روستای ما در فاصله نه کیلومتری از شهر فومن قرار دارد. گردشگرانی که به این شهر سفر کرده اند حتما در مسیر خود به قلعه رودخان سری زده اند . نرسیده به قلعه رودخان یک سه راهی هست که تنها با یک تابلو مشخص شده است. بر روی این تابلو این جمله نقش بسته: تا شفت 15 کیلومتر. این سه راهی که اکنون نام کوچه شهید ایوب آیین را بر خود دارد در گذشته ای نه چندان دور به سه نام" سه راه خاک"،" سه راه گولی زارا" و یا "سه راه مترم"توسط مردم نام گذاری شده بود و هنوز هم راننده های قدیمی این سه راهی را به این سه نام می شناسند. در واقع این سه راهی خط مرزی دو روستای سسطلان با سیاهکش است. سیاهکش روستایی است بسیار سر سبز و زیبا که اگر نگویم بی نظیر شاید درتمامی گیلان کم نظیر باشد. این روستا از یک سوی به تپه های سر سبز چایی و جنگل که در گذشته تماما متعلق به حسن داور دوست بود منتهی می شود و در منظره رو به روی تماما مزارع برنج کاری است. در گذشته یعنی زمانی که من هنوز کودک بودم در دو طرف این کوچه یعنی کوچه شهید ایوب آیین درختهای کوچی و سیمت بسیار قطور به فاصله های خیلی کم قرار داشت. این درختان، خود رو و جنگلی هستند. با یک تفاوت که درختان سیمت درختانی با برگهای ریز می باشند . و برگ درختان کوچی به شکل خوشه برگی است. و شبیه برگهای درخت خرما است. خانه ما سومین خانه در این کوچه و چسپیده به خانه دایی من ملا شعبان است. نرسیده به خانه ما خانه گولی زارا قرار داشت که قبلا خانه گولی بود. پشت خانه ما هم که با درختان در هم تنیده لی لی کی حصاری از خار شده بود خانه خاک بود . این خانه ٰ خانه ای بود کوچک با حیاطی بسیار بزرگ و پر از انواع درختهای میوه. از گردو تا نارنج و گلابی و سیب و آلوچه و پرتغال و لیمو و انبه و ازگیل و زرد آلو و هلو خلاصه هر چه تصورش را می شود کرد.
هم اکنون این حیاط و حیاط دایی من- ملا شعبان- با سنگبلوک محصور شده است ولی در گذشته یعنی زمان کودکی هایم اینطور نبود. حصار خانه ما را درختان سر به فلک کشیده سیمت تشکیل می داد. و دور تا دور خانه ملا شعبان دایی من در ختان به بود. شکوفه های به در بهار با رنگهایی متنوع آنچنان آدم را سر ذوق می اورد که اگر مثل بلبل خواننده نمی شدی جای شگفتی داشت. این درختان به به گونه ای کاشته شده بودند که احدی نمی توانست از آن رد شود. این به ها انواع گوناگونی داشتند. که خوشمزه ترینشان پنبه به بود. که بسیار آب دار نرم و خوشمزه بود. حالا تنها می توانم بگویم از گلابی هم نرم تر. در اواخر تابستان و اوایل پاییز نصف وقت روز بچه های فامیل روی همین درختان به می گذشت. بچه ها درست مانند میمون روی همین درختان به که دور تا دور حیاط 15 هزار متری ملا شعبان کاشته شده بود می گشتند. جیغ می کشیدن و روی دیوار های این قلعه ی بهی با هم شمشیر بازیٰ خاله بازیٰٰ کبوتر بازیٰٰ می کردند. یک عده کبوتر می شدند و یک عده باز و بعد دنبال همدیگر می کردند و جیغ های شادمانه سر می دادند . از بلته یعنی دوازه چوبی دایی تا خانه هم نوع دیگری از این درختهای به در دو سوی کاشته شده بود که رزهای انگور بر روی آن سوار بود . داخل باغ دایی هم پر بود از در ختهای آلوچه( گوجه سبز) که کم از درختهای سیمت نداشت. این درختها به حدی بزرگ و تناور بودند که هر شاخه بالغ بر 400 کیلو گوجه سبز می اورد . در قسمت بالایی خانه هم درست کنار کوتی داییٰ یک درخت کوتی کوتی قرار داشت که کوتی کوتی سیاه می آورد. و غیر از این در ختهای خوج و و گلابی و انار ترش به فاصله های بسیار کم از هم در این باغ قرار داشت. حالا که نگاه می کنم می بینم خاطرات گذشته برایم بوی گلهای به و سیب و آلوچه و خوج می دهد. با آنکه در حیاط خانه ما هم در ختان میوه زیاد بود اما این میوه ها به گرد خانه باغ دایی نمی رسید. سیبهای گلاب خانه دایی شاید در تمام منطقه نظیر نداشت و وقتی می رسیدند بوی سیب تمام منطقه را پر می کرد.
بعد ها فهمیدم که این باغ و خانه و همچنین مزرعه دایی متعلق به پدرم بوده است و تمام این درختها را هم آقا کاشته بود. و بابا به خاطر ازدواج با مادرم که عاشقش شده بود حاضر شده بود همه سرمایه اش از جمله همین زمین و باغ و خانه را به نام کرد علی کند. بابا علاوه بر اینها مدت پنج سال هم حاضر شده بود به همراه مادرم مزدور کرد علی شود. به هر حال مادرم ارزش این همه را داشت.
گویا در ان روستا به دلیل هیبت پدرم و خشونتی که با اهالی محل به خرج داده بود هیچ کس حاضر نمی شد به بابایم زن بدهد. تا اینکه احیا مادر بزرگم از بابایم خوشش می آید و تنها دخترش را که زیبا ترین دختر تمام منطقه بوده را به عقد بابا در می آورد.
بابا هر چند در این باره کمتر حرف می زد اما از همان اندک اشاره هایی که می کرد معلوم بود که از دست کرد علی یعنی بابا بزرگ من خیلی دلخوشی ندارد. بر عکس هر موقع یاد مادر بزرگم می افتاد اشک از چشمانش سرازیر می شد.
درست نیمه های اسفند، بهشت در این روستا اردو می زند و بوی گلهای سرخ و زرد آشوب بردا بردابرد بر پا می کند این آشوب وقتی با آوازبلبل ها و قناری ها و کل ک پس ها و برفنی ها که با جیغ گنجشکها و سینه سرخها و نسپر و چکی نسپرها در هم می امیزد تبدیل به یک کنسرت بزرگ می شود. این کنسرت البته با صدای گاوها و اردکها و مرغ و خروسها تکمیل می شد. کودکی من در این کنسرت بزرگ شکل گرفت.
