تبليغاتX
حیرت دمیده

آیا به دور از مذهب و هر تفکر فلسفی تا به حال به خدا اندیشیده ایم. چه فراموشی بزرگی است این. . واقعا فکر کردن به خدا هم مهیب است و هم لذت دارد. اگر خدا باشد چه می شود. این پرسشی عظیم است که نسیان کلمات و  فراموش کاری ذهن آدمی هر دو سعی می کنند که این مهابت را کم کنند.  می گویم مهیب اما این مهابت را  هم نمی توان دریافت. چرا که در ظرف زمان نمی گنجد و مکان از آن خجل است. دریای ذهن و خیال نیز با همه بزرگی و گنجایشش باز ظرف این مهابت  نیست.   و من فکر می کنم هر کدام از ما آدمها  تنها به اندازه خودمان تصویری از خدا می کشیم.  تصویر، تصور.. اما اینها بت سازی نیست. می خواهم بگویم بتهای بشر دیروز  از سنگ و چوب بودند  و بتهای ما اما بتهای ذهنی اند.  ابراهیم بت شکن آن زمان بود اما کجا است  آن تبری که بتهای خیال ما را بشکند.   وکجا است آن بت شکن.

 

اما  اینکه من عاشق دین محمد کریمم. درست به همین دلیل است. موسی را عصا دادند که اذهب الی فرعون انهو طغی. و عیسی را نفس مسیحایی دادند که مردگان را زنده کند. و ابراهیم تبر به دوش بود که بتهای بی جان را بشکند. و نوح  را کشتی که جانهای خدا اندیش را از طوفان در بگذراند. اما محمد را کلمه دادند که بتهای ذهنی را بشکند. بتهای ذهنی را نمی توان با تبر ابراهیم شکست و عصای موسی خود چه باشد و چگونه طوفانی است که این بت  ها را در خود غرق کند و نوح اینجا خود چه باشد.

 کلمه  تنها تبری است که بتهای ذهنی را می شکند. اما کجا است آنکه حشر معانی کند ما که دلمان پوسید. آی محشر معانی و زنده کنند کلام در آخر الزمان ما را  از دست بتهای ذهنی مان نجات ببخش. کلمات را بباران. ما دلمان باران کلمات می خواهد ما تشنه گان را آب سیراب نمی کند.

آی آی ای انکه کرسی ات را بر آب قرا دادی  هستی را  از دل دریای جوشان پدید آوردی ما  تشنگان را دریاب.

آی فرزند کسی که مهریه مادرت آب ها است پس کجایی تو.

آی ای آنکه  پدرت سقا است و مادرت چشمه  و  پدرت عطشان شد  که ما آب نداریم. کجایی تو  ما تشنگان زمینی را جرعه آبی نمی آوری.  

+ نوشته شده توسط عباس یکرنگی در یکشنبه سی ام تیر 1387 و ساعت 9:57 |
 حتما شما هم داستان موسی را خوندید. که گفت: اذهب الی فرعون انهو طغی. یا داستان ابرهه را شنیدید. که وقتی  خواست کعبه رو خراب کنه و  سربازای ابرهه شترهای  عبد المطلب رو گرفته بودند وقتی  آن جناب برای باز پس گرفتن شترهاش  رفت پیش ابرهه و ابرهه هم از اینکه جناب عبد المطلب دنبال شترهاش اومده و به خرابی کعبه کاری نداره  تعجب کرد و از او پرسید که چرا و  او جواب داد من صاحب شترهایم هستم و خانه کعبه خودش صاحب داره.  و می دونه چطوری ازش محافظت کنه. خوب مگه این دین صاحب نداره. که آقایون می خوان ازش محافظت کنند. آقا  ول کن گرفتی ما رو. کی به تو گفتند که بیا برو سراغ فرعون .حالا هر کی می خواد باشه. مگه به تو عصای موسی دادند. یا نکنه نفس مسیحا گرفتی . اصلا نکنه قران محمد(ص) به تو نازل شده. خوب معلوم شد که کعبه هم صاحب داره. پس تو چی کاره ای. وکیل و  وصی دین مردم نشو بی زحمت.  اینم بهت بگم که دنیا محل نمایشه و  برا هر کس هم یه حرفی دارند . حالا گوش ببین به تو چی می گند. 

از خدا جوییم توفیق ادب

بی ادب محروم ماند از لطف رب

بی ادب تنها نه خود را داشت بد

بلکه آتش در همه آفاق زد. 

+ نوشته شده توسط عباس یکرنگی در شنبه بیست و نهم تیر 1387 و ساعت 10:10 |

حمورابی را بهتر بشناسیم

من حاکمی هستم که نگاهبان آنم... ساکنان سرزمینهای سومر و اکد را در قلب خود حمل کردم... و به حکمت خود آنان را مقید ساختم، تا توانا بر ناتوان ستم نکند، و دادگری به یتیم و بیوه زن برسد...


بابل، از لحاظ تاریخ و نژاد مردم آن، نتیجه ی آمیختن اکدیان و سومران با یکدیگر به شمار می رود. از این اتحاد است که جنس نژادی بابلی برخاسته؛ در نژاد جدید، غلبه با عنصر سامی بوده است؛ جنگهایی که میان آن دو قوم در گرفت، در پایان، به پیِروزی اکد انجامید و بابل به صورت پایتخت تمام قسمت سفلای بین النهرین در آمد. در آغاز این تاریخ، شخصیت نیرومندی همچون شخصیت حموربی (2123-2081 ق م) در برابر ما جلوه گر می شود که کشور گشای قانونگذاری بوده و مدت چهل و سه سال سلطنت کرده است. از مهرها و نقشهایی که بر جای مانده تصویری، هر چند غیرکامل، از سیمای وی به دست می آید و معلوم می شود که وی جوانی سرشار از حدت و حرارت و نبوغ بوده؛ در جنگ برسان گردباری ناخن فتنه را می گرفته، بندهای دشمنان را از هم می گسیخته، در گردنه های سخت به دنبال خصم می شتافته و در هیچ جنگی روی شکست نمی دیده است. وی دولتهای کوچک پراکنده در قسمت سفلای بین النهرین را یکی کرد و پرچم امن و آسایش را بر فراز آنها برافراشت و، با قانون نامه ی بزرگ تاریخی خویش، نظم و آیینی در آن سرزمینها برقرار ساخت.

قانون نامه ی حموریی، که بر روی ستونی از سنگ دیوریت به صورت زیبابی نبشته شده در سال 1902، از میان کاوشهای باستانشناسی شوش به دست آمد؛ چنانکه معلوم است آن را به عنوان غنیمت جنگی در زمانهای گذشته از بابل به عیلام انتقال داده بودند (حوالی 1100 قم). می گویند که این قانون نامه، مانند شریعت موسی، از آسمان نازل شده؛ چه بر یکی از اطراف استوانه صورت شاه دیده می شود که در حال گرفتن قوانین از شمش، یعنی خود خدای خورشید، است مقدمه ی این قانون نامه، که بیشتر رنگ قدسی و آسمانی دارد، چنین است:

در آن هنگام که آنو، پادشاه توانای آنوناکی، و بل، پروردگار آسمان و زمین، فرمانروایی همه ی نوع بشر را به مردوک سپردند؛... در آن هنگام که نام بلند بابل را بر زبان راندند؛ در آن هنگام که شهرت آن را در سراسر جهان پراکنده ساختند و در میان آن، مملکت ابد مدتی برپا داشتند که استواری آن همچون استواری آسمان و زمین است – در آن هنگام، آنو و بل به من، که حموربی و شاهزاده ی والامقام و پرستنده ی خدایانم، فرمان دادند تا چنان کنم که عدالت بر زمین فرمانروا باشد؛ گناهکاران و بدان را بر اندازم؛ از ستم کردن توانا بر ناتوان جلوگیرم... و روشنی را بر زمین بگسترم و آسایش مردم را فراهم سازم. حموربی، که بل او را به حکومت برگزیده، منم، این منم که خیر و برکت را آورده و هر چیز را برای نیپور و دوریلو کامل کرده ام؛... این منم که به شهر اوروک حیات بخشیده و آب فراوان در دسترس مردم آن گذاشته ام؛ این منم که شهر بورسیپا را زیبا ساخته ام؛... این منم که برای اوراش مقتدر غله ذخیره کرده ام؛... این منم که، هنگام سختی، دست کمک به جانب ملتم دراز کرده ام، و مردم را بر آنچه در بابل دارند ایمن ساخته ام؛ من حاکم ملت و «خدمتگزاری» هستم که کارهای او مایه ی خشنودی آنونیت است.

کلماتی که در این مقدمه «در گیومه گذاشته ایم» طنین دیگری دارد؛ براستی که انسان، برای آنکه بپذیرد مرد گوینده ی این کلمات «فرمانروای خودکامه ی» خاوریی است که در 2100 ق م می زیسته، یا تصور کند که ریشه ی این قانون نامه از قوانین سومری گرفته شده، که اکنون شش هزار سال از زمان آن می گذرد، دچار شک و تردید می شود. قدمت ریشه های این قانون نامه، و اوضاع و احوالی که در آن زمان در بابل برقرار بود، قانون حموربی را به صورت ترکیب غیر یکنواختی در آورده است. از ستایش خدایان آغاز می شود، ولی پس از آن، در این قانونی که از هر جهت از داشتن رنگ دینی بر کنار است، دیگر توجهی به خدایان نمی شود. در این قانون نامه عالیترین و آزاد منشانه ترین قانونها، با سخت ترین و وحشیانه ترین کیفرهای پهلوی یکدیگر دیده می شود؛ قانون «جان در برابر جان» و داوری با روش آزمایش (اوردالی) را، با روشهای قضایی بسیار دقیق و کارهای حکیمانه ای که از سختی و استبداد مرد نسبت به همسرش جلوگیری می کند، کنار یکدیگر می توان دید. به طور کلی، 285 ماده ی قانون که در این قانون نامه به صورت عالمانه ای، زیر عناوین حقوق متعلق به اموال منقول و اموال غیر منقول تجارت، صناعت، خانواده، آزارهای بدنی، و کار ذکر شده، بدون شک، مجموعه ی قوانینی را می سازد که از مجموعه ی قوانین آشور، که بیش از هزار سال پس از آن تدوین یافته ، بسیار مترقیتر و به اصول تمدن نزدیکتر است و، از پاره ای جهات، «به اندازه ی قانون یک کشور جدید اروپایی خوب است.» در تاریخ قوانین جهان کمتر به عباراتی از این قبیل بر می خوریم که آن بابلی بزرگ قانون نامه ی خود را با آنها پایان می بخشد.

قوانین عادلانه ای که حموربی، آن شاه حکیم مقرر داشته و [به وسیله ی آنها] برای مملکت تکیه گاه استوار و حکومت پاک و صالح فراهم آورده است... من حاکمی هستم که نگاهبان آنم... ساکنان سرزمینهای سومر و اکد را در قلب خود حمل کردم... و به حکمت خود آنان را مقید ساختم، تا توانا بر ناتوان ستم نکند، و دادگری به یتیم و بیوه زن برسد... پس، هر کس که دعوایی دارد باید در برابر تصویر من، که شاه عدالتم، بیاید و نقشی را که بر اثر یادگار من است بخواند و به کلمات سنگین من توجه کند! باشد که این اثر من راهنمای وی در مرافعه باشد و، از آن رو، بتواند دعوای خود را فهم کند! شاید که قلبش آرام گیرد [و چنین گوید که:] «براستی حموربی حاکمی است که برای ملت خویش همچون پدر حقیقی است... وی برای ابد اسباب پیشرفت و آسایش ملت خویش را فراهم ساخته و در این سرزمین، حکومت پاکیزه و صالحی برقرار ساخته است»...

در روزهایی که پس از این در همه ی زمانهای آینده خواهد آمد، باشد که شاهی که بر این سرزمین حکومت می کند، جانب کلمات عدالتی را که من بر این اثر یاد بود خویش نقش کرده ام نگاه دارد!

این قانون جامع یکی از کارهایی است که به دست حموربی صورت گرفته است. به فرمان وی ترعه ی بزرگی میان کیش و خلیج فارس حفر شد، که سرزمینهای پهناوری را آبیاری می کرد و شهرهای جنوبی را از خطر طغیان مخرب دجله محفوظ می داشت. از زمان این شاه کتیبه ی دیگری به ما رسیده که در آن بر خود می بالد که چگونه آب (یعنی همین ماده ی شریف و بی قیمتی که امروز قدر آن را نمی دانیم و در ایام گذشته یکی از وسایل تجمل به شمار می رفت) و امنیت و حکومت صالح را در میان بسیاری از قبایل فراهم آورده است؛ از میان الفاظی که برای مفاخره در این کتیبه به کار رفته (و این مفاخره، خود، یکی از صفات نجیبانه ی خاور زمین است)، بانگ حاکم مقتدر و سیاستمدار توانا چنین شنیده می شود:

در آن هنگام که آنو و انلیل [خدایان اوروک و نیپور] سرزمینهای سومر و اکد را برای فرمانروای به من سپردند و چوگان شاهی را به دست من دادند، من آبراهه ی «حموربی نوخش – نیشی» (حموربی – فراوانی مردم) را حفر کردم ، که آب فراوان به زمین سومر و اکد می رساند. هر دو کناره ی آن را به زمینهای کشاورزی مبدل ساختم؛ توده هایی از دانه گرد کردم و آبی را که خشک نمی شود به اراضی رساندم... مردم پراکنده را جمع کردم؛ برای آنان آب و چراگاه فراهم ساختم؛ من سبب فراوانی و نعمت برای آنان شدم و ایشان را در خانه های امن منزل دادم.

نکته دیگر در باره این پادشاه این است که حمورابی در همان حال که ارگ و قلعه می ساخت، به ساختن معابد نیز فرمان می داد؛ برای خشنود ساختن کاهنان بابلی، به دستور وی، در بابل، برای مردوک و همسرش (دو خدای ملی) ضریح بزرگ و، در کنار آن، انبار وسیعی ساختند تا در آن انبار، برای این دو خدا و کاهنان ایشان، گندم ذخیره شود. این دو هدیه و نظایر آنها، در واقع، به منزله ی سرمایه ای بود که به مرابحه داده شده باشد، و نتیجه ای که از آنها به دست می آمد فرمانبرداری کامل ملت و حس احترامی بود که نسبت به وی در ایشان پیدا می شد. با مالیاتهایی که می گرفت، قشونی را که برای نگاهداری نظم و حمایت قانون لازم بود اداره می کرد؛ آن اندازه برای وی می ماند تا بتواند روز به روز پایتخت خود را زیباتر کند. در همه جا کاخها و پرستشگاهها ساخته شد؛ پلی بر روی فرات بستند تا شهر، در هر دو طرف این رود، توسعه پیدا کند؛ کشتیهایی که کمتر از 90 کارگر نداشت بر روی فرات به بالا و پاین رفت و آمد می کرد. دو هزارسال قبل از میلاد مسیح، بابل یکی از ثروتمند ترین شهرهایی بود که تاریخ قدیم و جدید شاهد آن بوده است.

+ نوشته شده توسط عباس یکرنگی در شنبه بیست و نهم تیر 1387 و ساعت 9:41 |

تا یادم نرفته باید بگویم که این مطلب را مدتها قبل نوشته بودم . و به نامی مستعار منتشرش کردم.

 

مورخان فلسفه را عادت بر آن است که تاریخ این علم را از یونان آغاز کنند؛ این مایه ریشخند هندیان و چینیان است، که دسته اول خود را مخترع فلسفه، و دسته دوم خود را کامل کننده آن می دانند. ولی احتمال دارد که ما و ایشان، همه، دراشتباه باشیم، چه در میان قدیمترین آثاری که از مصر برجای مانده، قطعاتی است که فلسفه اخلاق را، ولو به طور عرضی و بدون نظم هم که باشد، مورد بحث قرار می دهد. حکمت مصری ضرب المثل مردم یونان بود، که خود را نسبت به این نژاد قدیمی کودکی بیش نمی شمردند.

 

کهنه ترین اثر فلسفی که می شناسیم تعالیم پتاح- حوتپ است که مربوط می شود به 2880 ق م، یعنی 2300 سال پیش از زمان کنفوسیوس و سقراط و بودا. پتاح- حوتپ، در زمان سلسله پنجم، فرماندار و نخست وزیر شاه در شهر ممفیس بود. در آن هنگام که از کار کناره می گرفت، در صدد آن برآمد که دستورالعمل حکمتی برای پسر خود بنویسد؛ پس از وی، و پیش از دوران سلسله هجدهم، برخی از دانشمندان، به عنوان اینکه کتاب وی از متون و امهات است، رونوشتهایی از آن برداشتند. آن وزیر کتاب خود را چنین آغاز می کند:

 

"ای شاهزاده و خداوندگار من، پایان زندگی نزدیک است؛ پیری بر من فرو ریخت و ناتوانی فرا رسید و به مرحله کودکی دوم رسیده ام؛ با سالخوردگی، بدبختی روز به روز افزونتر می گردد. چشمها کوچک می شود و شنوایی کاهش پیدا می کند. نیرو کم می شود، قلب را دیگر آرامشی نیست... پس به خدمتگزار خود فرمان ده تا قدرت وسیع خویش را به پسرش تفویض کند، مرا اجازت ده تا با کلماتی از سخنان گذشتگان با وی سخن گویم. استدعا دارم مرا اجازت دهی تا چنین کنم.

 

اعلیحضرت شاه، از سر مهر، به وی اجازه می دهد، ولی در عین حال چنان می خواهد که" سخن دراز نکند، تا مایه ملالت نشود"؛ این اندرزی است که هم اکنون هم برای فیلسوفان بیفایده نخواهد بود. پس از اجازه شاه، پتاح- حوتپ به فرزند خود چنین پند می دهد: به آنچه آموخته ای مغرور مباش، و با حکیم و نادان یکسان سخن گوی. چه حذاقت را حدی نیست، همان گونه که هیچ صنعتگری نیست که از تمام مزایای فن خود برخوردار باشد. سخن زیبا از زمردی که به وسیله کنیزکان در میان سنگریزه به دست آید نایابتر است... پس، در خانه نیکی به سر بر، آنگاه خواهی دید که همه نزد تو آیند و هدایایی تقدیم کنند.. از آن بترس که با زبان برای خویش دشمنانی بتراشی... پاس حق را نگاه دار؛ هیچ گاه کلامی را که شاهی یا گدایی، هنگام گشودن در صندوقچه دل خویش به تو گفته به دیگران بازمگوی، که این خشم و نفرت نفس را برمی انگیزد...

 

اگر چنان دوست داری که مرد حکیمی باشی، پسری بپروران که خدای را خوش آید. هرگاه این پسر به تو تأسی جوید و در راه خود پیش رود، و نیک در بندکارهای تو باشد، از هر گونه نیکی در حق وی فرومگذار... اما اگر بی مبالات باشد و برخلاف راه و رسم نیکویی که به وی آموخته ام گام بردارد، و سخت باشد، و هر چه از دهان وی بیرون آید زشت باشد او را بزن تا در سخن گفتن نیکو شود... فضیلت پسر گرانبهاترین چیز برای پدر اوست، و نیکی اخلاق امری است که هرگز فراموش نخواهد شد...

 

اگر می خواهی فرزانه باشی، زنی برای خانه خود برگزین و او را، که در آغوش توست دوست بدار... بدان که خاموشی برای تو از کثرت کلام سودمندتر است. فکر کن که ممکن است در مجلسی که سخن می گویی کارشناسی در میان حاضران مجلس باشد و به معارضه با تو برخیزد؛ به همین جهت است که نباید، در هر مجلس، از هر دری سخن گفته شود، که این عین دیوانگی است...

 

اگر قدرتی داری، در آن بکوش که از راه دانشمندی و نیکخواهی افتخار یابی.. از این بپرهیز که سخن دیگران را ببری و با حرارت فراوان پاسخ گویی، این را از خود دور کن و بر نفس خویش مسلط باش.

 

و پتاح- حوتپ، با غروری همچون غرور هوراس، رساله خود را چنین پایان می دهد: هیچ یک از کلماتی که من در اینجا گرد کرده ام تا ابدالدهر محو نخواهد شد. بلکه این سخنان همچون نمونه ای است که شاهزادگان به نیکی از آن یاد خواهند کرد. سخنان من به هر کس تعلیم می دهد که چگونه سخن بگوید، و او را ماهر در فرمانبرداری، و استاد در سخن گفتن بار می آورد. و بخت یار او خواهد شد... تا آخر عمر لطیف و ظریف خواهد ماند و پیوسته رضایت خاطر خواهد داشت.

 

+ نوشته شده توسط عباس یکرنگی در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 و ساعت 10:42 |