در باره اتفاقات اخیر و اینکه چه کسی مقصر است هیچ نمی گویم اما تنها این را می دانم که به هر دلیل شکافی عمیق بر ستونهای اتحاد ملی ایران که تا پیش از این مورد فخر ما در دنیا بود وارد شده است که این مسئله صد البته هزینه ای بسیار بزرگتر از انتخاب ریاست جمهوری یک فرد برای ما داشته است. مسئله ای که بایدمسئولان محترم نظام به عنوان یک مسئله جدی در ارتباط با مردم خود به آن اندیشیده و در فکر راه حل درست و دقیق بر آیند . و من به مسئولان به عنوان یک ایرانی علاقه مند به تمامیت ارضی ایران و جمهوری اسلامی توصیه می کنم که در اتخاذ هر گونه تصمیمی برای اعاده این مهم صداقت را پیشه کنند و اینگونه نباشد که همانند صدا و سیمای ضرغامی شعور مردم را به سخره بگیرند. و استدعا دارم که به حرمت نام بلند ایران و اسلام هم که شده از هر جناحی که هستند ما مردم را به شکل مردم ببینند و با اتخاذ روشهای درست امنیت ملی ما را که متضمن حکومت آنها نیز هست به بهای اندک نفروشند.
سخنی باید گفت
سخنی باید گفت..........
دیروز وقتی از محل کارم به همراه یکی از دوستانم به سمت خانه حرکت کردم هنگام توقف در میدان هفت تیر و بعد از خدا حافظی از آن رفیق در حالی که منتظر تاکسی برای رفتن به سمت خانه ام که در بولوار کشاورز واقع است توسط یکی از لباس شخصی ها بدون هیچ دلیلی دستگیر شدم. و وقتی به آنها گفتم که آخر چرا دستهای من را از پشت بستند و به یک ماشین ون که برای همین مسئله اختصاص داده شده بود منتقل شدم.
در این ماشین همه گونه افراد از کارگر تا ... حضور داشتند که یکی از انها در حالی که گریه می کرد می گفت: آقا حالا تکلیف بچه من چه می شود و بعد به مادر بزرگش بد و بیراه می گفت که برای دیدنش به هفت تیر آمده است.برای همین بد و بیراه هش یکی از همین لباس شخصی ها یک گاز فلفل بر سرمان خالی کرد و چند تا فحش ناموسی هم خطاب به او گفت . بعد هم پنجره های ماشین را بست که نزدیک بود دل و روده همه ازمعده هایشان در آید خدا پدر یکی از آنها را بیامرزد که با التماس ما پنجره را باز کرد تا بلکه هوایی بیاید و دل و روده ما نجات پیدا کند. نکته ای که برایم غیر قابل درک بود این بود که وقتی یکی از بندگان خدای داخل ماشین سرش را برای گرفتن چند جرعه بیشتر هوا بیرون اورده بود یکی از همین لباس شخصی ها چنان ضربه ای با باتون بر سرش نواخت که خون از پیشانی اش جاری شد. بعد هم ما را به جایی در خیابان مطهری منتقل کردند که نگو و نپرس. در انجا چیزهایی دیدم که نگو و نپرس. البته من دو تا شانس اوردم که نجات پیدا کردم اول انکه باز پرس من آدم خوبی بود و دوم کمک یکی از بسیجیان پدر بیامرز بود که حرفم را گوش کرد و وقتی فهمید که بنده مدتی با روزنامه وطن امروزهمکاری می کردم مسئله را به رئیس خودش اطلاع داد و آنها هم به آقای شکیبایی زنگ زدند و پس از تایید ماجرا که آقا جان ایشان آدم خوبی است توانستم از مهلکه جان سالم بدر ببرم. آقا رضا دستت درد نکند و از همین جا تشکر که ما را از ضربات کابلی که در اتاق دیگری منتظر من بود و من اصلا تحملش را نداشتم و اون کشیده های جانانه نجات دادی به هر حال من هم یک روز شما را نجات داده بودم این به اون در.
۲-صبح امروز ماجرا را برای جناب مرتضی سرهنگی از تعریف کردم و از شدت ناراحتی این بزرگوار بسیار ناراحت شدم که، این چرا کردم چرا دادم پیام. بعدش آقا حبیب احمد زاده از بچه های مخلص سپاه و از نویسندگان بسیار خوب معاصر در حوزه دفاع مقدس آمد پیشم و بعد از کلی صحبت راجع به انتخابات از من به عنوان یک پاسدار و یک سردار سپاه عذر خواهی کرد. و رویم را بوسید که خیلی شرمنده شدم. که لازم است از ایشان نیز تشکر کنم. و بگم آقا حبیب خیلی دوست داریم.