تبليغاتX
حیرت دمیده
بیا ساقی آن می که بر پا شویم

همه سوی البرز یکجا شویم

که ضحاک اینجا است با صد فریب

به شکل و به تزویر و رویی غریب

در اینجا به فکر و به مغز کسان

خورشتی است بر سفره کرکسان

بیا ساقی آن می که چون جبرئیل

پیامی دهد از یل بی بدیل

دل شیر گیر تهمتن دهد

تنی پاک جانی مهیمن دهد

بیا ساقی آن می  که بر سام یل

پیام سروش آورد از دغل

که بوشسپ دیو پلیدی و چرت

یلان را به تیری نموده است سست

مغنی دهل گیر و ببر و بیان

بکوب وبگو از زبان یلان

اگر سر به سر تن به کشتن دهیم

از آن به که کشور به دشمن دهیم

چو ایران نباشد تن من مباد

از این بوم و بر زنده یک تن مباد

مغنی از آن پرده نقشی بیار

بگو  قصه و حال اسفندیار

به زاهد دلیران این مرز و بوم

بگو آخر از این تمنای شوم

بگو زهد ظاهر چسان می کند

که میهن کنام ددان می کند

بیا ساقی ان جام ایرج پسند

که تا خشم و شهوت بگیرم به بند

زجام محبت مرا مست کن

از این نیستی وا رهان هست کن

که بی درد با کفر وکین مانده ام

به زندان تنگ زمین مانده ام

مغنی نوایی زن از کربلا

به بزم محبت ز بزم بلا

حسینی صلایی زن از نای دل

بگو با حریفان گرداب گل

مگر دین احمد خیال و هوا است

و یا دین سرمایه و مال و جا است

و یا دین شهوت پرستی است هان

و یا دین تبلیغ پستی است هان

بدانید ای خود فروشان پست

فرامرز از تیغ بهمن نرست

تهمتن اگر کشته جاه شد

فرامرز را تیر غم چاه شد

به ذلت نخواهم من امروز زیست

که مردان آزاده را ننگ نیست

اگر جنگ خواهید این جان من

برهنه تن تیغ و پیکان من

که در بزم خوکان مرا جای نیست

میان ددان فکر آرام چیست

مغنی ملولم دوتایی بزن

به یکتایی او که تایی بزن

که با یاد او جمله عالم نکوست

تمام جهان چون شراب و سبوست.

 

+ نوشته شده توسط عباس یکرنگی در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 و ساعت 18:29 |