تبليغاتX
حیرت دمیده
فرامرز هم رفت. جسم ناتوانش تحمل روح بلندش را نداشت و پر کشید و رفت. درگذشت فرامرز عزیز را به خانواده محترمش و فرزند خردسالش و همسر مکرمه اش  و همه دوستان تسلیت عرض می کنم. یادش جاودانه
+ نوشته شده توسط عباس یکرنگی در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 و ساعت 16:46 |

کی نامور مژده را در می یابد، و خود را آمده دریافت کلام وحی می کند که تنها راه مبارزه با اهریمن و اهریمنان است. مرحله دیگری از زندگی برای انسان با ابلاغ کلام وحی آغاز می شود. اما هنوز برای بلوغ و رسیدن به مقام انسانی راه بسیار است. اما چرا انسان باید در گذر از گردنه تنگ زندگی مجبور باشد با چنین تراژدی هولناکی روبرو شود. به راستی آیا راه دیگری جز مرگ  فرزند گزین کیومرث در این راه وجود ندارد. چرا باید برای فهم مفهوم زندگی و بلوغ انسان به مقام انسانیت آدم را چنین مصیبت تلخی لازم باشد. نخستین تراژدی خلقت اگر چه دربیان قرانی و اسطوره های ایرانی دارای مشابهتهای بسیاری است اما تفاوتهایی نیز دارد. قابیل برادر هابیل است. و در تعابیر قرانی این تراژدی با برادر کشی آغاز می شود و نخستین درس و نخستین فرمان و دریافت حقیت ماجرا با برادر کشی آغاز می شود اگر کیومرث داغدار سیامک است آدم باید دو داغ را همزمان در دل احساس کند داغ مرگ هابیل و گمراهی قابیل.  و وای و فغان از داغ ننگ قابیل. به راستی تحمل کدام یک برای پدری چون آدم می تواند سنگین تر باشد. هابیل  نخستین  کشته را ه حقیقت است. نخستین شهید. نخستین از غافله آدمیان که بعد از هبوط دوباره به سوی خداوندگار بازگشت پیدا می کند. نخستین مظلوم.اما آدم باید برای قابیل فرزند بزرگش ، پسر بزرگترش چگونه بگرید.آیا او که جرم کشتن تمامی انسانها بر گرده  او قرار داده شده  جگر گوشه او نیست. آدم، آدم است، انسان است   و انسان با همین علقه ها و احساسات و شادی ها و غمهایی که بر دل می نشیند باید که بروز و ظهور کند و تعریف و تعیین می شود.اما چاره چیست. انسان راهی ندارد جز اینکه زندگی را بیاموزد تا زنده باشد. زنده بودن کار آسانی نیست. اما برای زنده بودن و زنده ماند و زنده کردن انسان باید صبر را بیاموزد. بدون صبر معلم بزرگ آفرینش نمی تواند مابقی درسهایش را به این شاگرد ظلوما جهولا بیاموزد و چشمانش را به افقهایی که باید باز کند .صبر کلید پیروزی است. شمشیر خدای است عز و جل که بر هرسلاحی از سلاحهای اهریمن فایق می آید. و برای داشتن این شمشیر که بر همه زره هایی اهریمن کارگر است و آنها را می شکافد لابد اینچنین فدیه ای و هدیه ای و قربانی لازم است. و  این هر دورا آدم و کیومرث،  باید با مرگ عزیزانشان  تجربه کنند و هدیه بگیرند و بیاموزند. صبر نخستین درس خلقت و نخستین از سپاهیان عقل است.

  

 

کیومرث در طی این یک سال در سکوت و گریه خود به چیزهای زیادی می اندیشد. به نخستین تراژدی خلقت. به راستی  اینجا که او آمده  کجا است و این دشمن نهانی کیست و چگونه باید به مبارزه با او بر خواست و اصلا برای چه این دشمنی ایجاد شده است . اینها سوالاتی است که برای آن هیچ پاسخی نمی یابد.  تا آنکه سروش عالم غیب از جانب حضرت پرودگار می آید و این راز را بر ملا می کند. دنیا محل مبارزه تو و فرزندان تو با اهریمن است و  سپس راه مبارزه با اهریمن را به او می آموزد.

 

“و اهورا مزدا دین را برای انسان هدیه اورد و آن را مانند جوشنی استوار بر تن انسان پوشانید.  این جمله ای از اوستای زردشت است که برای تحلیل مابقی داستان زیاد به کار ما می آید.”

 

  دین همان گوهری که ایرانیان برای آن صاحب آبادنیهای بسیارند که به آن عمل می کنند  و چراغ عقلشان به واسطه عمل کردن به آن روشن می شود. و بر آنها تنها ان کس مستوجب حکومت است که با سروش عالم غیب در ارتباط باشد. و اینان صاحب فره ایرانیند.

 

در نهج البلاغه سرور حکیمان جهان حضرت امیر المومنین علی (ع)  نیز از این مضمون به خرد"عقل" یاد می شود چنانکه می فرماید: عقلش را زنده کرد و هوایش را می راند تا انکه خشونتهای اخلاقی او به نرمی گرایید و با آن روشنایی راه خود را تشخیص داد و در آن راه گام بر داشت. و چنانکه در حدیثی از حضرت امام صادق منقول است صاحب سپاهیانی است که تنها با این سپاه می توان به مبارزه با جهل رفت. در مجموع از آنچه از این احادیث و روایات بر می آید  از دین مستفاد به عقل می شودو این چنین است که کیومرث در می یابد تنها  با این سپاهیان عقل است که می تواند بر اهریمن  و سپاه جهل پیروز شود. اگر سیامک به این سلاح مجهز نبود و برهنه و بی سلاح بود و پیش از انکه وارد معرکه کارزار با اهریمن شود  گرفتار دیو خشم، "ائشم" شد و خشم گرفت و به دست خزروان دیو کشته شد اینک کیومرث می داند که چگونه به جنگ با اهریمن بشتابد. حاصل این تعلیمات در پیکره هوشنگ ظهور می کند. فرزند گزین سیامک که نزد نیا جاه و دستور دارد و پرویده نیا است و تحت تعلیم سروش است.

 

 

خجسته سیامک یکی پور داشت    

که نزد نیا جاه دستور داشت

گرانمایه را نام هوشنگ بود    

تو گفتی همه هوش و فرهنگ بود

به نزد نیا یادگار پدر     

نیا پروریده مر او را را به بر

نیایش بجای پسر داشتی     

جز او بر کسی چشم نگماشتی

چو بنهاد دل کینه و جنگ را      

بخواند آن گرانمایه هوشنگ را

همه گفتنی ها بدو باز گفت      

همه رازها برگشاد از نهفت

که من لشگری کرد خواهم همی      

خروشی بر اورد خواهم همی

ترا بود باید همی پیش رو     

که من رفتنی ام تو سالار نو

 

سروش تمامی سپاهیان عقل را گرد هم می اورد :

خير كه وزير عقل است و ضد آن را شر قرار داد كه وزير جهل است،

ايمان كه ضد آن كفر است‏

تصديق كه ضد آن انكار است‏

اميد كه ضد آن نوميدى است‏

داد كه ضد آن بيداد است‏

رضايت كه ضد آن خشم است‏

شكر كه ضد آن ناسپاسى است‏

طمع )به رحمت خداوند( كه ضد آن يأس است‏

توكل كه ضد آن حرص است‏

مهرورزى كه ضد آن غرور است‏

رحمت كه ضد آن غضب است‏

علم كه ضد آن جهل است‏

فهم كه ضد آن نادانى است‏

پاكدامنى كه ضد آن پرده‏درى است‏

زهد كه ضد آن تمايل )به دنيا( است‏

رفق كه ضد آن حماقت است‏

ترس )از خداوند( كه ضد آن جسارت است‏

تواضع كه ضد آن تكبّر است‏

آرامش كه ضد آن شتاب است‏

حلم كه ضد آن سفاهت است‏

خاموشى كه ضد آن پرحرفى است‏

تسليم )در برابر خداوند( كه ضد آن استكبار است‏

تسليم )در برابر حق( كه ضد آن زورگويى است‏

گذشت كه ضد آن كينه توزى است‏

دلسوزى كه ضد آن سنگدلى است‏

يقين كه ضد آن ترديد است‏

شكيبايى كه ضد آن بى‏تابى است‏

روبرگرداندن كه ضد آن انتقام است‏

)از گناه ديگران(

توانگرى كه ضد آن تهيدستى است‏

تفكر كه ضد آن سهو است‏

حفظ كه ضد آن فراموشى است‏

عاطفه كه ضد آن قطع پيوند است‏

قناعت كه ضد آن حرص است‏

يارى دادن كه ضد آن خوددارى است‏

)خصوصاً در امور مالى(

دوستى كه ضد آن دشمنى است‏

وفادارى كه ضد آن نيرنگ است‏

اطاعت خدا كه ضد آن معصيت است‏

خضوع كه ضد آن تجاوز است‏

سلامت كه ضد آن هلاكت‏

محبت كه ضد آن بغض است‏

راستى كه ضد آن دروغ است‏

حق كه ضد آن باطل است‏

امانتدارى كه ضد آن خيانت ورزى است‏

اخلاص كه ضد آن ناخالصى است‏

شهامت كه ضد آن كودنى است‏

درك كه ضد آن كُند فهمى است‏

شناخت كه ضد آن نپذيرفتن است‏

مدارا كه ضد آن بى پروايى است‏

سلامت‏نيّت‏در غيب‏ديگران كه ضد آن مكرآلودى است‏

پوشاندن كه ضد آن آشكار كردن است‏

نماز كه ضد آن بى‏نمازى است‏

روزه كه ضد آن افطار است‏

جهاد كه ضد آن سرباززدن است‏

حج كه ضد آن كنار نهادن پيمان است‏

نگهداشتن سخن كه ضد آن سخن چينى است‏

نيكى به پدر و مادر كه ضد آن عقوق است‏

حقيقت كه ضد آن رياءست‏

كار نيك كه ضد آن كار زشت است‏

حجاب كه ضد آن زينت نمايى )در برابر نامحرمان( است‏

تقيه كه ضد آن نشر اسرار است‏

انصاف كه ضد آن تعصّب است‏

خدمت كه ضد آن تجاوز است‏

پاكيزگى كه ضد آن پليدى است‏

شرم كه ضد آن بى حيايى است‏

ميانه روى كه ضد آن پا فراتر نهادن است‏

آسايش كه ضد آن خستگى است‏

آسانى كه ضد آن دشوارى است‏

بركت كه ضد آن كاهش است‏

عافيت كه ضد آن دردمندى است‏

اعتدال كه ضد آن زياده‏طلبى است‏

حكمت كه ضد آن هوس است‏

وقار كه ضد آن سبكى است‏

نيك بختى كه ضد آن نگون بختى است‏

توبه كه ضد آن اصرار )برگناه( است‏

آمرزش خواهى كه ضد آن خود فريفتگى است‏

خويشتن دارى كه ضد آن سستى است‏

دعا كه ضد آن بى‏اعتنايى است‏

پويايى كه ضد آن تنبلى است‏

شادى كه ضد آن غم است‏

اُلفت كه ضد آن جدايى است و

بخشش كه ضد آن بُخل است

 

.......

 

 

+ نوشته شده توسط عباس یکرنگی در سه شنبه ششم مرداد 1388 و ساعت 17:55 |

مدتها بود که می خواستم مطالبی درباره تحلیل و تفسیر شاهنامه ورجاوند طوس بنویسم اما هر بار زندگی مجالش را از من می گرفت از امروز سعی می کنم هر چند اندک کمی درباره اش بنویسم.شاید نتیجه این رویکرد بی توجهی به زندگی باشد کسی چه می داند و اما بعد: 

پژوهندهٔ نامهٔ باستان     

 که از پهلوانان زند داستان

چنین گفت کابین تخت و کلاه    

  کیومرث آورد و او بود شاه

 

یکایک بیامد خجسته سروش   

بسان پری پلنگینه پوش

بگفتش ورا زین سخن دربدر      

که دشمن چه سازد همی با پدر

1-

ای سیامک پدر تو در نهان دشمنی دارد به نام اهریمن که قصد دارد تا دیهیم و تخت پادشاهی و ولایت داری بر زمین را از او بگیرد. او اکنون تمامی سپاهیانش را آماده کرده تا بر او بتازد.  و من سروش عالم غیب  از جانب حضرت پرودگار آمده ام تا این خبر را به تو برسانم.

 

2-

 اما او کیست که اینچنین گستاخ است  که حتی از فرمان حضرت پرودگار سر باز می زند. آیا مگر نه این است که پدر نماینده و جانشین حضرت خداوند گار است و چنین مقرر شده است که همه دد و دادم و مرغ و ماهی به فرمان او باشند.آفتاب هر صبح و شام سر تعظیم بر آستان او فرود می آورد و ابرها تحت فرمان اویند و ستاره ها  و ماه نیز تنها به فرمان پدر بر مدار خویش می چرخند.

 این سوالی بود که سیامک از سروش عالم غیب داشت اما خشم آنچنان بر سیامک مستولی شده بودکه بدون دریافت هیچ گونه پاسخی بلافاصله در صدد آماده کردن سپاه بر آمد وبرهنه و بی سلاح  با سپاهی از دد  و دام مرغ و ماهی به نبرد با اهریمن شتافت. و نخستین مبارزه میان انسان و اهریمن آغاز  شد.

 

 سیامک بیامد برهنه تنا      

بر آویخت با دیو اهرمنا

بزد جنگ وارونه دیو سیاه      

دو تا اندر آورد بالای شاه

فکند آن تن شاهزاده بخاک  

 بچنگال کردش، کمرگاه چاک

سیامک بدست خروزان دیو      

تبه گشت و ماند انجمن بی خدیو

3-

در نخستین مبارزه انسان برهنه است. برهنگی نشانه ای از بهشتی بودن است. انسان باید بداند که اخر این دنیایی که در ان پا گذاشته چگونه جایی است. باید  بیاموزد که مبارزه جدی است.  راویانی که از اعماق تاریخ این قصه را برای ما نقل می کنند می گویند آن روز مثل همیشه برای کیومرث نبود. بادها سوزان بودند و دیگر آن رایحه خوش را و آن مهربانی همیشگی را نداشتند. انگار که سیلی می زدند. انگار که زخم خورده بودند. از گلها رایحه خوشی به مشام نمی رسید. رودها در گذر از کوه و به هنگام عبور از سنگلاخها دیگر ترانه نمی خواندند نوحه سر می دادند. و آفتاب سوزان شده بود.فریادهایی از دور شنیده می شد که کیومرث تا ان زمان نشنیده بود.  چه اتفاقی افتاده است. این سوالی بود که کیومرث از خود داشت.

4-

قابیل خشمگین بود.حسادت چشمانش را کور کرده بود . از چشمانش آتش می بارید. او برادر بزرگتر بود و از هر لحاظ خود را بالاتر از برادر می دانست. آخر چگونه ممکن است پدر بخواهد  برادر کوچکترش هابیل را  جانشین خود کند. و تازه  آن را به پرودگار نسبت دهد و آیا این است عدالت حضرت پرودگار. آخر چگونه ممکن است پدرش ادم از قابیل بخواهد که ازین پس سر سپرده فرمان برادر کوچکترش باشد. زبانه خشم بود که شعله می کشید. و  هر لحظه شعله ور تر می شد.

پدر این از عدالت نیست که من به فرمان برادر کوچترم هابیل باشم. و چگونه ممکن است حضرت پرودگار او را پادشاه جهان و پیامبر و ولی خود بر گزیند. و آدم تنها  حیرت زده و مبهوت به ان چه در حال وقوع بود می اندیشید. باید پیش از انکه بین دو برادر دشمنیی پیش بیاید چاره ای بیاندیشد. خداوندا چه کنم. و  تو خود چاره این کارکن، ای دادار بزرگ و ای آنکه همه گرهها به دست توانای تو باز می شود.

 

" ای ادم به پسرانت بگو تا برای من قربانی کنند و  به آنها بگو نشانه این باشد تا هر که را من هدیه اش را پذیرفتم جانشین تو باشد و آن دیگری باید که بعد از تو به فرمان او باشد. و اوست خلیفه من و این امتحانی است برای آنها."

و اینچنین بود که آدم فرمان را ابلاغ کرد و آن دو برادر هریک پیشکشی را نزد حضرت پرودگار فدیه کردند.

وَ اتْلُ عَلَيهِمْ نَبَأَ ابْنىْ ءَادَمَ بِالْحَقِّ إِذْ قَرَّبَا قُرْبَاناً فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِمَا وَ لَمْ يُتَقَبَّلْ مِنَ الاَخَرِ قَالَ لاَقْتُلَنَّك قَالَ إِنَّمَا يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ(27)

لَئن بَسطت إِلىَّ يَدَك لِتَقْتُلَنى مَا أَنَا بِبَاسِطٍ يَدِى إِلَيْك لاَقْتُلَك إِنى أَخَاف اللَّهَ رَب الْعَلَمِينَ(28)

إِنى أُرِيدُ أَن تَبُوأَ بِإِثْمِى وَ إِثمِك فَتَكُونَ مِنْ أَصحَبِ النَّارِ وَ ذَلِك جَزؤُا الظلِمِينَ(29)

فَطوَّعَت لَهُ نَفْسهُ قَتْلَ أَخِيهِ فَقَتَلَهُ فَأَصبَحَ مِنَ الخَْسِرِينَ(30)

فَبَعَث اللَّهُ غُرَاباً يَبْحَث فى الاَرْضِ لِيرِيَهُ كَيْف يُوَرِى سوْءَةَ أَخِيهِ قَالَ يَوَيْلَتى أَ عَجَزْت أَنْ أَكُونَ مِثْلَ هَذَا الْغُرَابِ فَأُوَرِى سوْءَةَ أَخِى فَأَصبَحَ مِنَ النَّدِمِينَ(31)

مِنْ أَجْلِ ذَلِك كتَبْنَا عَلى بَنى إِسرءِيلَ أَنَّهُ مَن قَتَلَ نَفْسا بِغَيرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فى الاَرْضِ فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاس جَمِيعاً وَ مَنْ أَحْيَاهَا فَكَأَنَّمَا أَحْيَا النَّاس جَمِيعاً وَ لَقَدْ جَاءَتْهُمْ رُسلُنَا بِالْبَيِّنَتِ ثُمَّ إِنَّ كَثِيراً مِّنْهُم بَعْدَ ذَلِك فى الاَرْضِ لَمُسرِفُونَ(32)

27. اى محمد، داستان دو پسران آدم را كه داستانى است بحق (و خالى از خلاف واقع ) براى مردم بيان كن كه هر دو در راه خدا و به منظور نزديك شدن به او چيزى پيشكش ‍ كردند. از يكى از آن دو قبول شد و از ديگرى قبول نشد. آن كه قربانيش قبول نشد به آن كه از او قبول شد گفت : من تو را خواهم كشت . او گفت : خدا تعالى قربانى را از مردم باتقوا قبول مى كند.

28. و تو اگر دست خود را به سوى من دراز كنى كه مرا بكشى ، من هرگز دست خود را به سويت و براى كشتنت دراز نخواهم كرد، زيرا من از خدا مالك و مدبر همه عالم است ، مى ترسم .

29. من از اين عمل تو كراهتى ندارم ، چون اگر مرا بكشى ، هم وبال گناهان مرا به دوش ‍ مى كشى و هم وبال گناهان خودت را، و در نتيجه از اهل آتش مى شوى و سزاى ستمكاران همين آتش است .

30. پس از وسوسه هاى پى درپى و بتدريج دلش براى كشتن برادرش رام شد و او را كشت و در نتيجه از زيانكاران شد.

31. و در اينكه كشته برادر را چه كند، سرگردان شد. خداى تعالى كلاغى را ماءمور كرد تا با منقار خود زمين را بكند (و چيزى در آن پنهان كند) و به او نشان دهد كه چگونه جثه برادرش را در زمين پنهان كند. (وقتى عمل كلاغ را ديد) گفت : واى بر من كه آن قدر ناتوان بودم كه نتوانستم مثل اين كلاغ باشم و جثه برادرم را در خاك دفن كنم . آن وقت حالتى چون حالت همه پشيمانها به او دست داد.

32. به خاطر همين ماجرا (كه از حسد و تكبر و هواپرستى انسان خبر مى دهد) بود كه ما به بنى اسرائيل اعلام كرديم كه هر كس يك انسان را بكشد بدون اينكه او كسى را كشته باشد و يا فسادى در زمين كرده باشد، مثل اين است كه همه مردم را كشته (چون انسانيت را مورد حمله قرار داده كه در همه يكى است )، و هر كس يك انسان را از مرگ نجات دهد، مثل اين است كه همه را از مرگ نجات داده ، و با اينكه رسولان ما براى بنى اسرائيل معجزاتى روشن آوردند، با اين حال بسيارى از ايشان بعد از آن همه پيامبر (كه برايشان بيامد) در زمين زياده روى مى كنند.

(از سوره مباركه مائده )

 

 

5-

روزگاری دور بود که ابلیس بر زمین فرمان می راند.و ولایت دار بر زمین بود. به گذشته های دور می انیشید  به آن زمان که  گروهی از جنیان در زمین طغیان کرده و از فرمان حضرت پرودگار سر پیچی کرده بودند و به ابلیس از جانب حضرت پرودگار فرمان رسیده بود که با گروهی از سپاهیان فرشته و جن به جنگ با آنها بشتابد و به خاطر طغیانشان آنها را نابود سازد. و ابلیس پس از فرمان حضرت پرودگار فرمانروای زمین شده بود. اما اینک  از آسمانیان این زمزمه به گوش می رسد که خداوندقصد دارد موجودی به نام آدم ر بیافریند و او را خلیفه و جانشین خود بر روی زمین قرار دهد. به این می اندیشید که  چگونه ممکن است او که روزگاری دراز بر زمین حکم می راند از این پس باید به فرمان موجودی  گردن بگذارد که  از خاک است. به این می اندیشید که من که از آتشم و علوی هستم چگونه باید سر سپرده فرمان کسی باشم که از خاک است.  آتش خشم و حسد تمام وجودش را شعله ور کرده بود و هر بار که به این  مسئله فکر می کرد این آتش شعله ور تر می شد.

 

 

(("و به تحقیق ما انسان را از گلی خشکیده از لایه ای سیاه آفریدیم و جن را قبل از وی از آتش زهر آگین آفریده بودیم و به یاد آور آنگاه که پروردگارت به ملائکه گفت :می خواهید بشری از گل خشکیده از لایه ای سیاه خلق کنم پس چون آن را بیاراستم  و از روح خود در او می دمیدم باید که برایش به سجده افتید ملائکه همه سجده کردند مگر ابلیس از این که با سجده کنندگان باشد امتناع ورزید پروردگارت به او گفت : ای ابلیس چه سودی در نظر گرفتی که از ساجدین نباشی گفت من برای بشری که تو از گلی خشکیده از لایه ای آفریدی سجده کنم پروردگارت گفت:پس بیرون شو که تو از رانده شدگانی و بر تو تا روز جزا لعنت است گغت :پروردگارا پس مرا تا روزی که خلایق معبوث می شوند  مهلت ده پروردگارت گفت :تو از مهلت داده شدگانی تا روز وقت معلوم گفت:پروردگارا به خاطر این که اغوائم کردی هر آینه در زمین زینت میدهم در نظر بندگانت  و آنان را اغوا خواهم کرد مگر بندگان مخلصت را"

 

 

6-

غم از اسمان و زمین می بارید. ابرهایی که از دور می آمدند دیگر مثل همیشه پیام آور بهار نبودند.مرا چه می شود و چرا امروز همه آسمان و زمین غمگینند. این غوغا و فغان از چیست؟  پس چرا پلنگ و شیر و ببر به تحیت صبح نیامده اند؟ چرا نفس خروس گرفته است و نوبتی نمی خواند؟ مگر بلبلان مرده اند که جز غراب نمی خواند؟ سیامک کجا است؟ سیامک .... آه! آری سیامک نکند او .......

 گامهای کیومرث آن استواری همیشگی را نداشت ودرصدایش به ناگهان  لرزشی از سر درد پیدا شد. غرشی عظیم از آسمان برخاست. ابرها بی مهابا شروع به باریدن کردند و فغان سر دادند و  پرندگان بغض صبحگاهی راشکستند. خورشید ازپشت کوه و از پس ابرها یی که خون گریه می کردند نمایان شد و  و کیومرث لشکری از ددو دام و مرغ و ماهی دید که سر افکنده و پریشان به سمت کوه می آیند. گامهایش را استوار کرد و او نیز به سرعت به  سمت دامنه کوه سرازیز شد. چه شده است؟

 گریه دد و دام و مرغ و ماهی و ابر کافی بود که او حقیقت ماجرا را در یابد. سیامک به دست خزروان دیو کشته شد کیومرث.زندگی اغاز شد.  و انگاه دد و دام و مرغ ماهی  آمدند و یکا یک به کیومرث تسلیت گفتند.

 

 

7-  آدم نیز آن روز حالی مشابه کیومرث داشت به او نیز دد و دام و مرغ و ماهی تسلیت گفتند. و ابرها برایش زاری سردادند. می گویند وقتی آدم صدای ضجه کوه را شنید بی اختیار سه تاری ساخت و به یاد هابیل نواخت.

 

 

دد و دام و مرغ و ماهی یک سال به همراه کیومرث به عزای سیامک می نشینند تا انکه از جانب حضرت پرودگار فرمان می آید که:

 

 

نشستند سالی چنین سوگوار     

پیام آمد از داور کردگار

درود آوریدش خجسته سروش     

کزین بیش مخروش و باز آر هوش

سپه ساز و بر کش به فرمان من      

بر آور یکی گرد از آن انجمن

از آن بد کنش دیو، روی زمین     

بپرداز و پردخته کن دل ز کین

 

کی نامور سر سوی آسمان    

بر آورد و بد خواست بر بد گمان

بر آن برترین نام یزدانش را  

بخواند و بپالود، مژگانش، را

وزان پس بکین سیامک شتافت   

 

شب و روز، آرام خفتن نیافت

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط عباس یکرنگی در سه شنبه ششم مرداد 1388 و ساعت 12:38 |

خدا رحمت کند حاج اسماعیل دولابی را.  آن زمانها شبهای ماه رمضان که می شد با دوستان خوبم رضا گلستانی  و بهروز رئیسی می رفتیم مجلس حرفهاش.  در یکی از همین شبها نمی دانم چه ام شده بود که با عصبانیت به بهروز می گفتم که این مسئولان ما الانند و بلانند و خلاصه خیلی اشتباهات دارند و لایق این ملت صبور نیستند. این بحث ادامه داشت تا دم مجلس. . نشستیم و گوش کردیم که این مرد بزرگ چه می گوید. مجلسش طوری بود که یک لحظه به خودت می آمدی و فکر می کردی که مخاطبش تویی. و اون بار مخاطبش من بودم که می گفت:  بله. مسئولان را از سلولهای شما درست  می کنند یعنی از هر کدام از شما یک سلول بر می دارند و مسئولین شما را می سازند. بنا بر این اگه میخوای مسئولت درست بشه اول خودتون رو درست کنید.

خوب یاد هست که باز می گفت دنیا بازی است سعی کنید بازی کنید و در این بازی شرکت کنید اما هیچ وقت یادتون نره که این فقط یک بازی است.

  حالا وقتی می بینم چه بسا عده ای از مسئولان ما این قدر ناشیانه بازی می کنند وبازی را چه بد جدی گرفته اند، اینقدر از هر چه خدا و پیامبر دورند بی اختیار به یاد  حرفهای حاج اسماعیل رحمه الله می افتم. من از خودم می ترسم.

گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ

تو بر طریق ادب باش و گو گناه من است.

+ نوشته شده توسط عباس یکرنگی در دوشنبه پنجم مرداد 1388 و ساعت 15:51 |