پنجره ها را ببند مادر
پنجره ها را ببند مادر
بوی هوای تازه دارد خفه ام می کند
من حتی طاقت دیدن درختان را هم ندارم
من از سکوت درختان بیزارم
من از هر چه سبزه است بیزارم
واز نغمه های بهاری آن بلبلی که در تمام این سالها
در پشت همین پنجره
و بر روی همین درخت های الوچه
از مهربانی باران می گفت
بیزارم.
پنجره ها را ببند مادر
برای پنجره ها ی اتاقم پردهای سیاه ضخیم بدوز
من از نور بیزارم
من از باغچه بیزارم
من از کوه بیزارم
من حتی از ستاره و ماه بیزارم
و من از هر چه که رنگ و بوی زندگی دارد بیزارم
پنجره ها را ببند مادر
نمی خواهم اشکهای من برای درختان یکبار دیگر بهار را تداعی کند
من از اشک بیزارم
اشکهایم مرا به یاد رود می اندازد
به یاد باران می اندازد
به یاد درختان می اندازد
و باز آن بلبل غمگین برایم نغمه سر می دهد
و داستان پسرکی را که یک روز عاشق شد
و ماه شد
و اکنون سالها است
که شبها
در کوچه باغهای اسمان
به دنبال معشوقه ای که ستاره شد
و به آسمان رفت
خواهد گفت.
پنجره ها را ببند مادر
ببین دوباره آن بلبل کوچک باغ آمده و می خواهد برای من
از دست های سبز درختان بگوید
که چگونه برای آن پسرک دعا می کنند
ببین دوباره دارد از خورشید می گوید
که عاشق شد
و خورشید شد و برای آوردن آب حیات
به آسمان شد
می گوید
ببین دوباره دارد از از چل گیس دریا می گوید
و شانه جادویی اش باد
که ان دختر آسمانی
خورشید
آن را از پیرمرد کوه گرفت
تا با آن موسیقی حیات را بر گیسهای دریا بنوازد و
ماه را از سیاهی شب نجات دهد
ببین دوباره این بلبل کوچک دارد از زندگی می گوید
و قصه های چشمه را می خواند
که پیرمرد کوه برایش تعریف کرده است
دارد دوباره از قطرات باران می گوید
دارد از زندگی می گوید
دارد از مهربانی می گوید
پنجره ها را ببند مادر
آخر من خواب دیده ام که جادوگر قدیمی این شهر می خواهد بلبل کوچک باغم را
تنها به جرم قصه هایش پرپر کند
برای پنجره ها ی اتاقم پردهای سیاه ضخیم بدوز
+ نوشته شده توسط عباس یکرنگی در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 و ساعت
13:57 |