کرد. کردان مرد و مرگ اندیشی بار دیگر تمامی وجودم را فرا گرفته و بیش از هر زمان دیگری از خداوندگار عالم و آدم می خواهم که عاقبت همه ما را به خیر کند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Nov 2009 06:13:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alamekhaki&amp;postid=150</comments>
<dc:creator>alamekhaki</dc:creator>
<guid>http://alamekhaki.blogfa.com/post-150.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تن همچون مريم است</title>
<link>http://alamekhaki.blogfa.com/post-149.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;برای کسی که با زبان دل آشنا است ، همه چیز زیبا است و همه چیز روشن. اما کسانی که از احساس فاصله می گیررند تجزیه و تحلیل ایشان ناقص می ماند، در زمانه ای که آنچه از آن به خردمندی یاد می شود ما را به سمت وحشت پیش می برد، که فرمود &quot;زندگی بدون دین پر از وحشت است&quot; باید به رویا پناه آورد. و تخیل شاعرانه شاید راهگشا تر باشد. راستی چه کسی به دانه ای که دردل خاک پنهان شده می گوید که برخیز و پوسته ات را بشکاف و درخت شو. درد. دردهایی که معلم هستی است و همه را برای هست شدن بر می انگیزد. بر انگیختن و بر انگیخته شدن همیشه با درد همراه است. بهار همیشه بعد از زمستان می آید و وقتی که شب می شود روزفرا می رسد. خورشید وقتی متولد می شود که تاریکی به نهایت خود رسیده باشد و  باغ،  بهار را همیشه با صبر بر زمستان است که درک می کند. حال هر چه زمستان توفنده تر باشد بهار دستان درختان را پر شکوفه تر می کند. دانه ای که در دل خاک پنهان است برای آنکه جوانه زندگی را فریاد بزند ناچار به شکافتن پوسته خود است. هیچ دانه ای جز با صبر و تحمل درد تاریکی در دل خاک جوانه نمیزند و درخت نمی شود. کرم کوچک ابریشم برای آنکه به آرزوی دیرنه اش یعنی پروانه شدن و پرواز کردن در آسمان آبی برسد باید مدتی در زندانی که خود به دور خودش پیله می تند اسیر باشد.  و در همه اینها این درد است که او را به سمت پروانه شدن راهبر است. این قاعده تخلف نا پذیر هستی است که برهان درد را بر در رودخانه حیات جاری کرده  است.  و عبور از سنگلاخها و دره ها لازمه رودخانه شدن قطره ها است. برهان درد برهان حیات است و راستی اگر گلهای بهاری نبود چه کسی می توانست حیات یک بوته گل و یا درخت را تصدیق کند. و اگر صبر بر نهایت تاریکی نبود چگونه حیات روز را خورشید بر آمده از مشرق مهر تایید می نهاد. تولد یک پروانه نهایت هستی را برای کرم ابریشم تایید می کند و دمیدن شکوفه در دستان باغ هستی را برای باغ فریاد می سازد اما تا به حال از خود پرسیده ای که چگونه رویای انسان بودن تو تعبیر می شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و مريم در حالى كه او را در آغوش گرفته بود، نزد قومش آورد؛ گفتند: «اى مريم! كار بسيار عجيب و بدى انجام دادى! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اى خواهر هارون! نه پدرت مرد بدى بود، و نه مادرت زن بد كاره‏اى!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مريم به او اشاره كرد؛ گفتند: «چگونه با كودكى كه در گاهواره است سخن بگوييم؟!» &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;(ناگهان عيسى زبان به سخن گشود و) گفت: «من بنده خدايم؛ او كتاب (آسمانى) به من داده؛ و مرا پيامبر قرار داده است! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و مرا -هر جا كه باشم- وجودى پربركت قرار داده؛ و تا زمانى كه زنده‏ام، مرا به نماز و زكات توصيه كرده است! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و مرا نسبت به مادرم نيكوكار قرار داده؛ و جبار و شقى قرار نداده است! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و سلام (خدا) بر من، در آن روز كه متولد شدم، و در آن روز كه مى‏ميرم، و آن روز كه زنده برانگيخته خواهم شد!»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اين است عيسى پسر مريم؛ گفتار حقى كه در آن ترديد مى‏كنند!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot; تن همچون مريم است، و هر يکی عيسی داريم: اگر ما را درد پيدا شود، عيسای ما بزايد؛ و اگر درد نباشد، عيسی، هم از آن راه نهانی که آمد، باز به اصل خود پيوندد_ الا ما محروم مانيم و ازو بی بهره.&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پس تونیز تا دیر نشده این دردخداوند و این درد جاودانگی را در یاب  تا برهانی باشد برای انسان بودن تو. که جز عیسی تو هیچ کس نمی تواند حیات انسانی تو را تصدیق کند و تو را از ملامت ملامت گران برهاند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یا علی تا بعد باقی بقایتان باد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 06:39:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alamekhaki&amp;postid=149</comments>
<dc:creator>alamekhaki</dc:creator>
<guid>http://alamekhaki.blogfa.com/post-149.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پاییز، حکایت فصلها و شحنه تقدیر</title>
<link>http://alamekhaki.blogfa.com/post-148.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آن بهاران لطف شحنه کبریا است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وان خزان تهدید و تخویف خدا است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حکایت فصلها، داستان شحنه تقدیر با دل است. که محبوس در آ ب و گل است. بسط و قبض دلها چون گشاده دستی بهار است و فرو بستگی زمستان. شهنه تقدیر را نمی بینی که چگونه این خاک دژم را مواخذه می کند هلا  هلا که چه دزدیده ای از خزانه حق و دریای کرم.  بر خیز  و بازده  و باز گو . می گوید هیچ .هیچ. هیچ. و ابرها و بادها و برقها در گذرند که هیچ؟. این هیچ را باز ده!  این هیچ را شرح کن!. کلمات شحنه رنگ محبت می گیرد.چون شکر می شود که هین پس شرح این هیچ بگو. ابرها از راه می رسند و باران. باران. باران. وآنگاه بهار.و بهار از راه می رسد با سپاهی از درختان که شکوفه در دست  دعا گویان و ثنا خوان و ترانه سرا دستهایشان را به اجابت به آسمان بلند کرده و می گویند ایاک نستعین. بهار همه ایاک نستعین است.  خنده گل و تبسم غنچه ها همه ایاک نستعین است. و لشکر پیاده سبزه  همه ایاک نستعین است.  غلغله ای که در بهار در باغ بر پا می شود و آواز   قناری ها و بلبلان همه ایاک نستعین است.  صدای پرهای زنبورهای عسل و پروانه همه ایاک نستعین است . و باغ آبستن می شود همه از این ایاک نستعین. نگاه کن . نمی بینی گلها را که چگونه دارند تبدیل به هسته های میوه می شوند. نمی شنوی صدای درختان میوه را، درختان حامله را را که فریاد بر می آورند که ز پری میوه ها اشکسته می شوم نگهم دار ای مهین. تابستان می شود.تابستان گرم فصل استجابت دعای ایاک نستعین است. استجابت دعای ایاک نستعین را همه را درمیوه های انجیرو زردآلو و نارنج و سیب  و گلابی نمی بینی. باز شحنه تقدیر دست به تازیانه میبرد. . تازیانه باد پاییزی وزیدن می گیرد و باشدت هرچه تمام تر بر پیکره خاک فرود می آید که بازگو باز چه داری از این خزانه غیب و دریای کرم که عیانش نکرده ای.. و زمین شرمنده و سر افکنده از دروغ نخستین که دیگر هیچ نمانده که نگفته باشم!. پس اکنون نوبت نگفته ها است.  تازیانه باد فرود می اید و شحنه در مقام سوال که گفتنی ها ان بود  حال باید که از نگفتنی ها بگویی.و پاییز آغاز می شود برگها می ریزندو زر سرخ می شوند. گلهای پاییزی سر از غنچه به در می اورند که ما هنوز نگفته های باغیم.درخاتان دست به دعا بر می دارند که ایاک نعبد. ایاک نعبد. ایاک نعبد است زمستان دعای باغ.و ایاک نعبد شرح همه ناگفته های خاک است در زمستان.که شحنه تقدیر آن را با تازیانه خوف بر ما آشکار می کند.  بهار لطف شحنه کبریا است همه شکر است و شور و شکر و خزان تهدید و تخویف خدا است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حکایت فصلها، داستان شحنه تقدیر با دل است که محبوس در آب و گل است. و بدان ای شیر مرد که حق تعالی گرم و سرو و رنج و درد را برای آن بر تن ما می نهد تا نقد جان ما را ظاهر کند. و این آب و گلی که بدنهای ما است در حقیقت مانند همان دزد خاک است که منکر و دزد جانهای ما است. بساطتت دلها سخنان چون شکر شحنه است تا خزاین بهاری تو را آشکار کند و این تازیانه سلوک  و قبض و درد و غل و غش را هم از این سان است تا از خزاینه غیب وجود تو میوه های پاییزی وجود تو به عرصه و عرضه آیند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یا علی تا بعد باقی بقای تان باد &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Nov 2009 10:20:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alamekhaki&amp;postid=148</comments>
<dc:creator>alamekhaki</dc:creator>
<guid>http://alamekhaki.blogfa.com/post-148.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عقل</title>
<link>http://alamekhaki.blogfa.com/post-147.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مادر شتر ناقه صالح کوه بود. و شتر از دل کوه شیهه کشان در آمد  که نشانه باشد از جانب حضرت پرودگار. صالح گفت. این شتر را مکشید واز شیرش بهره مند گردید. بگذارید از این چشمه، آب، یک روز سهم شما و یک روز سهم  او باشد.  و بدانید که این شتر را می کشید و عذاب بر شما شایسته است. مردمان ثمود اما آن معجزه عظیم را نمی دیدند. مادر شتر کوه باشد؟! آخر این چگونه ممکن است!. یونس از پیامبران بود. چون به آن کشتی پر از مردم گریخت،قرعه زدند و او در قرعه مغلوب شد. ماهی ببلعیدش و او در خور سرزنش بود.پس اگر نه از تسبیح گویان می بوده،تا روز قیامت در شکم ماهی می ماند. پس او را که بیمار بود به خشکی افکندیم و برفراز سرش بوته کدویی رویانیدیم و او را به رسالت بر صد هزار کس و بیشتر فرستادیم(مورچه ای با سلیمان حرف می زد و هدهد سفیرش بود.  سلیمان بر همه عالم حکم می راند. تختش را باد جابجا می کرد و عاصف برخیا به  طرفه العینی  تخت بلقیس را از آن سوی آبها و کوهها و صحراهها به بیت المقدس آورد. به پایتخت جهانی سلیمان. ابراهیم به خداوند گفت پروردگارا، به من بنماى كه چگونه مردگان را زنده مى‏كنى؟ گفت: مگر باور ندارى؟ گفت: چرا، و ليكن تا دلم آرام گيرد. گفت: چهار پرنده برگير و آنها را نزد خود جمع و پاره پاره كن، سپس بر هر كوه پاره‏اى از آنها بِنِه، آنگاه بخوانشان تا شتابان سوى تو آيند و بدان كه خدا تواناى بى‏همتا و داناى استواركار است.و ابراهیم چهار پرنده را به امر خدا کشت و گوشتها و استخوانهایش را در هم آمیخت و بر روی چهار کوه قرار داد تا به دستوری حق دوباره زندگی یابند  و داستان موسی و عصا و موسی و شکافتن دریا و دریا را آرمیده [به حال خود] بگذار و بگذر، آنان [فرعونیان] سپاهی غرق شدنی اند و ید بیضایش و  حکایتش با خضر آن هنگام که با خود اندیشید آیا عالم تر از من در این جهان نیز هست؟ خداوند هيچكس را عالم‎تر از من نيافريده است. و خداوند همان‎دم به موسي ـ عليه السلام ـ وحي كرد: آري داناتر از تو عبد و بندة ما خضر ـ عليه السلام ـ است، او اكنون در تنگة دو دريا، در كنار سنگي عظيم است. .... و داستان عیسی و نفس مسیحایش  و زنده کردن مردگانش و مریم  و کودکی که در گهواره با مردمان از خدای خویش می گفت  در باره اینها چه می توان گفت و با  چگونه می توان آنها را قبول کرد شگفتیهایی از این دست همه و همه در روزگار امروز غریب می نماید. غریب می نماید و دور چون تماشای ما تغییر کرده است. دریچه نگاه ما به دنیا به گونه ای دیگر شده است.با خودمان می گوییم  آیا یک شتر می تواند آب یک شهر را یکباره فرو خورد.و یا از دل یک کوه زاده شود زادن و تولد یک حیوان و یا یک انسان مستوجب سلسله مراتبی است که ما آن را از علم ژنتیک آموخته ایم و راستی چگونه می شود با یک عصا دریایی را شکافت و اندازه  و قطر ماه را می دانیم وتاثیراتی که شکافتن ماه بر سایر کرات و خود زمین  ودریا می گذارد. شکافتن ماه از سوی محمد(ص ) واقعهای بسیار هولناک  در تصور ما است. علوم امروز به ما آموخته تا تک تک اعضای پرندگان را بشناسیم و بنابر این بر مبنای همین علوم نمی توانیم تصور کنیم که چطور ممکن است که وقتی این پرندگان قطعه قطعه می شوند و بدنهایشان خورد می شود  و در هم آمیخته می گردد دوباره می توانند جان بگیرند.بر مبنای همین علوم ما یاد گرفته ایم که نمی شود انسانی در شکم ماهی یونس زنده بماندو یاسنگ اهنی که در دمای 1500 درجه سانتی گراد تازه ذوب می شود بر دستان کسی آنچنان نرم شود به گونه ای که با آن لباس بدوزد.  علوم امروز به ما تجربه ، مشاهده و آزمایش را یاد داده است و خدا را از ما گرفته است. این علوم ما را آنقدر به جزء جزء نمودن اشیا توجه می دهد که کلیت اشیاء را فراموش می کنیم. ما بسیار از یاد می بریم که یک گل جان دارد. درست است که از گل برگ و برگ و ساقه و  چیزهای دیگر درست شده است اما جان دارد. اگر از پزشک امروزسوال کنی که انسان چیست ان را مجموعهای از دستگاههایی مانند قلب و پوست و مو و مغز  و  سلول و ژن  و.... غیره برایت تصور می کند همین پزشک اما آنچیزی را که فراموش می کند این است که انسان جان دارد بخشی از هستی است. برای او جان مهم نیست، تن مهم است. متخصص تغذیه اثرات یک غذاو فایده هایش و مضراتش  را برای بدن ما بر میشمارد اما فراموش می کند که همین غذا پس از هضم تنها به شکل اطلاعاتی خاص بر اعضا و جوارح تاثیر می گذارد.اطالعتی که می تواند به روشهای دیگری نیز به تن داده شود. مابه واسطه غرق شدن در علوم امروز  فراموش کرده ایم. پرنده و شتر و کوه و درخت   و دریا ورود و  ماه و عصا و موسی و ابراهیم و نوح و محمد و ما  و تو  و ماهی همه و همه بخشی از هستی هستند. هست هستند  و هیچ گاه از خود نپرسیده ایم که سر منشا  این هستی که همه درآن  مستغرق هستیم و در آنیم و بر آنیم چیست و  کیست و کجا است. ما این پرسش عظیم را که پرسش ما است فراموش کرده ایم. و برای همین یاد نگرفته ایم که از محبت تولد یک گل از دل خاک تیره در شگفت آییم. ما یاد نگرفته ایم که  از خنده گل محبتی را که تقدیم ما می شود دریابیم. ما دیگر آنچنان از تولد یک پروانه از داخل یک تخم در شگفت نمی اییم و پرواز عاشقانه اش را که مارا به دور خنده یک گل می خواند نمی بینیم.  ما نمی بینیم تا باورمان بشود که می تواند شتری از دل کوه متولد شود. ما یاد نگرفته ایم از خنده یک گل سرمنشا آن مهربانی کل را که از همه جا بر ما چتر مهربانی گشوده است را ببینیم. ما باران را می بینیم اما مهربانی باران را فهم نمی کنیم و نمی دانیم از کجا است. ما تنها اجزای انسان را با خشونت هر چه تمام تر جزء جزء می کنیم تا بگوییم که می دانیم. .... و تماشایی که علی(ع) در نهج البلاغه اش به ما یاد می دهد تماشای از کل به جزء است. تماشایی برای دیدن محبت سایر و رایج در هستی . او به ما یاد می دهد که برای دیدن حقیقت عالم باید نخست مهربان بود و خشونتهای اخلاقی را به کنار نهاد.هوسها راکنار  زد و از ما می خواهد که برای فهم و رویت و دیدار و تماشای حقیقت هستی نخست در نحوه تماشای مان از دنیا تجدید نظر کنیم. به ما میگوید کلامتان بی فروغ است اگر دروغ بگویید و تابر هوای نفستان غلبه نکنید چشمانتان توانایی دیدن ندارند. او از ما می خواهد که برای انکه گیرنده های تلوزیون تن ما، شبکه های دیگر  و صورتهای دیگر از هستی را به ما نشان دهند به ناگزیرعقل مان را زنده کنیم با میراندن هوا های مان وبه ما می گوید که تنها در این صورت است که چشمان مان توانایی دیدن را پیدا می کنند و از ما دعوت می کند تا در این تماشا با او همگام و هم قدم باشیم تا به سر منزل سلامت برسیم. تا همراه با او از تماشای هستی و شناخت آن لذت ببریم.علمی که او ما را به فراگیری آن دعوت می کند پیش و بیش از انکه در بیرون باشد در درون خودمان است. و برای یاد گیری آن تنها کافی است یکبار و فقط یکبارفن این نوع تماشا را از او یاد بگیریم و به مرحله عمل در اوریم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;.....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; که فرمود:عقلش را زنده کرد  و نفس خویش را کشت تا آنجا که جسمش لاغر و خشنونتهای اخلاقی او به نرمی گرایید  وبرقی پر نور برای او درخشید و راه را برای او روشن کرد و در راه راست او را کشاند و از دری به در دیگر برد تا به در سلامت و سرای جاودانه رساند، که دو پای او در قرار گاه امن با آرامش تن ، استوار شد. این پاداش ان بود که دل را راست به کار گرفت، و پروردگار خویش را راضی کرد......&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 09:15:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alamekhaki&amp;postid=147</comments>
<dc:creator>alamekhaki</dc:creator>
<guid>http://alamekhaki.blogfa.com/post-147.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بیدل و گناه / در نکوهش ریا قسمت دوم</title>
<link>http://alamekhaki.blogfa.com/post-146.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;‌&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot;سهل است شفاعت گری جرم دو عالم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گرقابل يک ذره گناه تو توان شد&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot;زاهد نیستم تا وهم املم غبار آیینه اندیشه باشد، و دکان شیخی نچیده ام تا خیالم در این پرده جنس تزویری بر تراشد&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مردی از پیامبر اسلام پرسید: &quot; مومن زنا می‏کند؟ پیغمبر فرمود:گاه می‏شود. پرسید: مومن دزدی می‏کند؟ فرمود: گاه می‏شود. عرض کرد: یارسول الله! مومن دروغ می‏گوید؟ فرمود: نه. خدای فرمود: «انما یفتری الکذب الذین‏لا یومنون بآیات الله.» &quot; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;باز در حدیث از حضرت مصطفی است که خدای تعالی نپذیرد کرداری را که اندر او یک ذره ریا باشد و  از او نقل می کنند که گفت: در روز قیامت یکی را بیاورند و گویند : چه طاعت داری؟ گوید جان خویش اندر راه حق تعالی فدا کردم تا اندر غزا مرا بکشتند. حق تعالی گوید: دروغ می گویی برای ان کردی تا گویند فلان مردی مردانه است. بگوید:وی را به دوزخ برید. دیگری بیاورندو وی را بپرسند: چه طاعت داری؟ گوید: هر چه داشتم به صدقه بدادم. حق تعالی گوید: دروغ می گویی، برای آن کردی تا بگویند فلان مردی سخی است.، بگیرید و وی را به دوزخ برید.  دیگری را بیارند. گویند چه طاعت داری؟ گوید: علم و قران آموختم و رنج بسیار بردم و به خلق  آموختم  و گوید دروغ می گویی، بدان آموختی تا گویند فلان مردی عالم است.  ....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بیدل نیز که خود را شاگرد دبستان حضرت مصطفی می داند و می گوید که سخن را از حضرتش  آموخته با آنکه عصیان را از جانب آدم می پذیرد و معتقد است انسان گناهکار پروانه رحمت باغ هستی است که گرده های غفران را به سایر گلهای این باغ می رساند و آنان را با صفت غفاریت حضرت دوست بارور می کند و تا آنجا پیش می رود که شفاعت گری جرم دو عالم را برای انسان گناهکار آسان می داند به شرطی که آن فرد گناهی چنان که شایسته غفاریت اوست را مرتکب شود، اما انسان را ازگناهانی چون دروغ وریا بیم می دهد  و از اینکه فرزندان آدم مرتکب چنین گناهانی می شوند به حال بشریت افسوس می خورد :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اندوهم از معاصی پوچ اینقدر نبود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بر خفت تنزل رحمت گریستم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; در اندیشه عارفانه او ریا کار و زناکار تفاوت چندانی با هم ندارند:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به معنی ریا از زنا  نیست کم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگر بنگری صورت لفظ هم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کسانی که مشق ریا کرده اند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به تصحیف نامش زنا کرده اند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; و به همین دلیل همه  را از فریب پاکی دامان زاهد بیم می دهد:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مخور از پاکی دامان زاهد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فریب نور بی ایمان زاهد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ز فکر سادگیهایش بپرهیز &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کتان داری از این مهتاب بگریز&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چو صبح کاذب است این تیغ جانکاه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هلاک کاروانی را کمینگاه..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در نظر او کافر بسیار بر زاهد ریا کار شرافت دارد و کفر بر ایمانی اینچنینی تاسف می خورد: &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زاهد که به می کشان تخلف دارد &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بر اسلامش کفر تاسف دارد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; عمری است که از عقیده باطل او&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شیطان در ملک حق تصرف دارد.  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پیمانه خشم بیدل از ریاکاران آنچنان پر است که تصرف شیطان  در ملک حق را ناشی از ایمان ریاکارانه می پندارد و همانند حافظ که معتقد است که آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت ، ریاکاران زمانه خود را مورد خطاب قرار می دهد که &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بگو به شیخ که از کفر تا به دین فرق است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ز خود پرستی تو تا به می پرستی ما&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; وسر انجام  به کسانی که از ظاهر دین وسیله ای برای کسب اعتبارو شهرت و ثروت می نمایند صریحا گوشزد می کند که  ریش بی ریشه تان نزدیک است تا خس آتش دوزخ تان بشود:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چنین ریش تشویش دین است و بس&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خس اتش دوزخ این است و بس........&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; تا بعد &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;باقی باقایتان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 07:17:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alamekhaki&amp;postid=146</comments>
<dc:creator>alamekhaki</dc:creator>
<guid>http://alamekhaki.blogfa.com/post-146.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>که ای عدم صفتان کاشکی گناه کنید</title>
<link>http://alamekhaki.blogfa.com/post-145.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;ز ساز معبد هستی  همین نو است بلند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;که ای عدم صفتان کاشکی گناه کنید&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نوایی که از ساز معبد هستی برخواسته و هر لحظه نو به نو می شود این است که ای انسانهایی که از عدم بوجودتان آوردم کاش گناهی  کنید تا که شما را بیامرزم. و رحمتم را نصیبتان سازم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در اندیشه عارفانه بیدل گناه و عصیان سرشتین انسان است. و  نیمه زمینی انسان  که مملو از خشم و شهوت است  او را به سمت گناه  و عصیان می کشاند. و نیمه آسمانی او انسان را به سوی کسب مدارج بالای انسانی رهنمون است. و این درست نظر به آیه شریفه &quot;هو الذی خلقک من طین ثم قضی اجلا و اجل مسمی عنده مفترون&quot; انعام2  &quot;  و &quot; فاذا سویته و نفخه فیه  من روحی فقعوا له ساجدین:  دارد .  که قالب انسان را از اسفل اسافلین و روحش را از اعلی علین می شناساند. او نظر به حکم  و حکمت حدیث قدسی &quot; لو لا انکم تذنبون لخلق الله خلقا یذنبون فیغفرلهم&quot;.&quot;اگر گناه نمی کردید خداوند خلقی دیگر می آفرید تا گناه کنند و بیامرزدشان.&quot; معتقد است:که اصلا فلسفه وجودی انسان برای این است که گناه کند  که اگر عصیان آدمی نبود صفت رحمانیت در زمین هستی گل نمی کرد و بارور نمی شد. و رحمت در این شبستان پروانه گناه است. به سخن دیگر گناه انسان از منظر بیدل پروانه ای است  که به دور گل رحمت در چرخش است و گردهای گل رحمت را برای بارور کردن صفت رحمانیت به گلهای هستی می رساند و انسان همین انسان گناهکار گرفتار در اسفل سافلین است که پروانه باغ هستی است  و رحمت حضرت پرودگار را به گلهای دیگر می رساند و می چشاند و مغفرت مزد معاصی است. به تعبیر دیگرچنانکه عین القضات همدانی می گوید: گناه خود هم از اوست ، کسی را چه گناه باشد.  این صف رحمانیت حضرت حق است که پروانه گناه و عصیان انسان را از روز ازل صادر کرده است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مغفرت مزد معاصی بوده است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کیست داند که چه خدمت کردم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و درست به همین دلیل است که ایمان بیدل را به رحمت حضرت پرودگار آنچنان گستاخ می کند که بر احوال خلق تاسف می خورد که هیچ کس در خور کرمش گناه ندارد:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ترحم است بر احوال خلق یاس بضاعت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;که در خور کرمش هیچ کس گناه ندارد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اشارات بیدل به داستان آدم ابوالبشر وگناه نخستین او از این منظر نیز بسیار جالب است. و چنانکه حافظ می فرماید: &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ناخلف باشم اگر من به جویی نفروشم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; او نیز  معتقد است که این مست وفا از خطا هها پاک است که این از افسون صنایع عشق است که گندم راهزن آدم گردد چرا که کسی را که پیر مغان بر می گزیند از عصیان هم گل هدایت بر می چیند و بر داشت می کند:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگر گندمش راهزن شد چه باک&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;که مست وفا از خطاها است پاک&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کسی را که پیر مغان بر گزید&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ز عصیان گلی جز هدایت نچید&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بود وصف مستان ظلوم و جهول&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;که گردید سر جوش مستی قبول&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; بنابر این باید به  این وحشی دشت معاصی دو روزی مهلت داد تا خود گرفتار رحمت بی حسابش شود  که او را به صفت ظلوما جهولا ستوده اند نشنیده ای که فرمود:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;«انا عرضنا الامانة على السموات و الارض و الجبال فابين ان يحملنها و اشفقن منها وحملها الانسان انه كان ظلوما جهولا»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;که این امانت را به همه آسمانها و زمین  و کوهها و آنچه در آنها است عرضه کردیم هیچ یک را این جسارت نبود الا انسان ظلوما جهولا. انسان ستمکار و مجنون.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ادامه دارد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تا بعد باقی بقایتان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 07:13:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alamekhaki&amp;postid=145</comments>
<dc:creator>alamekhaki</dc:creator>
<guid>http://alamekhaki.blogfa.com/post-145.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
