تبليغاتX
حیرت دمیده

 و مرگ سوت قطاري است كه تو ان را بدستش دادي همان سوتي كه  بر گردنت آويزان بود و تو با آن سوت بلبل وحشي باغت را صدا مي زدي. نمي دانم حالا كه تو رفته اي آن بلبل چه كار مي كند.  نكند براي همين رفتي امام زاده صالح تا زود تر پيدا يت كند.

+ نوشته شده توسط عباس یکرنگی در دوشنبه ششم آبان 1387 و ساعت 15:4 |

آخرین باری که با استاد تماس گرفتم خیلی ناراحت بود.  می گفت: یکرنگی چند تا از علائم اخر زمان و ظهور آقا را خودم دیده ام.  و بعد قران می خواند.

  از دست برادران شوهرش گله می کردکه : با جرثقیل آمده اند و لوازم شوهرش را  برداشته اند و برده اند از دست قاضی پرونده ای که  گویا به نفع برادران شوهرش حکم صادر کرده بود گله می کرد و می گفت: به اینها اعلام کرده ام که اگر حکمی به ناحق صادر کنند به تمام مجامع بین المللی شکایت خواهم کرد. می گفت دردش اینجا است که نقاشی کمال الملک را در کنار قاشق و چنگال چوب حراج زده اند. می گفت من به این اموال احتیاجی ندارم اما بسیاری از این اموال از جمله قران های نفیس خطی همسر مرحومم ارزشی ملی دارد.  بعد هم از تر جمه نهج البلاغه اش که همین تازگی تمامش کرده بود و آخرین کارش بود برایم گفت و چه زحمتها که نکشیده در این راه.  وقتی به او گفتم که می خواهیم بیاییم خانه تان و از شما عکس و فیلم  بگیریم با همان صراحت و صمیمیت همیشگی اش گفت: یکرنگی تو هم مثل اینکه عقلت را مثل خیلی ها از دست داده ای. برو و بنشین چند تا کار جدی انجام بده  حیف نیست بر تو این جوانی که قدرش را نمی دانی و دنبال این جور چیزها راه افتادی. مگر مشکلات جامعه را نمی بینی که چه دارد بر سر مردم می اورد. حالا من کی باشم که بیایید از من فیلم و عکس تهیه کنید. گفتم خانم دکتر صفار زاده می خواهیم یک کتاب  تهیه کنیم از چهره های شاخص ادبیات و فرهنگ. هزینه ای هم ندارد.  به هر حال شما کریمید و با کریمان کارها دشوار نیست. عرقم زده بود. خجالت می کشیدم .  از یک طرف نمی شد  که این کار انجام نشود و از طرف دیگر در مقابل استدلالهایش به این  شیر زن باید که چه بگویم. بعد برایم از روزگاری که مسئول تهیه کتابهای درسی دانشگاهی به زبان انگلیسی بود گفت. و از بی مهری هایی که در حقش شده و زد و بندهایی که می کردند.  می گفت  ده سال برایشان مجانی کار کردم و آخرش آنطور حقم را کف دستم نهادند.

گفتم خانم دکتر حالا محبت شما شامل حال ما و ادب دوستان می شود. آخر استاد با کریمان کارها که دشوار نیست.  کمی مهربان تر شد. گفت سرما خورده ام و حالم خوب نیست بگذار تا هفته  که حالم بهتر شد. و این آخرین گفتگوی من با استاد صفار زاده بود.

ارتباط من و صفار زاده از زمانهای دور بود. یعنی از وقتی که به شعر و ادبیات علاقه مند شدم آثار این زن بزرگ را می خواندم.  و گهگاهی به او سری می زدم.  این ارتباط با تاسیس خبر گزاری شبستان که از موسسینش بودم بیشتر شد. آن روزها چون در این خبر گزاری خبر نگاری نبودیعنی برای استخدام خبر نگار پولی نداشتیم ناچار شدم  به خیلی از کسانی که خبر نگاری بلد نبودند اموزش دهم تا  شاید چند نفری یاور داشته باشیم .  برای اینکه اساتید بزرگ از شنیدن نام این خبر گزاری یکه نخورند کارهای عجیبی می کردم. به نام بچه ها برایشان نامه می نوشتم و گهگاهی خودم را کسی دیگری معرفی می کردم و از برخی از آشنا ها گفتگو می گرفتم تا خیال نکنند خبر گزاری دینی خبر نگار ندارد. یک روز با نام یکی از خبر نگاران برای خانم صفار زاده نامه ای نوشتم و از او خواستم تا جواب سوالات ما را بدهد. فردای همان روز در کمال نا باوری دیدم که استاد زنگ زده تا ببیند این نامه را چه کسی نوشته است.  خبر نگارم که گوشی را برداشت نام مرا برده بود و  تلفن  را داد دست من گفتم خانم دکتر نامه را من نوشته ام. به هر حال شاگرد کوچک شما هستم.  گفت من واقعا از نثر این نامه جا خوردم و راستش از خبر نگاران بعید است که چنین نثری داشته باشند.   وراستش از تو هم انتظار نداشتم که چنین نثر محکمی داشته باشی. خجالت کشیدم از این همه مهربانی.  بعد به اصرار مجبور شدم چند بیتی از اشعار خودم را برایش بخوانم.  و ارتباط ما بسیار نزدیک تر شد.

 زمانی که مدیر آفرینشهای ادبی حوزه تهران شدم  همین نامه سبب شد تا هیچ وقت دست رد به سینه ام نزند. با انکه کمتر در مجامع عمومی ظاهر می شد هر موقع دعوتش کردمٰ آمد.

در بزرگداشت سید حسن حسینی وقتی به او زنگ زدم تا بیاید و برای ما شعری بخواند نه تنها قبول کرد بلکه اصرار داشت  کمکی مالی از طرف او به خانواده سید حسن بشود. بعدها فهمیدم که سید حسن حسینی را بسیار دوست می داشت. در پایان جلسه  شنیدم که به خانم دکتر راکعی می گفت نمی دانی که این یکرنگی چه نثری دارد. و من فقط خجالت کشیدم.

 شب قیصر وقتی  همکارم برایش زنگ زد حالش خوب نبود و هوا هم برفی بود.  برای همین گفته بود که نمی آیم. وقتی با او تماس گرفتم:  گفت خوب یکرنگی چه کار می توانم بکنم ماشین بفرست می آیم  و آمد. برایش تعظیم کردم و  احساس  بزرگی کردم. لبخندی جانانه نثارم کرد . ...  گفت : حیف شد قیصر. پسر بسیار خوبی بود. راستش در ان هوای برفی  آمدنش  عجیب بود. آن هم  موقع نماز که عشق اولش بود.

 

آخرین بار که دیدمش دیگر رمق حرف زدن نداشت.  خوب نمی توانست حرف بزند.  در دل گفتم پس چرا به من نگفت مریضی اش چیست. شاید مرگ برایش کلمه ای پیش و پا افتاده بود شاید هم نمی خواست از او فیلمی یا عکسی به اصطلاح خودمان هنری داشته باشیم.

 

+ نوشته شده توسط عباس یکرنگی در یکشنبه پنجم آبان 1387 و ساعت 16:36 |