داشتم صبح می آمدم سر کار. عشق باریده بود. با خودم فکر کردم که چه خدای مهربانی داریم و روزی را همین گونه- چون قطرات باران بر ما تقسیم می کند. باران چه کلمه زیبایی است. خداوندا نمی دانم چگونه می توان از تو نا امید شد و به تو عشق نورزید.
+ نوشته شده توسط عباس یکرنگی در شنبه نهم آذر 1387 و ساعت
8:51 |