تبليغاتX
حیرت دمیده

عرض شود که در زندگی سی و چند ساله ام نسبت به بعضی چیزها خیلی حساس شده ام  از جمله مرگ بر ، و  رو پوش های دختران امروز و رنگ سیاه، راستش حالم از هر سه اینها به هم می خورد. اما چرا؟ خوب معلوم است  مرگ بر، برایم حکم هروز یک جور غذا خوردن را دارد.  که آدم تهوعش می گیرد. و از اینکه دختران ما را  در گونی می کنند به حالشان افسوس می خورم که چقدر می تواند سیستمهای اجتماعی در سلیقه بی ذوق باشد. و چقدر اینها بیچاره اند.و رنگ سیاه هم خوب معلوم است. وقتی که حتی در مراسم شادی مبلغان مذهبی ما نوحه سر می دهند هر کس باشد حالش به هم می خورد. دوست دارم در جایی زندگی کنم که این سه نماد نباشد. حالا هر کجا شد مثلا روستای مان سیاهکش که البته آن هم متاسفانه به رنگ سیاه تزیین شده است ولی اشتباه نکنید کاملا سبز است.و باور کنید من نه طرفدار انقلاب سبزم و نه انقلاب زرد. حالا که اینطور شد من طرفدار انقلاب آبی آسمانی هستم که به کسی بر نخورد.

۲- جناب ناخدا محمدی عزیز خیلی دوست دارم اما نمی دانم که چرا نمی توانم  قولم را عملی کنم. البته بابت اینهمه بدقولی علاوه بر مغذرت خواهی کتک هم لازم دارم. تو برایم اسطوره مهربانی هستی. امید وارم که خداوند مجالی به من بدهد تا یک از هزار محبتهای شما را جبران کنم. این تنها ارزوی من است.

۳- آقا جان اینقدر نگویید انقلاب مخملیُ بگویید واقعه ای که چیدمان کردیم همه چیز را از جمله اعصاب و زندگی  و تمام دار و ندار یک ملت را. شما را خدا این فروختن کجایش نرم است. چه غلطی کردیم رای دادیم. حالا همه زندگی مان تحت الشعاع قرار گرفته. از فرط بی پولی و بی کاری نمی دانیم چه کار کنیم. از کار و بار مانده ایم و از زن و بچه شرمنده. که این بیانیه میدهد که سبزم و ان تکذیب می کند که زردم. بس کنید آقا جان بس کنید. ما رعیتم. شما حکومت کنید و بگذارید این یک لقمه راحت از گلویمان پایین برود. شما را خدا بس کنید.

۴- دیوانه ای بود در محل ما به نام پرسان. که شاعر بود خدایش بیامرزاد. مردُ . در سرما مرد. از جمله می سرود:

خدایا خالقا این گنبد دواریعنی چه

اگر عدل است این پس ظلم ناهنجار یعنی چه

 

ز افکار بها ا... عالم محشر خر شد

کلیسا مامن دزدان و مسجد جای انتر شد

به قرن بیستم از این خران عالم مسخر شد

فلانی در  فلان جا حقه بازی کرد و منتر شد

 و  همینطور ادامه می داد و جمله ای عجیب و غریب می گفت که

عجب پرسان تو با این رنج و غم بر خود تریدی

خدایش بیامرزاد با هم دیوانگی اش حرفهای قشنگی می زد.

 

۳- ببخشید حالم خیلی خراب بود.

 

+ نوشته شده توسط عباس یکرنگی در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 و ساعت 13:29 |