در مروت ابر موسایی به تیه
كامد از وی خوان و نان بی شبیه
ابرها گندم دهد كانرا به جهد
پخته و شیرین كند مردم چو شهد
ابر موسی پر رحمت بر گشاد
پخته و شیرین بی زحمت بداد
از برای پخته خواران كرم
رحمتش افراشت در عالم علم
تا چهل سال آن وظیفه آن عطا
كم نشد یك روز از اهل رجا
تا هم ایشان از خسیسی خاستند
گندنا و تره و خس خواستند
امت احمد كه هستند از كرام
تا قیامت هست باقی آن طعام
چون ابیت و عند ربی فاش شد
یطعم و یسقی كنایت زاش شد
مولانا در داستان خدو انداختن خصم در روی امیر المومنین علی (ع) و انداختن علی شمشیر را از دست، وقتی از حضرتش استمداد می جوید كه پرده از رازی ممهور و سر مكنون بر دارد و خود، خود را به عالمیان بشناساند و یا رخصت معرفی را به او عطا نماید پرده از رازی بر می دارد كه شارحان مثنوی البته كمتر به آن پرداخته اند این تعبیر عجیب از حضرت مولا آن هم پس اجازه شگرف اینچنینی كه می گوید:
یا تو وا گو آنچه عقلت تافته است
یا بگویم آنچه بر من تافتست
از تو بر من تافت پنهان چون كنی
بی زبان چون ماه پر تو می زنی
لیك اگر در گفت آید قرص ماه
شب روانرا زود تر آرد به راه
از غلط ایمن شوند و از ذهول
بانگ مه غالب شود بر بانگ غول
ماه بی گفتن چو باشد رهنما
چون بگوید شد ضیا اندر ضیا
چون تو بابی ان مدینه علم را
چون شعاعی آفتاب علم را
باز باش ای باب بر جویای باب
تا رسد از تو قشور اندر لباب
باز باش ای باب رحمت تا ابد
بارگاه ما له كفوا احد
جای تامل بسیار دارد. شباهت حضرت مولا به ابر موسی به راستی چیست و این سایه انداخته بر ملت مسلمان كه چون ماه بر شبها نور رحمت بر می پراكند كدام است و اصلا چه تقدیری است كه از آن پس روز مسلمانان را شب می شود. این كدام واقعه است كه هم هولناك است از غولان و هم امید بخش است از نوری كه این ماه بر می پراكند. پس برای رمز شكافی این واقعه لاجرم می بایست از آنچه بر قوم موسی گذشته بیان شود كه جناب مولانا در ادامه به زبان رمز ما را به رجوع بدان می خواند. پس بگذارید داستان را از منابع معتبر برایتان بگویم.
در تواریخی چون طبری و روضه الصفا و تفاسیری چون كشف الاسرار آمده است كه قوم موسی كه دوازده سبط بودند از فرزندان یعقوب بودند كه چون یوسف به امارت مصر آمد و بر مصر والی شد به مصر كوچیدند. و در آنجا زندگی می گذرانیدند. اما چون یوسف را مرگ فرا گرفت و فرعون مصر نیز در گذرید با سلطنت فرعون جدید در معرض حسودان قرار گرفتند و جملگی برده شدند قبطیان را . و این ستم تا آنجا ادامه پیدا كرد كه موسای نجات دهند ظهور كرد كه اذهب الی فرعون انهو طغی.
تاریخ نویسانی كه چنین روایتهایی می كنند و قران كه به اجمال بر آن مهر تایید می زند می گویند پس از حجتهایی كه حضرت پروردگار برای قوم موسی و فرعون تمام نمود و پس از آنكه موسی قوم بنی اسرائیل را از نیل در گذرانید ، نوبت امتحان از قوم موسی فرا رسید. پس فرمان آمد كه برای خشنودی حضرت پرودگار به سرزمین جباران حمله نمایند، چرا كه این جباران بر خداوندگار شان چون فرعون طاغی شده بوند. همین تاریخ نویسان كه قدرت شگرفی در اسطوره سازی دارند روایت می كنند كه اما جباران در دو سرزمین به نام اریحا و بلقا زندگی می كردند. در شهر بلقا موجودی عجیب الخلقه به نام عجب ابن عنق زندگی می كرد كه سرش به آسمان می سایید و از فرزندان قابیل بود كه حتی از طوفان نوح نیز جان سالم بدر برده بود. می گویند كه چون قوم موسی به نزدیكی این شهر رسیدند از هر سبط یكی را منتخب كردند تا اطلاعاتی از آن شهر بیاورند.
روایت گرانی كه چنین قصه ای ساز می كنند ، در ادامه می گویند :اما این دوازده نفر به وسیله عنق دستگیر می شوند و در شهر بلقا تصمیم مردمان بر این می شود تا آنكه آنان كشته نشوند و به نزد قوم خود باز گردند تا بلكه هیبت و قدرتشان مانع كارزار شود.
در ادامه گفته می شود كه چون این دوازده تن به نزد قوم بنی اسرائیل باز می گردند با خود عهد می بندند كه این واقعه عجیب را بازگو نكنند كه جز یكی كه البته یشوعا بود و بعد از موسی و هارون پیامبری بدو می رسد همه ماوقع را برای طایفه خود باز گو می كنند. پس این قوم نزد موسی رفته و می گویند یا موسی ما را طاقت مقابله با چنین هیولایی نیست پس خود و خدای خود به جنگ با جباران بروید.
می گویند موسی از این گفته ها بسیار خشمگین می شود و سر به سجده بر در گاه حضرت خداوندگار فرود می آورد كه مرا جز بر هارون برادرم ولایت نیست و با هارون به جنگ جباران می رود.
از آن سوی عنق كوهی بر داشته و شتابان است كه بر سر قوم موسی بكوبد و همگی را هلاك نماید. گزار ش گرانی كه چنین ساز سخن را كوك كرده اند می گویند كه در مواجهه موسی و عنق وقتی حضرتش این همه عجایب را شاهد است خطاب به حضرت پرودگار به تضرع استمداد می طلبد و در دم پرنده ای دوزدخی بر فراز عنق به پرواز در می آید و سر كوه را با منقار می كند و كوه بر گردن عنق می افتد و موسی با عصایش بر آرنج پای عنق می زند و عنق در دم به دوزخ فر ستاده می شود.
در بازگشت اما قوم موسی گرفتار تیه اند و تیه بیابانی است كه تا چهل سال قوم موسی در ان زندانی. و ابری بر سر آنها گسترانیده شده كه مولانا می گوید كه این تیه حاصل خشم موسی است بر قومش. و آن ابر رحمت پراكن محبتی است كه موسی علیه السلام از آنها بر دل دارد.
با این مقدمه اكنون معنای این ابیات مولانا در معرفی شخصیت حضرت امیر مشخص می شود. در واقع جناب مولانا در این ابیات به تلویح به وقایع دیگری نیز كه بر مسلمانان گذشته اشارتی دارد. واقعه سقیفه بنی ساعده و محبت حضرت امیر بر قومش. به سخن دیگر مولانا در این ابیات تمام گرفتاری امت محمد را همه را از اساس و تا اخر الزمان در واقعه بنی ساعده جست و جو می كند و می داند. تقدیری كه ازسویی این شب ظلمانی را تا آخر الزمان یعنی تا زمانی كه صاحبش ظهور كند گسترانیده است و از سویی دیگرسایه محبتش را نیز بر سر همه بی دریغ مستدام كرده است. و كی باشد تا كه ان ماه بگفت آید و خورشید ولایت طلوع كند و شب روان را از ظلمت برهاند.
یا علی
