تبليغاتX
حیرت دمیده

 

برادر بزرگم حسین تازه  ازدواج کرده بود  یعنی یک سالی می شد . و یک دختر خوشکل به نام لیلا داشت. و یک پیکان جوانان  هم خریده بود. قرار بود پدرم ، مشتی علی اکبر پدر عروس  و پدر  بزرگم  و زنداداش را  بردارد ببرد مشهد. من هم که پنج سال بیشتر نداشتم گیر سه پیچ دادم که بله من هم می آیم. بالاخره با اصرار و گریه های من پدرم که مهربان ترین و قوی ترین بابای دنیا است  قبول کرد که ما را  نیز با خودش ببرد. ساعت حرکت 4 صبح فردا اعلام شد. و من از شوق و کمی هم از ترس تا صبح نخوابیدم. و به همین دلیل وقتی که صبح شد اولین نفری که آماده  رفتن بود من بودم.  راه افتادیم. من که تا آن روز هیچ وقت خیابان آسفالته ندیده بودم از اینکه خیابانها آسفالت بود تعجب می کردم. آخر مگر می شود این همه خیابان را با سیمان آسفالت کرد. بعد هم چیزی که در راه بیش از هم مرا شگفت زده کرد این همه پوست پرتغال بود که به فاصله های خیلی منظم درست وسط خیابان ریخته بودند. آخر چطور امکان داشت. اینهمه پوست پرتغال واقعا جای شگفتی داشت. بعد هم از رودخانه بزرگی گذشتیم که هیبت رودخانه مرا واقعا ترساند. هر آن احساس می کردم که نکند توی رودخانه بیافتیم.  بعد به یاد پدرم که قوی ترین مرد دنیا بود افتادم و یادم آمد که یکبار  برای اینکه روی یکی را کم کند از همچین رودخانه ای رد شده است و استاد شنا است(خودش می گفت). شب را در رامسر خانه عمویم اتراق کردیم.  اولین چیزی که در خانه عمو جان جلب توجه کرد پرتغالهایی بود که زیر نور چراغ درست مانند شب چراغ سوسو می زد.  درختهای پرتغال که شاخه های آنها درست آمده بود توی بالکن قرار از ما ربود  تا اینکه مجبوری در گوش بابا گفتیم که ما پرتغال می خواهیم. و  عمو جان که متوجه شده بود ما را برداشت و رفت بالکن و چند تایی برایم چید. از طرف دیگر حالا به خیال خودم فهمیده بودم که سر این پوست پرتغالهایی که در راه دیده بودم کدام است آنها را از خانه عمو آورده بودند.  با خوردن چند تایی پرتغال شیطنتم گل کرد و پسر عمویم  علیرضا که الان استاد دانشگاه است و تازه دوسال داشت از اینکه اینقدر مورد توجه همه هستم حسودیش شد و یک سیلی جانانه نثارم کرد. من که گریه ام گرفته بود رفتم کنار بابا و بابایم تلافی کرد و یکی زد در کون علی رضا و آن هم رفت پیش عمو جان . و در حالی که گریه می کرد گفت آها من ایته گاتا تر بزم. یعنی من یکی بزرگتر زدم.

بگذریم فردایش راه افتادیم. در راه  داداش حسین کنار یک باغ توتون نگه داشت و بابا و مشتی علی اکبر چند تا از برگهایی را که خشک شده بود چیدند و باهاشان سیگاری چاق کردند. بعد هم به باغهای انگوری رسیدیم که بوته هاش همه روی زمین ولو بود و این هم بسی مایه شگفتی بود چرا که  رزهای انگور ما همش روی درختان بود  کمی انگور خریدیم که خوشه هایش درست به رنگ شب چراغهای الوان بود بالاخره  فردا شب رسیدیم مشهد. و در طبقه دهم یک هتل ساکن شدیم. که البته این هم برایم تازگی داشت آخر من هرگز ساختمانی که این همه طبقه داشته باشد ندیده بودم و جالبتر آنکه  سقف هیچ کدام از خانه ها هم شیروانی نبود. تازه من همیشه روی زمین خوابیده بودم و آنجا تخت داشت....بگذریم.  زن داداش که آشپزی اش واقعا معرکه است و خوشمزه ترین غذا های عالم را درست می کند برنجی بار گذاشت و خورشتی اماده کرد و ما نشستیم  با لیلا بازی کردیم.  و اون هم در حین غذا درست کردن کمی را هم به ما می داد. تا اینکه همه آمدن سر سفره و تا بعد شام بروند حرم امام  رضا.  خاطره ای از آن شام دارم. من هر چه غذایم اضافه می امد را ریختم داخل بقشاب زن داداش. همه خندیدند و زن داداش پروین البته خجالتم نداد و همه اش را خورد.  بعد آن رفتیم زیارت حرم آقا امام رضا  انجا خیلی شلوغ بود و مرا روی دستها بلند کردند تا ضریح را ببوسم . وقتی برگشتیم بابا برایم یک هفت تیر  خرید. و بابا بزرگ هم برای علی پسر داییم همین کار را کرد. البته من خیلی حسودیم شد. چرا که بابا بزرگ برای علی هفت تیر بهتری خرید. دسته آن سرخ بود و دسته هفت تیر من نارنجی و بعدش هم یک عالمه ترقه برایی من و علی گرفتند.

 

با این هفت تیر فکر بکری به سرم زد. تصمیم گرفتم بعد بر گشت من به همراه دو تا از پسر دایی هایم علی و ولی که از من بزرگتر بودند و شیرین دختر دایی من که هم سن من بود و خواهرم کبرا که آن هم چند سالی از من بزرگتر بود به خانه خاک که در همسایگی ما بود حمله کنیم.  و بچه هایش را نجات دهیم. تا یادم نرفته بگویم که این خاک و همسرش گلشن از عجیب و غریب ترین مردمان روی زمین بودند.  خدای آنها یکی "پله ک ت ره"   یعنی کف گیر بزرگ بود. یکی دیگر "کوچی ک ت  ره" یعنی کف گیر کوچک بود و یکی دیگر که خیلی  به آن احترام می گذاشتند سیاه پیشی بود  یعنی گربه سیاه و  بچه هایشان تا سن 14 سالگی از خانه بیرون نیامدن تا آنکه با حمله دیگر ما که شرحش را بعدا خواهم نوشت آزاد شدند.  اسم بچه های خاک و گلشن هم بی نظیر بود به طوری که من تا الان همچین اسمهایی نشنیده ام. اسم دختر بزرگ خاک "خاشی" بود و اسم  دختر دومی که بعدا دیوانه شد "قجلی" و اسم پسر بزرگ و بی رحمش" ابا" و اسم آن دیگری "بیلی" بود که به گیلکی می شود دول.

بعد از اینکه از مشهد برگشتیم نقشه حمله  را با ولی پسر دایی بزرگتر از خودم  طرح کردم. این ولی اما یک یایش شل بود  فلج اطفال گرفته بود و شل شده بود اما خدا می داند که هنوز شر تر او در بین بچه ها ندیده ام. او  با این نقشه موافقت کرد اما گفت برای اینکه گلشن و بچه هایش را بیشتر  بترسانیم باید  تیر کمانهای آتشی و شمشیر هم درست کنیم. و هر کدام از طرفی حمله کنیم تا اینکه گلشن مجبور شود بچه هایش را برای بازی به ما بدهد. نقشه طرح شد اول با تیر کمان حمله کردیم و بعد من و علی با هفت تیر هایمان که حالا ترقه هم تویش گذاشته بودیم رفتیم خانه گلشن و شلیک کردیم. گلشان بیچاره که ترسیده بود شروع کرد به داد و بیدا کردن و بچه هایش هم گریه می کردند. بمانی، بمانی  نگاه کن بچه هایت دارند خانه ما را به آتش می کشند. "آخر آدم مگر برای بچه هایش هفت تیر می خرد. نمی بینی مگر حالا اگر یکی از این تیرها به ما بخورد و بمیریم باید چی کار کنیم. مشتی غلامرضا تو مگر رحم نداری  وای وای بچه هایم را کشتند....بیا بچه هات رو جمع کن." با داد و بیداد گلشن بالاخره مامانم با چوب افتاد دنبال ما و حمله ناتمام ماند. و ما تا کلاس پنجم ابتدایی نتوانستیم بچه های خاک را آزاد کنیم.

+ نوشته شده توسط عباس یکرنگی در یکشنبه هفتم مهر 1387 و ساعت 12:3 |