در سیاهکش و بیشتر روستاههای اطراف کسی نبود که مشتی غلام حسین را نشناسد. آقا مردی بود نیرو مند با 195 سانت قد با صورتی آفتاب سوخته و چشمهای ریز میشی و بازوان ستبر و گردنی بر افراشته که همیشه موها و ریشش را از ته با ماشین می زد .در همه روستا های اطراف آقا به سه مشخصه معروف بود. تقوا و نیروی بدنی و خشونت بسیار. مجموع این خصایص از بابا چهره ای قابل احترام برای همه مردم منطقه ساخته بود. که هیچ کس نمی توانست آن را در نظر نگیرد و در هر جا که می نشست همه ذهنها را متوجه خود می کرد . مشت غلام شاید تنها کشاورزی بود که حتی حاجی داوود صاحب اصلی روستا و حسن داوردوست پسرش که بعد از مرگ حاجی داوود ارباب محل شد و تمام سیاهکش را به ارث برده بود از او به شدت حساب می برد. یعنی از او می ترسید. این عظمت آقا سبب شده بود که حتی حسن آقا( حسن داور دوست) که بقیه رعیتهای خود را با نام گاو گوز ( گوز گاو) صدا می کرد و گاهی اوقات در حالت مستی بر روی پنجره خانه اش می نشست و بر روی رعیتهایی که از کنار خانه اش رد می شدند می شاشید هر وقت ما را می دید می گفت ارباب پسر یا ارباب دختر چی کار می کنید.و با احترام بسیار با ما صحبت می کرد. راستش مشت غلام با هیچ کس شوخی نداشت. و کمتر کسی را از اهالی محل می شناسم که یک بار از آقای من کتک نخورده بود. حتی همین حسن داوردوست یک بار برای همین کارش نزدیک بود توسط بابای من کشته شود. یعنی بابا با داس دنبالش کرده بود و می خواست سرش را از تنش جدا کند. از قدرت بدنی بابا زمانی که جوان بود هر چقدر بگویم کم گفته ام .مردم سیاهکش می گفتند که ممد دارا سینگ بوکسور مشهور فومن از تنها کسی که می ترسید همین بابای من بود. این داراسینگ کم ادمی نبود آن طور که تعریف می کردند دو تا موتورو روسی را با دست روی دو پهلویش قرار می داد و از رودخانه رد می کرد. تازه خودم با همین چشمهای خودم دیدم که یک روز با عصبانیت دو تا شاخ ورزای( گاو نری که با آن مزرعه را شخم می زنند) ما راکه بسیار بزرگ بود و شاخهای دهشت آوری داشت را گرفت و آن را به شدت بر زمین کوبید. آخر این ورزا به طرف برادرم حسین که می خواست به او علف بدهد حمله ور شد و او را روی شاخ هایش بلند کرد و قسمتی از پوست شکمش را شکافت. میر آقا دوست نزدیک پدرم که وقتی بابایم را می دید چشمهایش از خوشحالی برق می زد می گفت که یک شب وقتی برای کارگری به همراه بابا برای ساختن شهرک جدید گلسار رشت رفته بودند چطور بابا وقتی می خواست سیمان حل بگیرد شش دسته بیل را شکسته بود.
اما این خشونت مشتی غلام علت داشت . او از بچگی یتیم شده بود و ناچار شده بود از همان بچگی متکفل خانواده ای شود که حتی از سر پناه محروم بودند. آن هم در بین مردمانی که فقر و نداری از یک طرف و فقدان هر گونه آموزش از طرف دیگر آز آنها شخصیتهای عجیب و غریب ساخته بود. شخصیتهایی که وقتی الان به آنها خیر می شوم می بینم دو مشخصه معصومیت و حیوانیت را به صورت تو امان به همراه داشتند. درست مانند گاو های نری که در عین حالی که بی گناهی در چشمانشان موج می زند برای یک مشت علف کمر همجنس خود را می شکنند.
دو مین مشخصه مشت غلام حسین تقوای وجودی اش بود. بابا جزو نوادر کسانی از رعیتهای محل ما بود که شناختی دقیق از دین داشت. او بخشی از این شناخت را از روحانیون بزرگی که در آن زمان از ترس شاه به محلات اطراف و روستای ما گریخته بودند به دست اورده بود. و بخشی را هم از طبیعت. کمتر روحانیی پیدا می شد که آن زمان سر و کله اش در خانه ما پیدا نشود. در بالاخانه ما ان زمان دو تا عکس بود که یکی متعلق به امام خمینی بود و دیگری از آیت الله شریعت مداری. آقای من مقلد امام بود و مادر من مقلد شریعت مداری.بابا این بالا خانه را برای اقامت علما فرش کرده بود.
آقا علاوه بر اینکه شناخت دقیقی از قران و حدیث داشت از تاریخ اسلام هم چیزهای زیادی می دانست.بعد ها که من علاقه مند به تاریخ شدم دانستم چیزهایی که بابا از تاریخ می گفت چکیده تمام تواریخ اسلام بود.
به هر حال من با آنکه در تمام زندگیم در جستجوی آدمهای بزرگ بوده ام هیچ کس را ندیده ام که نمازی به زیبایی این مرد پیر بخواند. صبحها یعنی درست موقع اذان صبح غیر ممکن است کسی بتواند در خانه ما از هیبت نماز آقا خوابش ببرد. او طوری با خدا حرف می زند که تو تصور می کنی که الان است از خشوع این مرد و بزرگی خدا خانه فرو بریزد . من همیشه حسرت این نماز را خورده ام. این را مردم محل هم دیده بودند. و می دانستند. و به همین دلیل با همه ترسی که از پدرم در دل داشتند به شدت به بابا یم احترام می گذاشتند.
با همه خشونتی که از این مرد مشهور بود او مهربان ترین پدر دنیا بود. خضوع او در خانواده به حدی بود که اجازه داده بود خواهرم راحله گوشش را سوراخ کند و در سوراخ گوشش اسپیل بگذارد که مبادا این سوراخ بسته شود.
راحله خودش می گفت: یک روزآیت الله حائری که از دوستان نزدیک پدرم بود و بابا برای انکه شاه او را دستگیر نکند او را مدتی در خانه عمویم در را مسر پنهان کرد در خانه ما نشسته بود و با پدرم حرف می زد که من دیدم این اسپیل( چوب جارو) از گوشش افتاده است فوری رفتم و در حالی که با آقا دعوا می کردم گفتم: باز هم که ای را بر داشتی آخر تو کی می خواهی آدم شوی.
و بعد با با اجازه داد که این اسپیل را دوباره در گوشش فرو کنم.
شیوه تربیتی این مرد هم بی نظیر بود.
می گفت: هر کاری در بایسته عشق است و انسان تا به کاری عشق نداشته باشد نباید آن را انجام دهد.
+ نوشته شده توسط عباس یکرنگی در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 و ساعت
10:54 |