تبليغاتX
حیرت دمیده

فردای همان روز ولی  در حالی که خوشحالی می کرد به سراغم امد.  و بدون معطلی کیف خوشکلی را که دایی برایش خریده بود را به من  و مامان و کبرای نشان داد. مامان مطابق معمول از کیف ولی تعریف کرد و گفت خوب حالا باید خوب درس بخوانی. دایی برای بقیه بچه هایش هم یکف و لباس تازه خریده بود.

چیزی نگذشت که صدای شیرین  و علی هم بلند شد. وقت رفتن به مدرسه بود.  مامان هم  در نایلونی که خواهرهایم دفتر ها و مدادهایم را را در یک مشمع مرتب کرده بودند کمی نان و پنیر و کوکو  گذاشت. چاره دیگری نبود.  هیچ کاریش هم نمی شد کرد. گویا مدرسه رفتن  کاری بود که درست مانند برنج بری، هیچ کس نمی توانست از آن سر باز زند. با بی میلی گالشم را پوشیدم.  در تمام طول راه به خانم صالحی و تنبیهی که برایم در نظر گرفته بود می اندیشیدم. یعنی امکان داشت که آن هم  مثل پدر و مادرم متوجه فرار من از مدرسه نشده باشد.

 در مدرسه غوغایی بر پا بود.  پسرهای بزرگتر که عشقشان لگد بازی بود  دو دسته شده بودند و در دو قسمت ابتدایی و انتهایی حیاط مدرسه جمع شده بودند. و خودشان را برای یک مبارزه جانانه اماده می کردند.   سر دسته یکی از این پسرها اسماعیل  پسر طاهر بود و هیبت که از نظر جسه  از همه بچه های مدرسه بزرگتر بود سر دسته گروه دیگر را بر عهده داشت.  خوب یادم هست که علی پسر دایی بزرگتر من هم که کلاس چهارم بود در گروه اسماعیل بود  در این بازی بچه ها بعد از دست بندی در دو سوی جمع می شدند و  به همدیگر حمله می کردند و  اینقدر همدیگر را کتک می زدند تا اینکه زنگ کلاس بخورد. در ساعات تفریح  دختر ها هم عمو زنجیر باف بازی می کردند..

 

خیلی زود زنگ شروع مدرسه به صدا در  آ مد . و بچه ها به صف شدند. آقای فیض  آن روز سر صف به بچه هایی که هنوز موهای سرشان کوتاه نشده بو د گفت که حتما باید تا آخر هفته موهایشان را کوتاه کند. چرا که بعد از ان اجازه نمی دهد تا سر کلاس حاضر شوند.

 اما من در تمام طول مدتی که  به صف بودیم به خانم صالحی و تنبیهی که برایم در نظر گرفته بود می اندیشیدم. یعنی می خواهد سرم کلاه کاغذی بگذارد. یا نه ماجرا با چند چوب ترکه تمام می شود.

 

بالاخره انتظار به سر رسید و ما  وارد کلاس شدیم.  و سر جایمان نشستیم. و خانم صالحی  در حالی که لبخندی بر لب داشت مثل دیروز با لبخند وارد کلاس شد.  ابراهیم که مبصر خود خوانده بود و معلوم بود که چند سالی است در جا زده است بر پا داد. بچه ها به احترامش بلند شدند.  خانم صالحی بر جا داد. و سر صندلی خودش نشست. و گفت:

بچه ها امروز یک خبر خوب برایتان دارم. همین الان آقای فیض برای شما کتاب می آورد. اما من دوست دارم که همه شما کتابهایتان را تا آخر سال صحیح و سالم  به من تحویل دهید.  این را هم بگویم که من از بچه های بی انظباط اصلا خوشم نمی آید.

 

 آقای فیض کتابها را اورد . حالا دیگر معلمهای کلاسهای دوم و سوم وارد کلاس شده بودند.

تا اینجای کار به خوبی و خوشی گذشته بود. مثل اینکه خدا می خواست تا در این روز اول تنبیهی شامل حال من نشود.

 خانم صالحی اسم بچه ها را یکی یکی  می خواند.

مرتضی بلوری حاضر

رضا بلوری حاضر

حسین فرخ پور حاضر

ولی شعبان بزرگی حاضر

شیرین شعبان بزرگی حاضر

عباس روشن ضمیر

 

مرتضی محمد زاده

فریدون محمد زاده

و بالاخره نوبت من شد.  مجبور بودم بروم و کتاب هایم را تحویل بگیرم.  خدا خدا می کردم که خانم صالحی یادش نیاید.  پاهایم  توان راه رفتن نداشت. با هر زحمتی بود از جایم بلند شدم.   و به طرف میز حرکت کردم.

 

خدای من خانم معلم داشت به طرف من می امد. خیلی ترسیده بودم. نزدیک بود بزنم زیر گریه . به هر حال من از مدرسه فرار کرده بودم و آن طور که از بچه های داییم  و بقیه بچه ها شنیدم بودم سزاوار سخت ترین تنبیهات بودم. در همین فکرها بودم که به جای ترکه دست نوازش خانم صالحی را روی سرم احساس کردم.   پس موهای خوشکلت کجا رفته. آقای فیض این کوچکترین شاگرد من هست. نمی دونی چقدر موهای خوشکلی داشت

اچازه خانم  الیگول آنها را زد. و همه را ریخته پشت مسجد.

 خوب اشکال نداره بیا کتابها تو بگیر  و ببین چه عکسهای خوشکلی داره.

چشم خانم.

باید خوب درس بخونی یا.

 

 خیلی عجیب بود خانم صالحی هم فرار من از مدرسه را فراموش کرده بود.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط عباس یکرنگی در شنبه بیستم مهر 1387 و ساعت 14:37 |

ماجرای فاطمه و دختران مترم سبب شد تا هیچ کس از فرار من از مدرسه یادی نکند.  حتی شیرین و ولی هم انگار یادشان رفته بود که من زنگ آخر در مدرسه حضور نداشتم.

 

عصر همان روز بابا گفت که می خواهد مرا به دکان مشت علی ببرد تا برایم  مداد و دفتر بخرد. من هم که  بودن با بابا برایم از هر بازیی  خوش آیند تر بود  با خوشحالی دنبال بابا راه افتادم.

 در ایام پاییز و زمستان معمولا عصرها دکان مشت علی شلوغ تر از بقیه ایام سال بود. مردان محل معمولا عصرها از ساعت پنج انجا جمع می شدند. چایی می خوردند و درباره مسایل مختلف حرف می زدند.  گاهی هم حسن خان برادر بزرگ مشت علی شاهنامه می خواند. من همیشه از این قسمت ماجرا  بیشتر کیف می کردم.

 

آن روز وقتی وارد دکان مشت علی شدم که پس رمضان و حسن خان داشتند با هم بحث می کردند.

 

حسن خان می گفت: بابای من یک کتاب داشت که در ان کتاب نوشته بود این  کشور مثل لشی است که یک شیر  رویش نشسته  و نمی گذارد که سگهای گرسنه  که در اطراف منتظر فرصت هستند به لش دست بزنند. بعد هم می گفت امان از روزی که تعداد این سگها به حدی زیاد شود که این شیر را پاره کنند آن وقت هست دیگر چیزی از این مملکت نمی ماند.

 مثل  اینکه طبق  معمول حسن خان داشت از خودش تعریف می کرد و این به پس رمضان گران امده بود. برای همین پس رمضان  رو کرد به حسن خان و گفت: باز هم بگو. خوب  توی کله ات مثل کدو تنبل مغز نیست خالی است. پسر درختی که ریشه اش تلخه که میوه شیرین نمی یاره. شما خان خانی ها ریشه تون تلخه. مشت غلام والله به خدا دروغ می گم.

بابا در حالی که لبخند می زد و معلوم بود که از این حرف پس رمضان خوشش امده  گفت: هس پس وستا کون  ده.  اکن خایی ته داس مرا بفروشی.  راستی امروز میر آقا یا نیدم.

( خوب کچل بس کن دیگه هیس عیب نیست مگر. تو احترام سرت نمی شود. راستی کچل پس کی می خوای داست رو به من بفروشی. راستی امروز میرآقا پیدایش نیست.

 

پس رمضان در حالی که داشت لبهایش را می جوید گفت: ان سندی کویی خور تنها مردک سیاهکش. ده هیتا از شما خایی نارید. حیف  مشت غلام ان سیاهکش جا. شوماهمتا باید عن کفشا لس بزنید(اینسندیی کدو خور تنها مرد سیاهکش است والله  که شما باید همگی بیایید و کفش  هایش را لیس بزنید.)

 

 

 

  معروف بود که خاندان خان خانی( هدایتی ها) خیلی از خودشان تعریف می کردند.  مردم چیز دیگری که از این خاندان می گفتند اینکه آنها آدمهای بسیار دو رویی هستند.  شاید برای اینکه خیلی از خود راضی بودند. به هر حال در آن  ایام از رعیتها تنها کسانی که خواندن و نوشتن بلدبودند همین خاندان  خان خان ها بودند.

 

مشت علی که داشت برای بابا و من جایی می ریخت به آرامی گفت خوب مشتی غلام چی خبر کم پیدایی؟

هیچی مشتی علی شکربام ان زک موان کوتایا کونم راستی دفتر و مداد ناری از امروز م عباسم بوشه مدرسه.

( هیچی مشت علی  شکر خدا آمدم موهای این بچه را بتراشم. راستش از امروزدیگه باید بره مدرسه . )

 

با شنیدن این حرف انگار تمام غمهای عالم بر سرم آوار شد. گریه ام گرفت. در گوشش آقا گفتم من نمی ذارم موهایم را کچل کنی.

 آقا هیچی نگفت.

 

مشت علی  با یک انگشت اشاره کرد که هس عیبه.

 

به تازگی در یک گوشه از دکان مشت علی علیگول   ماشین سلمانی اورده بود و  شده بود آرایشگر محله.  و آقا مرا هم اورده بود که  کچلم کند.

 

آقا بعد از خوردن چای رو به الیگول کرد و گفت الیگول جان بعد اینکه  کارت تمام شد بیا و این پسرم را خوشگل کن.

گریه ام گرفت. تنها چیزی که به ان می نازیدم داشت از بین می رفت. راستش من تا آن موقع سلمانی نرفته بودم. موهای مجعد من درست مانند گیس دخترها بلند بود و تا پشتم  می رسید

 مشت غلام اماده ام

 

تقلا فایده نداشت.  هر چقدر گریه ام بیشتر می شد  مردهای محل بیشتر می خندیدند.

بلاخره زمانی توانستم از دست الیگول آزاد شوم که دیگر مویی روی سرم وجود نداشت.

وقتی از پشت صندلی سلمانی بلند شدم  تنها کاری که توانستم بکنم این بود که بروم بیرون در دکان و مشت علی را سنگ باران کنم.

 

بابا خیلی زود مرا جمع کرد و در حالی که گریه می کردم گفت: بابا ناراحت نشو بهت قول می دم زود زود در می اید. حالا بریم  پنج ریال نخود برات بگیرم .

راستی نگاه کن چه مدادهایی برات خریدم.

دفترهاتو ببین.

از این به بعد پسرم میره مدرسه

با سواد می شه.

آخ نمی دونی چقدر حسرت سواد رو خوردم.

 با صحبتهای بابا  کمی آرام شدم اما خوب یادم هست که تا مدتها بعد از اون ماجرا دنبال موهایم در پشت مسجد می گشتم.

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط عباس یکرنگی در سه شنبه شانزدهم مهر 1387 و ساعت 13:17 |

خوب یادم هست که با بچه گربه ای که دو پایش را روی دوشهایم قرار داده بودم فاصله از مدرسه تا خانه را یک ریز دویدم.   و تنها وقتی وارد خانه شدم  تازه احساس امنیت کردم. و بدون اینکه حرفی زده باشم بچه گربه را با خود به کوتی بردم و آنجا سعی کردم با" کاه" و" سرا چینا"(برگ های برنج) برایش لانه ای درست کردم. بعد هم تا زمانی که گریه خواهرم زهرا و دختر دایی هاجر را شنیدم در همانجا با بچه گربه بازی کردم.  خوب یادم هست که  آنها در حالی که گریه می کردند می گفتند : امروز دختران مترم، زهری و مهری که چند سالی بزرگتر از آنها بودند سر راه آنها را گرفته اند. خواهرم زهرا می گفت:  زهری مو های مرا گرفت و به زور با خودش به خانه شان برد.

هاجر را هم  که گویا مهری با ترکه به اسارت گرفته بود. او در حالی که محل ترکه ها را به خواهرم فاطمه که یک سالی بزرگتر از انها بود و کلاس اول راهنمایی بود نشان می داد به شدت گریه می کرد.

 

از کوتی بیرون آمدم. و خواهرم زهرا را دیدم که گریه می کرد می گفت:

زهری با زور و کتک انها را مجبور کرده است که  خانه شان را جا رو بزنند. آن دو هاجر را هم مجبور کرده بودند  که تمام ظرفهایشان را ببرد کنار رودخانه و برایشان بشورد.

زهرا اشک ریزان می گفت: که زهری سر آخر کتابها و مدادشان را از توی نایلون در آورده و همه را به آب رودخانه داده است. و آنها را به این شر ط آزاد کرده است که ماجرا را برای فاطمه تعریف نکند.

 

دختران مترم حق نداشتند به مدرسه بروند. یعنی مترم و اودل  نمی گذاشتند آنها درس بخوانند. اخر معتقد بودند دخترها اگر درس بخواند دیگر  سر و گوششان می جنبد. البته تا جایی که من می دانم این نظر بسیاری از اهالی روستای ما بود.   در آن زمان تنها چند نفر از اهالی روستا دخترانشان را به مدرسه می دادند.

با شنیدن این خبر فاطمه که اصولا از همان ابتدا از هوش و شجاعت بی نظیری برخوردار بود گفت: خوب  پس اینطور.  می دانم  با انها چه کار کنم.

راستش حتی پسران هم سن و سال  خواهرم فاطمه از او می ترسیدند. او با آنکه بسیار شیطان و شلوغ بود از ذوق هنری و ادبی بسیار بالایی هم بر خوردار بود. کافی بود مثلا طرح یک قالی را ببیند و درست مثل آن قالی ببافد. خیاط بسیار خوبی بود.  کاموا بافی را خودش یاد گرفته بود. حصیر می بافید. و  تنها از روی دست بابایم طرز بافتن زنبیل و کلاه حصیری و حتی  ساخت فوکو را یاد گرفته بود. من هم از تنها کسی که در خانه به شدت می ترسیدم هم او بود.و تنها کسی که می توانست مرا برده و بنده خود کند همین خواهرم فاطمه در خانه بود. پدرم می گفت: شبیه مادرم هست. و او را مامان صدا می کرد.   او برای اینکه مرا ساکت کند ادای کل پیشی ( گربه نر را در می آورد)و جالب بود به محض اینکه  این صدا را در می اورد کل پیشی لا مذهب جوابش را می داد و  در حیاط ما پیدایش می شد.

با شنیدن این حرف فاطمه، زهرا و هاجر هر دو زدند زیر گریه و به دست و پای فامه افتادند.

نه تو را خدا نه اگر بفهمند که به تو گفته ایم آنها ما را می کشند. و دیگرنمی گذارند به مدرسه برویم.

 فاطمه گفت: نمی گذارند. حالا که اینطور شد صبحها من هم همراه شما می آیم. تا ببینم کی جرات می کند به شما کج نگاه کند.

نه فاطمه نه تو نباید این کار را بکنی بالاخره خوب  موقع ظهر چی تو که مدرسه ات گشت است ما آن موقع چه کار کنیم.

صبر می کنید تا من بیایم . و با من به خانه بر می گردید.

ولی حالا اجازه بدهید بروم تا مترم نیامده با این دوتا خواهر تسویه حساب کنم.

فاطمه این را گفت و در حالی که سوار چوبش شده بود صدای اسب در آوردو به تخت به سمت خانه مترم حرکت کرد. و دیگر نفهمیدیم که چه کار کرده بود تا اینکه شنیدیم مترم اشک ریزان دم در خانه مان ایستاده و مادرم را صدا می زند.

بمانی بمانی. دخترت خانه ما را خراب کرده است. حالا به من بگو ما کجا بخوابیم. شب که اودل می آید به او چی جواب بدهم.

مادرم در حالی که می گفت چیه مترم چی شده آمد دم  کوتام .

چرا گریه می کنی زن.

 آخر چرا جلوی این دخترتان را نمی گیرید.

کی رو چی رو مگه چی شده.

چی می خواستی بشه.

فاطمه امروز ظهر امده خانه ما و وقتی مهری و زهری از ترس آن به اتاق رفته و در را بسته اند در را بر روی انها قفل کرده وبعد تمام حصیرهای ما را جمع کرده و  در رودخانه ریخته است.

 

 مگه دیوانه شدی مترم. اصلا می دانی چی داری می گویی.

  ای کاش فقط همین کار را می کرد. بعدش هم تمام ظرف و ظروف مرا ورداشته و داخل رودخانه ریخته است.

 بعدش هم وقتی دیده مهری و زهری از اتاق بیرون نمی ایند تمام" کره سر "(بالکن خانه) مرا پر از اب کرده است.

 

 با شنیدن این حرف فاطمه از اتاق بیرون آمد و گفت: خوب مترم خاله اونها چرا کتابهای زهرا و هاجر را گرفته و   انها را کتک زدند. خوب کاری کردم. هر کاری که کردم حقشان بود.

مادرم  رو به فاطمه کرد و گفت: هی ترا سل بگیره. جوان نمورد.  بگو ببینم تو جی بکودیش( ای تورا سل بگیرد  جوان مرگ نشی دختر بگو ببینم چی کار کردی)

 

 به خداد مامان  من هیچ کاری نکردم  فقط رفتم دفتر و کتاب  زهرا را بگیرم. آنها در را از پشت قفل کردند  و من بعدش بر گشتم خانه.    به خداد اوجی اوشان  ان کار را بکوداد که مرا چوب بچنگ دخد( به خداد مامان انها این کارا کرده اند که تو مرا کتک بزنی) 

خاله مترم اگه درروغ می گم بیا و پشت  زهرا و هاجر را ببین.

 

مترم در حالی که گریه می کرد رو به مامانم می گفت:  خانه خراب شدم اودل مرا طلاق می ده.

 

با شنیدن این حرفها مادرم در حالی که سعی می کرد مترم را آرام کند گفت: "ای بوشه مرا طلاق دخه مرا طلاق دخه مگ زک بوستیی زنک ان چی حرفانی ایسا زنی بیا ایکم اشکور ترا فادخم ببور بخور غلام تازه از مشت حمید کار خانه جا باورده"  بس کن زن. مگه بچه شدی. منو طلاق می ده منو طلاق می ده . این چی حرفهایی هست که می زنی. حالا بیا بالا  اول یک چایی بخور بعد هم مشت غلام نیم دانه از  کارخانه مشت حمید آورده یک کمی بر دار و برو. منم میام ببینم چی شده.

مشت غلام  گویم  ان حساب برسه( به مشتی غلام هم می گم حساب فاطمه را کف دستش بذاره")

با شنیدن این حرفها مترم یک کمی آرام  شد.  خواهرم فاطمه هم به بالاخانه رفت.

 

 

 آقا تازه از باغ حاجی بول بول  برگشته بود.  و داشت وضو می گرفت . مترم که دیگر داشت می رفت وقتی آقا را دید گفت: سلام دایی.

آقا وقتی که مترم را دید با شوخی و خنده همیشگی اش گفت: او مترم خاله مترم خاله چطوری کور چه می کنی.

مترم هم با همان هیبتی که ماجرا را برای مادرم تعریف کرده بود ماجرا را برای آقا تعریف کرد.

 

آقا  که حالا  وضویش تمام شده بود گفت: غلط کرده پدرش را در می اورم.

 بمانی این دختر کجا است.

 ای تو پر پر کو بکنی کور....( ای پر پر بشی دختر)

مترم جان تو خودت رو نا راحت نکن  عصری بمانی رو روانه می کنم ببینم چی شده.

 فاطمه فرار کرد.

شب شنیدم که فاطمه به خواهرم زهرا و  دختر دایی هاجر می گوید:

نمی دانید چه بلایی سرشان آوردم. به تلافی کاری که با شما کردند. تا از دور مرا دیدند رفتند  داخل اتاق و در را از پشت قفل کردند. من هم که دیدم بیرون نمی ایند تمام حصیرهای خانه شان را جمع کردم و داخل رودخانه ریختم. و بعد تمام ظرف و ظروف آنها را جمع کردم و داخل رودخانه ریختم. وقتی دیدم باز هم بیرون نمی آیند. با طشت از رودخانه آب اوردم و کره سر انها را همه را پر آب کردم. و با لجن در خانه شان را لجن مالی کردم. بعد هم تمام دنپایی های آنها را  وسط جاده ریختم. با این کاری که با آنها کردم حالا یک کتک مفصلی از اودل می خورند.

+ نوشته شده توسط عباس یکرنگی در سه شنبه شانزدهم مهر 1387 و ساعت 10:27 |