تبليغاتX
حیرت دمیده

۱-

تقصیر پدرم بود که عاشق شد

 و من اکنون سالها است  که بوی سیب آزارم می دهد.

 

 قابیل

من و تو هنوز برادریم

معلمت کلاغ منتظر است!

 ۲-

رویای گم شده ام را باد هو هو می کند

 و قاصدک

آن را بر روی زمین می نویسد.

شاید زمین آبستن باشد!

 ۳-

دار کوب مرا صدا می زند

درختان هنوز نفس می کشند

تبر ها هنوز موفق نشده اند.

 ۴-

..........

همیشه با خوردن میوه ها آغاز می شود

شاید  برای همین

میوه ها گرانتر شده اند!

 

 

+ نوشته شده توسط عباس یکرنگی در سه شنبه سی ام تیر 1388 و ساعت 11:25 |

پنجره ها را ببند مادر

پنجره ها را ببند مادر

بوی هوای تازه دارد خفه ام  می کند

من حتی طاقت دیدن درختان را هم ندارم

 من از سکوت درختان بیزارم

من از هر چه سبزه است بیزارم

واز نغمه های بهاری آن بلبلی که در تمام این سالها

در پشت همین پنجره

و بر روی همین درخت های الوچه

از مهربانی باران می گفت

بیزارم.

 

پنجره ها را ببند مادر

 

 برای  پنجره ها ی اتاقم پردهای سیاه ضخیم بدوز

من از نور بیزارم

من از باغچه بیزارم

من از کوه بیزارم

من حتی از ستاره و ماه بیزارم

و من از هر چه که رنگ و بوی زندگی دارد بیزارم

 

پنجره ها را ببند مادر

نمی خواهم اشکهای من برای درختان یکبار دیگر بهار را تداعی کند

من از اشک بیزارم

اشکهایم مرا به یاد رود می اندازد

به یاد باران می اندازد

به یاد درختان می اندازد

و باز آن بلبل غمگین برایم نغمه سر می دهد

و داستان پسرکی را که یک روز عاشق شد

و ماه شد

و اکنون سالها است

که شبها

در کوچه باغهای اسمان

به دنبال معشوقه ای که ستاره شد

و به آسمان رفت

خواهد گفت.

 

پنجره ها را ببند مادر

ببین دوباره آن بلبل کوچک باغ آمده و می خواهد برای من

از دست های سبز درختان بگوید

که چگونه برای آن پسرک دعا می کنند

ببین دوباره دارد از خورشید می گوید

 که عاشق شد

 و خورشید شد و برای آوردن آب حیات

به آسمان شد

می گوید

ببین دوباره دارد از از چل گیس دریا می گوید

و شانه  جادویی اش باد

که ان دختر آسمانی

خورشید

 آن را از پیرمرد کوه گرفت

تا با آن موسیقی حیات را بر گیسهای دریا بنوازد و

ماه را از سیاهی شب نجات دهد

ببین دوباره این بلبل کوچک دارد از زندگی می گوید

و قصه های چشمه را می خواند

که پیرمرد کوه برایش تعریف کرده است

دارد دوباره از قطرات باران می گوید

دارد از زندگی می گوید

دارد از مهربانی می گوید

 

پنجره ها را ببند مادر

آخر من خواب دیده ام که جادوگر قدیمی این شهر می خواهد بلبل کوچک باغم را

تنها به جرم قصه هایش پرپر کند

برای  پنجره ها ی اتاقم پردهای سیاه ضخیم بدوز

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط عباس یکرنگی در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 و ساعت 13:57 |

حق با تو بود

مثل دانه ها که تا سر در خاک نکنند فریاد سبزشان بلند نمی شود

و اکنون من بر آستانه زمین

و در خانه ستاره ها رویای گم شده ام را گریه خواهم کرد

تا شاید باران نقطه تلاقی تمام سکوت من با انفجار تو باشد.

 

آی دریا

آی دریا

فریادت را بر صخره های سیاه مکوب

صخره ها را با سیاهی عهدی است که تنها مادرت چشمه می داند

 

فریاد باید که باران شود

فریاد

یاد عهد تو با خورشید است

آنگاه که بلندای سپیدش را به نماز می ایستی

بگذار بهار به یاد کلمات تو

دستهای در ختان را

پر از شکوفه کند

و من دوباره شاعر سبز قنوت قناریهای باغ باشم.

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط عباس یکرنگی در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 و ساعت 12:48 |