تبليغاتX
حیرت دمیده

می گفت از گناه جوانمردان در گذرید که هیچ کدامشان نیافتاد که خدای با دست خود او را برفرازید.

 

 شب هنگام بود. ستاره ها به تسبیح حضرتش مشغول بودند و قدمهایش را رصد می کردند می گویی آنچنان به سیمای مبارکش نظر دوخته بودند که نزدیک بود ادامه راهشان را گم کنند. جیر جیرکها از شادی نزدیک بود نغمه های قناری سردهند که  علی است که ازنزدیکی آنها قدم بر میدارد.و تو تصور کن قناریها خود چه می کردند آن شب .   در آسمان قلقله ای بر پا بود و اگر خوب نگاه می کردی این قلقله از سپاه فرشتگان بود که نجوا کنان به انتظار نشسته بودند که آیا می شود علی نظری به سویشان کند و بدان مباهات کنند. ابرها یی که می گذشتند ابر نبودند سپاه فرشته گنان بودند.  در عرش خداوندگار سیاهی و سپیدی نیز از دیدن آرامش و بلندای همتش به فرشتگان می بالید که اینم منظور بود از سجده بر ادم. نمی بینید. این علی است جان جان پیامبر و مفسر نور اول  که اکنون آمده است تا معمایی را که پس اینهمه فتنه ها بر پا کرده ام حل کند و حق را بر مداری که محمد  انچنانش قرار داده بود تثبیت کند.  حق وباطل صف آرایی کرده بودند. در این سوی مالک را می دیدی با شمشیری کشیده به عظمت و استواری صداقت . و عمار یاسر و حجربن عدی و برادر حاتم طایی و سواران شجاع همدان  و... ان سوی معاویه و عمر و عاص و  بنی امیه  وزغهایی  در لباس آدم و به سیرت گرگهای درنده. معرکه صفین بود.  صفین  و قدمهای استوار علی.  و مالک که در پشت سر حضرت قدمهایش را رصد می کرد تا درست در همانجایی قدم بگذارد که خاک ان را کعبه آمالش کرده است. تا به رسم تبرک  بر آسمان و آسمانیان فخر بفروشد. نظر هایش را به سمت سپاهیان کفر گردانید.  نظرهایی که  غلغله آسمانیان نشان می داد تا بدان محتاج ترند  و آرزومند تر. که ای کاش این نظرها صید ما می شد و این قدمها توتیای چشمان ما می شد. و به راستی مگر می شود جز با این چشمان نظر به حضرت حق نمود. بیاد می آوردند شب معراج را  که چگونه حضرت خداوندگار با زبان علی با حبیبش حرف می زند "سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَى بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِّنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الأَقْصَى الَّذِي بَارَكْنَا حَوْلَهُ" و پیامبر اسلام را که در در خواستهایش حضرت پرودگاررا قسم می دهد که به حق علی به حق علی به حق علی.  ودستان ید اللهی علی را که در هنگام صرف مائده آسمانیی که حضرت پرودگار بارای حبیبش گسترده بود او را همراهی می کرند.   چشمانش را به سمت سپاه کفر گرداند. چشمانی که از آن کرامت و محبت موج می زد. وه چه مردمانید اینان که در دریای تق نورانیت چشمانش غرقه در محبتش نمی شدند. شگفتا مگر نه آنکه محبت علی بود که سبب خلقت همین ها شد و مگر نفرمو که اگر تو نبودی من افلاک و انچه در اوست را خلق نمی کردم و اگر علی نبود تو را ای حبیب من محمد. ای مالک آن کیست که اینچنین بی چشم بر آرایش سپاه اسلام دوخته و در حال جاسوسی است. خطاب حضرت مالک را که سرا پاه گوش شده بود به پهنای فلک تا  همه گفته های مولا را ببلعد به خود اورد. نمی دانم سرور من.  پس او را نزد من بیاور تا بدانم که در جستجوی چیست.

محبت چه جاذبه ای دارد محبت. و چه بویی دارد  این حب. گلهای بهاری را ندیده ای ریحان را و گل سرخ را  که چه بی باک تو را می خوانند تا نظر به معجزات حضرتش بنمایی . و مالک  آن شمشیر خدای مترصد شد  و در کمین نشست. تا کی او را به بند آورد.  نیمه های شب بود که موفق شد.  وجاسوس را به بند کشید و در چادرش زندانی کرد تا کی صبح دم از مشرق پیاله زبانه کشد و دیدار میسر شود.

 

این مرد. این جاسوس اما یک شاعر بود.  ودر بند مالک با خود زمزمه می کرد که ای صبح طلوع تا قیام قیامت طلوع مکن . بگذار این شب تا قیام قیامت بر جا باشد که سپده تو پایان من است.  و قصیده قرا از این جنس با خود نجوا می کرد.

ای مرد تو کیستی و این اشعار از کیست که بسیار زیبا است . و جاسوس. این قصیده از من است. و همینک انرا سروده ام.

حیف است هنرمندی چون تو بمیرد. و حیف است تو که در سپاه معاویه ای.  و صبح شتاب ناک تر از همیشه از آن سوی شفق در امد که خورشید می خواست یکبار دیگر سیمای مبارکش را بوسه زار انوار تابانش قرار دهد.

 

مالک به دیدار حضرتش شتافت. مولایم و سروم ای صاحب اختیار آبها و خاکها آن مرد سیاهی ها این است و عجیب انکه شاعری است با فصاحت بسایر. اشعارت را بخوان ای مرد. و قصیده خواند شد.

او را به تو بخشیدم مالک. یعنی که رهایش کن و هدیه ای نیز به پاس هنرش به او بده.

 

و من این قصه را بارها و بارها خوانده ام و بارها و بارها برای دیگران نقل کرده ام . و هنوز در شگفتم که این چگونه مردی است آخر. و چگونه رفتاری است در گرما گرم  مبارزه با سپاهی که می داند به خدا می داند که فرمانده او و فرزندانش چه بلایی سر حسنینش می اورند.

جاسوسی از سپاه معاویه مستوجب بخشایش می شود که شاعر است و هنرمندو توانایی ستایش زیبایی ها را دارد.

 

 

 و صدای جبرییل را می شنوم که در مابین زمین و آسمان ایستاده - در هنگام مبارزه او با عمر ابن عبدود  وقتی که پشت عمر بر زمین ساییده می شود : لا فتی الا علی لا صیف الا ذوالفقار

 

یا علی باقی بقایتان

+ نوشته شده توسط عباس یکرنگی در دوشنبه یازدهم آبان 1388 و ساعت 11:32 |

اژدهای لا

 

بر سر سرای  سرادق جمالش اژدهایی نشانده به نام لا که یک دهان دارد به پهنای فلک. و هر چه را که غیر اوست می خورد و می بلعد.  نشنیده ای که حضرت  رضا(ع) روايت كرد كه « كلمه لا اله الا الله حصني و من دخل حصني امن من عذابي» يعني كلمه توحيد با لا اله الا الله حصار و با روي مستحكم من است و هر كه به درون حصار من رفت از عذاب من در امان می ماند.

 

آتش بر درختي افتاده، اما درخت نه مي سوزد و نه خاكستر مي شود و موسي حيران در آن مي نگرد. حیران که این کجاست که من در آنم. سراسر نور سراسر سور. تو کیستی و اینجا که من آمده ام کجاست. که می شنود:

چون كه كليم حق بشد سوي درخت آتشين

گفت: من آب كوثرم كفش برون كن و بيا

هيچ مترس از آتشم، زانك من آبم و خوشم

جانب دولت آمدي، صور تراست مرحبا!

 يا موسي اني انا ربك. فاخلع نعليك انك بالواد المقدس طوي.  و انا اخترتك فاستمع لما يوحي. انني انااللّه لا اله الا انا فاعبدني و اقم الصلاة لذكري. یعنی اي موسي ! اين منم پرودگار تو،پاي پوش خويش بيرون آور كه در وادي مقدس طوي هستي و من تو را برگزيده ام ،پس به آن چه وحي مي شود گوش فرا ده. منم، من.خدايي كه جز من خدايي نيست. پس مرا پرستش كن و به ياد من نماز برپا دارو الق عصاك، فلما رآها تهتز كانها جان ولي مدبرا و لم يعقب، و عصايت را بيفكن، پس چون آن را هم چون ماري ديد كه مي جنبد (ترسيد و) به عقب برگشت و (حتي) پشت سر خود را ننگريست. يا موسي لا تخف اني لا يخاف لدي المرسلون.  اي موسي نترس كه رسولان در نزد من نمي ترسند. نترس و نعلین خود درآور که جز پاکان را در این بارگاه راه نمی دهند. و این اژدهای لا است  که در دستان توست و این دژ و بارگاه من است وادی مقدس طوی.وادی کلمه الله .پس نخستین به چشمه کوثر این وادی در آی و خود را در این چشمه شستشو ده. که در اینجا نه حزنی است و نه اندوهی. یکسره سرور است و نور. پس هیچ مترس که جانب دولت آمده ای و این اژدها که در دستان توست نگهبان این ملک و این حصار و این گنج  است.  و تو را فرمانده این دژ کردم تا مردمانی که بر این دژ پناهنده می شوند را دریابی. و از آنان مراقبت نمایی. پس اکنون بر تو باد تا حکم ما را در میان مردمانم تبلیغ کنی که جز بر این بارگاه، بارگاه لا اله الا الله  پناهگاهی نیست.  وبدان و آگاه باش که این اژدها هرچه غیر است و غیریت است را می خورد و می بلعد.  و زنده می کند و می میراند.  و بدان و آگاه باش که این اژدها  را صورتهای متفاوتی است در هر عصری.  چنانکه برای ابراهیم پدرت صحف شد و برای عیسی نفس و برای محمد (ص) به شکل قران و کلمه در می آید.

 

بر سرسرای  سرادق جمالش اژدهایی نشانده به نام لا تا  هرچه غیر است را فرو ببلعد و فرو خورد. و از دهان او زبانه های دوزخ شعله می کشد و زبانه می کشد.یک رشحه  از رشحات آتش دهان این اژدها هفت آسمان را به اشارتی فرو می بلعد . زمرد دفع این اژدها نام نامی و مبارک  گنج الله است.  و محبت حضرت الله است پس اگر میخواهی از  آتش دهان این اژدها جان سالم بدر ببری بر تو باد تا ابراهیم وار نام مبارکش را بر زبان آوری و در این آتش شوی

 

 کن خموش این دوزخ از "گفتار سبز

کان زمرد دافع این اژدهاست.

 

+ نوشته شده توسط عباس یکرنگی در شنبه نهم آبان 1388 و ساعت 11:5 |