تبليغاتX
حیرت دمیده

 

مادر شتر ناقه صالح کوه بود. و شتر از دل کوه شیهه کشان در آمد  که نشانه باشد از جانب حضرت پرودگار. صالح گفت. این شتر را مکشید واز شیرش بهره مند گردید. بگذارید از این چشمه، آب، یک روز سهم شما و یک روز سهم  او باشد.  و بدانید که این شتر را می کشید و عذاب بر شما شایسته است. مردمان ثمود اما آن معجزه عظیم را نمی دیدند. مادر شتر کوه باشد؟! آخر این چگونه ممکن است!. یونس از پیامبران بود. چون به آن کشتی پر از مردم گریخت،قرعه زدند و او در قرعه مغلوب شد. ماهی ببلعیدش و او در خور سرزنش بود.پس اگر نه از تسبیح گویان می بوده،تا روز قیامت در شکم ماهی می ماند. پس او را که بیمار بود به خشکی افکندیم و برفراز سرش بوته کدویی رویانیدیم و او را به رسالت بر صد هزار کس و بیشتر فرستادیم(مورچه ای با سلیمان حرف می زد و هدهد سفیرش بود.  سلیمان بر همه عالم حکم می راند. تختش را باد جابجا می کرد و عاصف برخیا به  طرفه العینی  تخت بلقیس را از آن سوی آبها و کوهها و صحراهها به بیت المقدس آورد. به پایتخت جهانی سلیمان. ابراهیم به خداوند گفت پروردگارا، به من بنماى كه چگونه مردگان را زنده مى‏كنى؟ گفت: مگر باور ندارى؟ گفت: چرا، و ليكن تا دلم آرام گيرد. گفت: چهار پرنده برگير و آنها را نزد خود جمع و پاره پاره كن، سپس بر هر كوه پاره‏اى از آنها بِنِه، آنگاه بخوانشان تا شتابان سوى تو آيند و بدان كه خدا تواناى بى‏همتا و داناى استواركار است.و ابراهیم چهار پرنده را به امر خدا کشت و گوشتها و استخوانهایش را در هم آمیخت و بر روی چهار کوه قرار داد تا به دستوری حق دوباره زندگی یابند  و داستان موسی و عصا و موسی و شکافتن دریا و دریا را آرمیده [به حال خود] بگذار و بگذر، آنان [فرعونیان] سپاهی غرق شدنی اند و ید بیضایش و  حکایتش با خضر آن هنگام که با خود اندیشید آیا عالم تر از من در این جهان نیز هست؟ خداوند هيچكس را عالم‎تر از من نيافريده است. و خداوند همان‎دم به موسي ـ عليه السلام ـ وحي كرد: آري داناتر از تو عبد و بندة ما خضر ـ عليه السلام ـ است، او اكنون در تنگة دو دريا، در كنار سنگي عظيم است. .... و داستان عیسی و نفس مسیحایش  و زنده کردن مردگانش و مریم  و کودکی که در گهواره با مردمان از خدای خویش می گفت  در باره اینها چه می توان گفت و با  چگونه می توان آنها را قبول کرد شگفتیهایی از این دست همه و همه در روزگار امروز غریب می نماید. غریب می نماید و دور چون تماشای ما تغییر کرده است. دریچه نگاه ما به دنیا به گونه ای دیگر شده است.با خودمان می گوییم  آیا یک شتر می تواند آب یک شهر را یکباره فرو خورد.و یا از دل یک کوه زاده شود زادن و تولد یک حیوان و یا یک انسان مستوجب سلسله مراتبی است که ما آن را از علم ژنتیک آموخته ایم و راستی چگونه می شود با یک عصا دریایی را شکافت و اندازه  و قطر ماه را می دانیم وتاثیراتی که شکافتن ماه بر سایر کرات و خود زمین  ودریا می گذارد. شکافتن ماه از سوی محمد(ص ) واقعهای بسیار هولناک  در تصور ما است. علوم امروز به ما آموخته تا تک تک اعضای پرندگان را بشناسیم و بنابر این بر مبنای همین علوم نمی توانیم تصور کنیم که چطور ممکن است که وقتی این پرندگان قطعه قطعه می شوند و بدنهایشان خورد می شود  و در هم آمیخته می گردد دوباره می توانند جان بگیرند.بر مبنای همین علوم ما یاد گرفته ایم که نمی شود انسانی در شکم ماهی یونس زنده بماندو یاسنگ اهنی که در دمای 1500 درجه سانتی گراد تازه ذوب می شود بر دستان کسی آنچنان نرم شود به گونه ای که با آن لباس بدوزد.  علوم امروز به ما تجربه ، مشاهده و آزمایش را یاد داده است و خدا را از ما گرفته است. این علوم ما را آنقدر به جزء جزء نمودن اشیا توجه می دهد که کلیت اشیاء را فراموش می کنیم. ما بسیار از یاد می بریم که یک گل جان دارد. درست است که از گل برگ و برگ و ساقه و  چیزهای دیگر درست شده است اما جان دارد. اگر از پزشک امروزسوال کنی که انسان چیست ان را مجموعهای از دستگاههایی مانند قلب و پوست و مو و مغز  و  سلول و ژن  و.... غیره برایت تصور می کند همین پزشک اما آنچیزی را که فراموش می کند این است که انسان جان دارد بخشی از هستی است. برای او جان مهم نیست، تن مهم است. متخصص تغذیه اثرات یک غذاو فایده هایش و مضراتش  را برای بدن ما بر میشمارد اما فراموش می کند که همین غذا پس از هضم تنها به شکل اطلاعاتی خاص بر اعضا و جوارح تاثیر می گذارد.اطالعتی که می تواند به روشهای دیگری نیز به تن داده شود. مابه واسطه غرق شدن در علوم امروز  فراموش کرده ایم. پرنده و شتر و کوه و درخت   و دریا ورود و  ماه و عصا و موسی و ابراهیم و نوح و محمد و ما  و تو  و ماهی همه و همه بخشی از هستی هستند. هست هستند  و هیچ گاه از خود نپرسیده ایم که سر منشا  این هستی که همه درآن  مستغرق هستیم و در آنیم و بر آنیم چیست و  کیست و کجا است. ما این پرسش عظیم را که پرسش ما است فراموش کرده ایم. و برای همین یاد نگرفته ایم که از محبت تولد یک گل از دل خاک تیره در شگفت آییم. ما یاد نگرفته ایم که  از خنده گل محبتی را که تقدیم ما می شود دریابیم. ما دیگر آنچنان از تولد یک پروانه از داخل یک تخم در شگفت نمی اییم و پرواز عاشقانه اش را که مارا به دور خنده یک گل می خواند نمی بینیم.  ما نمی بینیم تا باورمان بشود که می تواند شتری از دل کوه متولد شود. ما یاد نگرفته ایم از خنده یک گل سرمنشا آن مهربانی کل را که از همه جا بر ما چتر مهربانی گشوده است را ببینیم. ما باران را می بینیم اما مهربانی باران را فهم نمی کنیم و نمی دانیم از کجا است. ما تنها اجزای انسان را با خشونت هر چه تمام تر جزء جزء می کنیم تا بگوییم که می دانیم. .... و تماشایی که علی(ع) در نهج البلاغه اش به ما یاد می دهد تماشای از کل به جزء است. تماشایی برای دیدن محبت سایر و رایج در هستی . او به ما یاد می دهد که برای دیدن حقیقت عالم باید نخست مهربان بود و خشونتهای اخلاقی را به کنار نهاد.هوسها راکنار  زد و از ما می خواهد که برای فهم و رویت و دیدار و تماشای حقیقت هستی نخست در نحوه تماشای مان از دنیا تجدید نظر کنیم. به ما میگوید کلامتان بی فروغ است اگر دروغ بگویید و تابر هوای نفستان غلبه نکنید چشمانتان توانایی دیدن ندارند. او از ما می خواهد که برای انکه گیرنده های تلوزیون تن ما، شبکه های دیگر  و صورتهای دیگر از هستی را به ما نشان دهند به ناگزیرعقل مان را زنده کنیم با میراندن هوا های مان وبه ما می گوید که تنها در این صورت است که چشمان مان توانایی دیدن را پیدا می کنند و از ما دعوت می کند تا در این تماشا با او همگام و هم قدم باشیم تا به سر منزل سلامت برسیم. تا همراه با او از تماشای هستی و شناخت آن لذت ببریم.علمی که او ما را به فراگیری آن دعوت می کند پیش و بیش از انکه در بیرون باشد در درون خودمان است. و برای یاد گیری آن تنها کافی است یکبار و فقط یکبارفن این نوع تماشا را از او یاد بگیریم و به مرحله عمل در اوریم.

.....

 که فرمود:عقلش را زنده کرد  و نفس خویش را کشت تا آنجا که جسمش لاغر و خشنونتهای اخلاقی او به نرمی گرایید  وبرقی پر نور برای او درخشید و راه را برای او روشن کرد و در راه راست او را کشاند و از دری به در دیگر برد تا به در سلامت و سرای جاودانه رساند، که دو پای او در قرار گاه امن با آرامش تن ، استوار شد. این پاداش ان بود که دل را راست به کار گرفت، و پروردگار خویش را راضی کرد......

+ نوشته شده توسط عباس یکرنگی در دوشنبه هجدهم آبان 1388 و ساعت 12:46 |

 

"سهل است شفاعت گری جرم دو عالم

گرقابل يک ذره گناه تو توان شد"

"زاهد نیستم تا وهم املم غبار آیینه اندیشه باشد، و دکان شیخی نچیده ام تا خیالم در این پرده جنس تزویری بر تراشد"

 

مردی از پیامبر اسلام پرسید: " مومن زنا می‏کند؟ پیغمبر فرمود:گاه می‏شود. پرسید: مومن دزدی می‏کند؟ فرمود: گاه می‏شود. عرض کرد: یارسول الله! مومن دروغ می‏گوید؟ فرمود: نه. خدای فرمود: «انما یفتری الکذب الذین‏لا یومنون بآیات الله.» "

باز در حدیث از حضرت مصطفی است که خدای تعالی نپذیرد کرداری را که اندر او یک ذره ریا باشد و  از او نقل می کنند که گفت: در روز قیامت یکی را بیاورند و گویند : چه طاعت داری؟ گوید جان خویش اندر راه حق تعالی فدا کردم تا اندر غزا مرا بکشتند. حق تعالی گوید: دروغ می گویی برای ان کردی تا گویند فلان مردی مردانه است. بگوید:وی را به دوزخ برید. دیگری بیاورندو وی را بپرسند: چه طاعت داری؟ گوید: هر چه داشتم به صدقه بدادم. حق تعالی گوید: دروغ می گویی، برای آن کردی تا بگویند فلان مردی سخی است.، بگیرید و وی را به دوزخ برید.  دیگری را بیارند. گویند چه طاعت داری؟ گوید: علم و قران آموختم و رنج بسیار بردم و به خلق  آموختم  و گوید دروغ می گویی، بدان آموختی تا گویند فلان مردی عالم است.  ....

 

بیدل نیز که خود را شاگرد دبستان حضرت مصطفی می داند و می گوید که سخن را از حضرتش  آموخته با آنکه عصیان را از جانب آدم می پذیرد و معتقد است انسان گناهکار پروانه رحمت باغ هستی است که گرده های غفران را به سایر گلهای این باغ می رساند و آنان را با صفت غفاریت حضرت دوست بارور می کند و تا آنجا پیش می رود که شفاعت گری جرم دو عالم را برای انسان گناهکار آسان می داند به شرطی که آن فرد گناهی چنان که شایسته غفاریت اوست را مرتکب شود، اما انسان را ازگناهانی چون دروغ وریا بیم می دهد  و از اینکه فرزندان آدم مرتکب چنین گناهانی می شوند به حال بشریت افسوس می خورد :

اندوهم از معاصی پوچ اینقدر نبود

بر خفت تنزل رحمت گریستم.

 در اندیشه عارفانه او ریا کار و زناکار تفاوت چندانی با هم ندارند:

به معنی ریا از زنا  نیست کم

اگر بنگری صورت لفظ هم

کسانی که مشق ریا کرده اند

به تصحیف نامش زنا کرده اند.

 و به همین دلیل همه  را از فریب پاکی دامان زاهد بیم می دهد:

مخور از پاکی دامان زاهد

فریب نور بی ایمان زاهد

ز فکر سادگیهایش بپرهیز

کتان داری از این مهتاب بگریز

چو صبح کاذب است این تیغ جانکاه

هلاک کاروانی را کمینگاه..

در نظر او کافر بسیار بر زاهد ریا کار شرافت دارد و کفر بر ایمانی اینچنینی تاسف می خورد:

زاهد که به می کشان تخلف دارد

بر اسلامش کفر تاسف دارد

 عمری است که از عقیده باطل او

شیطان در ملک حق تصرف دارد. 

پیمانه خشم بیدل از ریاکاران آنچنان پر است که تصرف شیطان  در ملک حق را ناشی از ایمان ریاکارانه می پندارد و همانند حافظ که معتقد است که آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت ، ریاکاران زمانه خود را مورد خطاب قرار می دهد که

بگو به شیخ که از کفر تا به دین فرق است

ز خود پرستی تو تا به می پرستی ما

 وسر انجام  به کسانی که از ظاهر دین وسیله ای برای کسب اعتبارو شهرت و ثروت می نمایند صریحا گوشزد می کند که  ریش بی ریشه تان نزدیک است تا خس آتش دوزخ تان بشود:

چنین ریش تشویش دین است و بس

خس اتش دوزخ این است و بس........

 

 تا بعد

باقی باقایتان

 

 

+ نوشته شده توسط عباس یکرنگی در دوشنبه هجدهم آبان 1388 و ساعت 10:48 |

ز ساز معبد هستی  همین نو است بلند

که ای عدم صفتان کاشکی گناه کنید

نوایی که از ساز معبد هستی برخواسته و هر لحظه نو به نو می شود این است که ای انسانهایی که از عدم بوجودتان آوردم کاش گناهی  کنید تا که شما را بیامرزم. و رحمتم را نصیبتان سازم.

در اندیشه عارفانه بیدل گناه و عصیان سرشتین انسان است. و  نیمه زمینی انسان  که مملو از خشم و شهوت است  او را به سمت گناه  و عصیان می کشاند. و نیمه آسمانی او انسان را به سوی کسب مدارج بالای انسانی رهنمون است. و این درست نظر به آیه شریفه "هو الذی خلقک من طین ثم قضی اجلا و اجل مسمی عنده مفترون" انعام2  "  و " فاذا سویته و نفخه فیه  من روحی فقعوا له ساجدین:  دارد .  که قالب انسان را از اسفل اسافلین و روحش را از اعلی علین می شناساند. او نظر به حکم  و حکمت حدیث قدسی " لو لا انکم تذنبون لخلق الله خلقا یذنبون فیغفرلهم"."اگر گناه نمی کردید خداوند خلقی دیگر می آفرید تا گناه کنند و بیامرزدشان." معتقد است:که اصلا فلسفه وجودی انسان برای این است که گناه کند  که اگر عصیان آدمی نبود صفت رحمانیت در زمین هستی گل نمی کرد و بارور نمی شد. و رحمت در این شبستان پروانه گناه است. به سخن دیگر گناه انسان از منظر بیدل پروانه ای است  که به دور گل رحمت در چرخش است و گردهای گل رحمت را برای بارور کردن صفت رحمانیت به گلهای هستی می رساند و انسان همین انسان گناهکار گرفتار در اسفل سافلین است که پروانه باغ هستی است  و رحمت حضرت پرودگار را به گلهای دیگر می رساند و می چشاند و مغفرت مزد معاصی است. به تعبیر دیگرچنانکه عین القضات همدانی می گوید: گناه خود هم از اوست ، کسی را چه گناه باشد.  این صف رحمانیت حضرت حق است که پروانه گناه و عصیان انسان را از روز ازل صادر کرده است.

مغفرت مزد معاصی بوده است

کیست داند که چه خدمت کردم.

 

 

و درست به همین دلیل است که ایمان بیدل را به رحمت حضرت پرودگار آنچنان گستاخ می کند که بر احوال خلق تاسف می خورد که هیچ کس در خور کرمش گناه ندارد:

ترحم است بر احوال خلق یاس بضاعت

که در خور کرمش هیچ کس گناه ندارد

اشارات بیدل به داستان آدم ابوالبشر وگناه نخستین او از این منظر نیز بسیار جالب است. و چنانکه حافظ می فرماید:

پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت

ناخلف باشم اگر من به جویی نفروشم.

 او نیز  معتقد است که این مست وفا از خطا هها پاک است که این از افسون صنایع عشق است که گندم راهزن آدم گردد چرا که کسی را که پیر مغان بر می گزیند از عصیان هم گل هدایت بر می چیند و بر داشت می کند:

اگر گندمش راهزن شد چه باک

که مست وفا از خطاها است پاک

کسی را که پیر مغان بر گزید

ز عصیان گلی جز هدایت نچید

بود وصف مستان ظلوم و جهول

که گردید سر جوش مستی قبول

 

 بنابر این باید به  این وحشی دشت معاصی دو روزی مهلت داد تا خود گرفتار رحمت بی حسابش شود  که او را به صفت ظلوما جهولا ستوده اند نشنیده ای که فرمود:

 

«انا عرضنا الامانة على السموات و الارض و الجبال فابين ان يحملنها و اشفقن منها وحملها الانسان انه كان ظلوما جهولا»

که این امانت را به همه آسمانها و زمین  و کوهها و آنچه در آنها است عرضه کردیم هیچ یک را این جسارت نبود الا انسان ظلوما جهولا. انسان ستمکار و مجنون.

 

ادامه دارد

تا بعد باقی بقایتان

 

 

+ نوشته شده توسط عباس یکرنگی در دوشنبه هجدهم آبان 1388 و ساعت 10:43 |

 

نبوت خرام احد تا صفات

ولایت رجوع صفت سوی ذات

 

اگر حضرت ختمی مرتبت  در مقام آیینه تمام نمای صفات حضرت احدیت است  و صورت تمثالی  حضرت حق است  و همه هستی به واسطه نگریستن حضرت حق در آیینه او ظهور و بروز می کند و جوش هستی  و این نه بحر خضرا و تمامی آسمان و زمین و هر چه در او هست رشحه ای از نام مبارک اوست که بر زبان حضرتش جاری می شود آنگاه که خود را در مقابل آیینه احمدی قرارمی دهد  و نظر به آیه فاینما تولوا فثم وجه الله به هر طرف از این چهار سوی شش جهت رجوع کنی هنگامه ظهوراوست و  که در مقام احمدی جلوه می کند،  وظهور کرده است تا همه را به سوی او باز گرداند چنان که فرمود انا للله و انا الیه راجعون همه از خداییم و به سوی او باز می گردیم ، جناب ولایت ماب حضرت مرتضی مفسر و شارح این همه است.  نشنیده ای که فرمود من شهر علمم و علی (ع) دروازه اوست. و برای انکه به شهر علم در ایی ناچار باید که از دوازه وردو نمایی.  بیدل در مقایسه و تفسیر مقام ولایت و مقایسه آن با مقام نبوت تعبیرهایی بس عجیب دارد چنانکه ازمقام  حضرت ختمی مرتبت به آب، علن ، تبسم، چمن ، ظهور، طوفان ناز، جمال ، انجمن، و معنی یاد می کند و ولایت را با کلماتی همچون موج، سر، تامل، شکفتن، بطون، حسن ، جلال ، خلوت و  لفظ می شناساند.

فرق موج و آب می خواهد مژه واکردنی،

بی نقاب افتاده اینجا صورت سر و علن

غنچه آغوشی گشود آیینه گل رنگ بست،

 او تامل، این تبسم، او شکفتن، این چمن

 او بطون و این ظهور، او حسن و این طوفان ناز

او جلال و این جمال ، او خلوت و این انجمن

این دو مضمون کرده گل از درسگاه کاف و نون

فارغ از وهم دویی چون لفظ و معنی از سخن

با عبارات تکلف چند پردازد هوس

یا علی  انشا کن و و در علم و فن آتش فکن

 

و معتقد است  که این دو یعنی  حضرت محمد (ص) و علی مرتضی(ع) چنانند که لفظ ومعنی  در سخن می باشند. یکی در مقام گفت آمده است  و یکی در مقام مفسر و شناساننده  آن.  آن یک در مقام ظهور عالم امکان است  و به واسطه اوست   که عالم امکان ایجاد شده است و آن دیگری آمده است تا این ظهور را شناساننده و معرف باشد. این یکی بحر محیط است و ان دیگری زبان مفسر این دریا است. موج.  و زبان گشوده است تا دریا را معرف باشد. و به راستی دریا را مگر جز با موج می شود شناخت . علی (ع) باطن است و حضرتش ظاهر. این شریعت است و آن طریقت.  به سخن دیگر علی مرتضی(,)  جان جان رسول الله است و بدون  وجود مبارکش شناخت حضرتش میسر نیست  و نام مبارکش در عالم امکان تعبیر نمی شود.  و به قول حافظ که گفت:

در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود

کاین شاهد بازرای وان پرده نشین باشد.

نبوت به اجبار مردم را در حالت ظهور به سوی خدا دعوت می کند و عارف درخلوت مردان را به سوی خدا می خواند. هر دو از یک چشمه آب می گیرد چنانچه گل و گلاب یکی است یکی در دکان عطارپرده پوش است و نامش را گلاب می گویند و دیگری گلی است در بوستان درمقابل انظارمردمان و آنرا گل می نامنند این مصلحت خداوندی است.

 

که یکی را نبی می گذارد و یکی را ولی. یکی را مولای متقیان می سازد و دیگری را سردار عالمیان. اما در هر دو صورت لحمک لحمی و جسمک جسمی.

 

سخن را با جملاتی از نهج البلاغه با معرفی حضرتش از خود به پایان می بریم،  آنجا که فرمود: سیل علوم از دامن کوهسار من جاری است، و مرغان دور پرواز اندیشه ها به بلندای ارزش من نتوانندپرواز کرد.

تا بعد باقی بقایتان

 

 

 

+ نوشته شده توسط عباس یکرنگی در یکشنبه هفدهم آبان 1388 و ساعت 10:34 |

و گرنه کیست بر آید ز عهده نعتش

به غیر علم خداوند خالق اکبر

 

 

 

در اندیشه شاعرانه بیدل حضرت ختمی مرتبت محمد مصطفی (ص)  متصف به صفت لوالاک است بر مبنای آن                           حدیث نبوی که از زبان خداوند در باره اش فرمود که اگر تو نبودی افلاک را نمی افریدم  و معتقد است که  این قلقل  هستی به خاطر وجود نازنین اوست که بر پا شده است. او بر این باورتاکید دارد که   هيچ‌ حياتي‌ در عالم‌ نيست‌ جز آن‌ كه‌ از حيات‌ او نشعت  دارد و هيچ‌ اراده‌اي‌ در جهان‌ نيست، جز آن‌ كه‌  وامدار اراده اوست. جهان‌ با او شروع‌  می شود و به او ختم می شود.  روضه جنت و باغ بهشت تنها اثری از لطف او ست و هفت گلخن برزخ تنها شرری از آتش قهر حصرت مصطفی(ص) است

 

ز لطف او اثری هست روضه جنت

ز قهر او شرری هفت گلخن دوزخ

 

 

همه گوينده گان عالم هستی با زبان او سخن می گویند   و همه بيننده گان ‌ با چشمان‌  او مي‌بيند.  بين‌ نبی مکرم اسلام و خدا تمايزي‌ جز اعتبار نيست و او همان‌ خداي‌ متجلي‌ است، و حتی پا را از این فراتر می گذارد و می گوید: خداوند كه‌ اصل‌ بينايي‌ است‌ از طريق‌ خلقت مبارک اوهمه‌ ديدني‌ها را ديده‌ است، تمام‌ اديان‌ دين‌ محمد است،  حتي‌ آنان‌ كه‌ پيامبر نبوده‌اند و صالح‌ و مصلح‌ بوده‌اند هم‌ برخاسته‌ از حضرت‌ محمدند و  سر انجام همچون مولانا که  در نعت کمالات حضرتش به ستوه می آید  و عجز خود را با این ابیات بر ما مکشوف می گرداند:

 اين‌ حديث‌ منقلب‌ را گور كن‌

 شير را برعكس‌ صيد گور كن‌

 بند كن‌ مشك‌ سخن‌ پاشيت‌ را‌

 وامكن‌ مكن‌ انبان‌ قلماشيت‌ را‌

  به این باور تا کید دارد که  بر نگین نبوت نبی اکرم(ص) نقشی جز او نیست بنابر این ستایش ونعتش را گفتن حتی دشوار تر از نعت خداوندگار است و هیچ کس  را جز خداوندگار عالمیان توانایی ستایش و توصیف حضرتش نیست.

و گرنه کیست بر آید ز عهده نعتش

به غیر علم خداوند خالق اکبر

  و در توصیف مقامات حضرتش و برای آنکه محمد(ص) را بهتر به ما بشناساند  می اورد که:

 چو شد حسن حقیقت جلوه اندیش

محمد دید در آیینه خویش

از آغوش احد یک میم جوشید

که بی رنگی لباس رنگ پوشید

ز هرادراک آن جرات نیاید

که راز این معما بر گشاید

ز احمد بر احد چیزی نیفزود

اگر میمی فزود آنهم یکی بود.

که اشاره به همان حدیث معروف است که " کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق فبه عرفوني..." يعني گنجی مخفی بودم  دوست داشتم كه شناخته شوم، پس خلق را آفريدم و با خلق مرا شناختند. و می فرماید که چون حسن حقیقت خواست تا که جلوه کند و شناخته شود محمد (ص) را آیینه تمام نمای خویش دید پس از آغوش احدیت دایره هستی با نور محمد آغاز شد و آنگاه بی رنگی لباس رنگ  پوشید و عدم لباس هستی پوشید  اکنون کدام ادراک است که آن جرات و جسارت را در خود بیابد تا راز این معما را برملا کند .

فرق‌ بين‌ احمد و احد اين‌ است‌ كه‌ احمد تجلي‌ احد است‌ و تمام‌ عالم‌ هم‌ تجلي‌ احمد است‌. و در توضیح بیشتر از کمالات حضرتش  درجایی دیگر به تعریف مقام ولایت و نبوتش رجوع می کند:

نبوت خرام احد تا صفات

ولایت رجوع صفت سوی ذات

و او را جامع دو صفت  نبوت و ولایت می داند و می گوید که حضرتش در مقام ولایت که باطن اوست، چنان است  که از حق عطا و فیض می ستاند و در مقام نبوت که ظاهر اوست به خلق مدد رسان است.....

 

یا علی باقی بقایتان باد.

 

 

+ نوشته شده توسط عباس یکرنگی در یکشنبه هفدهم آبان 1388 و ساعت 10:33 |
سواد محمل است هان زدند راه عبله را

تو بی شرف چه می کنی حنا و عطر و طبله را

به روم و روس می بری به بوق و کوس می بری

نه مام تو است این وطن که را عروس می بری

از آنچه می ترسیدم با سرعت بسیار بالایی در حال وقوع است. از این پس باید با چشمانی گریان تنها به انتظار نشست. و نابودی تمام کشور را به نظاره نشست. اما اشکالی ندارد. بگذار عده ای که همه چیز را به سخره گرفته اند با ما در این معرکه بسوزند.

+ نوشته شده توسط عباس یکرنگی در جمعه پانزدهم آبان 1388 و ساعت 22:29 |