مادر شتر ناقه صالح کوه بود. و شتر از دل کوه شیهه کشان در آمد که نشانه باشد از جانب حضرت پرودگار. صالح گفت. این شتر را مکشید واز شیرش بهره مند گردید. بگذارید از این چشمه، آب، یک روز سهم شما و یک روز سهم او باشد. و بدانید که این شتر را می کشید و عذاب بر شما شایسته است. مردمان ثمود اما آن معجزه عظیم را نمی دیدند. مادر شتر کوه باشد؟! آخر این چگونه ممکن است!. یونس از پیامبران بود. چون به آن کشتی پر از مردم گریخت،قرعه زدند و او در قرعه مغلوب شد. ماهی ببلعیدش و او در خور سرزنش بود.پس اگر نه از تسبیح گویان می بوده،تا روز قیامت در شکم ماهی می ماند. پس او را که بیمار بود به خشکی افکندیم و برفراز سرش بوته کدویی رویانیدیم و او را به رسالت بر صد هزار کس و بیشتر فرستادیم(مورچه ای با سلیمان حرف می زد و هدهد سفیرش بود. سلیمان بر همه عالم حکم می راند. تختش را باد جابجا می کرد و عاصف برخیا به طرفه العینی تخت بلقیس را از آن سوی آبها و کوهها و صحراهها به بیت المقدس آورد. به پایتخت جهانی سلیمان. ابراهیم به خداوند گفت پروردگارا، به من بنماى كه چگونه مردگان را زنده مىكنى؟ گفت: مگر باور ندارى؟ گفت: چرا، و ليكن تا دلم آرام گيرد. گفت: چهار پرنده برگير و آنها را نزد خود جمع و پاره پاره كن، سپس بر هر كوه پارهاى از آنها بِنِه، آنگاه بخوانشان تا شتابان سوى تو آيند و بدان كه خدا تواناى بىهمتا و داناى استواركار است.و ابراهیم چهار پرنده را به امر خدا کشت و گوشتها و استخوانهایش را در هم آمیخت و بر روی چهار کوه قرار داد تا به دستوری حق دوباره زندگی یابند و داستان موسی و عصا و موسی و شکافتن دریا و دریا را آرمیده [به حال خود] بگذار و بگذر، آنان [فرعونیان] سپاهی غرق شدنی اند و ید بیضایش و حکایتش با خضر آن هنگام که با خود اندیشید آیا عالم تر از من در این جهان نیز هست؟ خداوند هيچكس را عالمتر از من نيافريده است. و خداوند هماندم به موسي ـ عليه السلام ـ وحي كرد: آري داناتر از تو عبد و بندة ما خضر ـ عليه السلام ـ است، او اكنون در تنگة دو دريا، در كنار سنگي عظيم است. .... و داستان عیسی و نفس مسیحایش و زنده کردن مردگانش و مریم و کودکی که در گهواره با مردمان از خدای خویش می گفت در باره اینها چه می توان گفت و با چگونه می توان آنها را قبول کرد شگفتیهایی از این دست همه و همه در روزگار امروز غریب می نماید. غریب می نماید و دور چون تماشای ما تغییر کرده است. دریچه نگاه ما به دنیا به گونه ای دیگر شده است.با خودمان می گوییم آیا یک شتر می تواند آب یک شهر را یکباره فرو خورد.و یا از دل یک کوه زاده شود زادن و تولد یک حیوان و یا یک انسان مستوجب سلسله مراتبی است که ما آن را از علم ژنتیک آموخته ایم و راستی چگونه می شود با یک عصا دریایی را شکافت و اندازه و قطر ماه را می دانیم وتاثیراتی که شکافتن ماه بر سایر کرات و خود زمین ودریا می گذارد. شکافتن ماه از سوی محمد(ص ) واقعهای بسیار هولناک در تصور ما است. علوم امروز به ما آموخته تا تک تک اعضای پرندگان را بشناسیم و بنابر این بر مبنای همین علوم نمی توانیم تصور کنیم که چطور ممکن است که وقتی این پرندگان قطعه قطعه می شوند و بدنهایشان خورد می شود و در هم آمیخته می گردد دوباره می توانند جان بگیرند.بر مبنای همین علوم ما یاد گرفته ایم که نمی شود انسانی در شکم ماهی یونس زنده بماندو یاسنگ اهنی که در دمای 1500 درجه سانتی گراد تازه ذوب می شود بر دستان کسی آنچنان نرم شود به گونه ای که با آن لباس بدوزد. علوم امروز به ما تجربه ، مشاهده و آزمایش را یاد داده است و خدا را از ما گرفته است. این علوم ما را آنقدر به جزء جزء نمودن اشیا توجه می دهد که کلیت اشیاء را فراموش می کنیم. ما بسیار از یاد می بریم که یک گل جان دارد. درست است که از گل برگ و برگ و ساقه و چیزهای دیگر درست شده است اما جان دارد. اگر از پزشک امروزسوال کنی که انسان چیست ان را مجموعهای از دستگاههایی مانند قلب و پوست و مو و مغز و سلول و ژن و.... غیره برایت تصور می کند همین پزشک اما آنچیزی را که فراموش می کند این است که انسان جان دارد بخشی از هستی است. برای او جان مهم نیست، تن مهم است. متخصص تغذیه اثرات یک غذاو فایده هایش و مضراتش را برای بدن ما بر میشمارد اما فراموش می کند که همین غذا پس از هضم تنها به شکل اطلاعاتی خاص بر اعضا و جوارح تاثیر می گذارد.اطالعتی که می تواند به روشهای دیگری نیز به تن داده شود. مابه واسطه غرق شدن در علوم امروز فراموش کرده ایم. پرنده و شتر و کوه و درخت و دریا ورود و ماه و عصا و موسی و ابراهیم و نوح و محمد و ما و تو و ماهی همه و همه بخشی از هستی هستند. هست هستند و هیچ گاه از خود نپرسیده ایم که سر منشا این هستی که همه درآن مستغرق هستیم و در آنیم و بر آنیم چیست و کیست و کجا است. ما این پرسش عظیم را که پرسش ما است فراموش کرده ایم. و برای همین یاد نگرفته ایم که از محبت تولد یک گل از دل خاک تیره در شگفت آییم. ما یاد نگرفته ایم که از خنده گل محبتی را که تقدیم ما می شود دریابیم. ما دیگر آنچنان از تولد یک پروانه از داخل یک تخم در شگفت نمی اییم و پرواز عاشقانه اش را که مارا به دور خنده یک گل می خواند نمی بینیم. ما نمی بینیم تا باورمان بشود که می تواند شتری از دل کوه متولد شود. ما یاد نگرفته ایم از خنده یک گل سرمنشا آن مهربانی کل را که از همه جا بر ما چتر مهربانی گشوده است را ببینیم. ما باران را می بینیم اما مهربانی باران را فهم نمی کنیم و نمی دانیم از کجا است. ما تنها اجزای انسان را با خشونت هر چه تمام تر جزء جزء می کنیم تا بگوییم که می دانیم. .... و تماشایی که علی(ع) در نهج البلاغه اش به ما یاد می دهد تماشای از کل به جزء است. تماشایی برای دیدن محبت سایر و رایج در هستی . او به ما یاد می دهد که برای دیدن حقیقت عالم باید نخست مهربان بود و خشونتهای اخلاقی را به کنار نهاد.هوسها راکنار زد و از ما می خواهد که برای فهم و رویت و دیدار و تماشای حقیقت هستی نخست در نحوه تماشای مان از دنیا تجدید نظر کنیم. به ما میگوید کلامتان بی فروغ است اگر دروغ بگویید و تابر هوای نفستان غلبه نکنید چشمانتان توانایی دیدن ندارند. او از ما می خواهد که برای انکه گیرنده های تلوزیون تن ما، شبکه های دیگر و صورتهای دیگر از هستی را به ما نشان دهند به ناگزیرعقل مان را زنده کنیم با میراندن هوا های مان وبه ما می گوید که تنها در این صورت است که چشمان مان توانایی دیدن را پیدا می کنند و از ما دعوت می کند تا در این تماشا با او همگام و هم قدم باشیم تا به سر منزل سلامت برسیم. تا همراه با او از تماشای هستی و شناخت آن لذت ببریم.علمی که او ما را به فراگیری آن دعوت می کند پیش و بیش از انکه در بیرون باشد در درون خودمان است. و برای یاد گیری آن تنها کافی است یکبار و فقط یکبارفن این نوع تماشا را از او یاد بگیریم و به مرحله عمل در اوریم.
.....
که فرمود:عقلش را زنده کرد و نفس خویش را کشت تا آنجا که جسمش لاغر و خشنونتهای اخلاقی او به نرمی گرایید وبرقی پر نور برای او درخشید و راه را برای او روشن کرد و در راه راست او را کشاند و از دری به در دیگر برد تا به در سلامت و سرای جاودانه رساند، که دو پای او در قرار گاه امن با آرامش تن ، استوار شد. این پاداش ان بود که دل را راست به کار گرفت، و پروردگار خویش را راضی کرد......
