می خواهم فحش بدهم. می خواهم هوار کنم. می خواهم داد بزنم. می خواهم گریه کنم. طاقتم طاق شده. کلمات در دلم پوسیده. خاموش شدم. خفقان گرفتم. به دنبال پول رفتم . پشکل جمع کردم. مثل دیگران شدم. ریا کردم. سر فرود آوردم. تکریم ناکس کردم. دروغ گفتم. بی غیرت شدم. کلمات معصوم را کنار گذاشتم. مسخره بازی در آوردم. همه کار کردم که خانواده دارم. اما تا کی باید دم فرو بست و نگفت. تا کی باید خود را گول زد. نمی شود. به خدا نمی شود. آقا خانم من این کاره نیستم. من نمی توانم پفیوس باشم.
کار شاعر زدون زنگار از کلمات مرده است. و حشر معانی می کند. کلمه اما خاصیتی دارد که تنها در تنور دل جلا می گیرد. و هم از این روست که گفته اند آنچه از دل بر آید لاجرم بر دل نشیند. این گونه سخنها سپاهیان حضرت حق می شوند که به دستوری او قلعه ها می گشایند . فتوحات بسیار کرده اند. و چون صاعقه موسی کوهها از جای کنده اند. شاید لشکر عشقی که رستم سلامت نیز از آن جان بدر نمی برد همین کلمات باشند. بگذریم و بگذاریم که این سخن پایان ندارد ...
دیروز روز بسیار شومی برای من بود. اینقدر شوم که یک ساعت بلند بلند در بولوار کشاورز داشتم به همه دنیا فحش می دادم. یکی از یاران چنان جراحتی بر قلب من فرود آورده بود که شاید هنوز که هنوز است به حال خود نیستم. بدترین روزی بود که تا کنون بر من گذشته است. تا صبح نخوابیدم . هذیان می گفتم. فحش می دادم فریاد می زدم قهقهه میکردم . و گریه و خنده با هم بود. دستهایم را به این سو و ان سوی می چرخاندم. برای اولین بار در عمرم با یکی دو نفر دست به یقه شدم. و زد و خورد مختصری هم شد. در بین هذیاناتم به ناگاه این بیت جناب سعدی بر من هجوم آورد:
چو می توان به صبوری کشید جور عدو/چرا صبور نباشم که جور یار کشم.
زیبایی این بیت برای اولین بار دیشب از جلوی من رخت بر بست و محتوا مانند دوایی بر دل مجروحم مرهم نهاد. خدا می داند که اگر نبود حتما سکته کرده بودم.یا نه کارم به تیماستان می کشید. راستی چرا جور دشمنان را می توان صبوری کرد اما صبوری در مقابل جور یار اینهمه دشوار است.
و بدا به حال مردمان روزگاری که در آن سفلگان درم افشانند و جوانمردان تنگ دستان. و کار ملکت با مخنثان.
سي سال مانده به هزاره زرتشت، سروتت فذري، دختري پانزده ساله، از خاندان بهروز و از نوادگان زرتشت جرعهاي از آب کيانسه ايه را مينوشد و بدين طريق، نطفه زرتشت وارد بدن وي ميشود و بعد از نه ماه، هوشيدر متولد خواهد شد. خورشید ده شبانه روز در آسمان می ماند و همه کسانی که دین بهی را نپذیرفته اند هلاک خواهند شد.
سپس گرگی عظیم الجثه از جمع شدن و يکي شدن ديگر گرگها به وجود ميآيد. هوشيدر، اين گرگ را نابود ميكند و جهان از شر درندگان راحت ميشود.
آنگاه بهرام ورجاوند است؛ كسي که از شرق ميآيد و با شجاعت، در برابر دشمنان ايران ميايستد و آن قدر از آنان را ميکشد که کسي قدرت شمارش آن را ندارد. پشوتن، پسر گشتاسب هم که در گنگ دژ، دژي که سياوش ساخته، زندگي ميکند، توسط ايزد سروش و ايزد نيروسنگ برانگيخته ميشود. او نيز با سپاهي 150 نفره نبردي را با دشمنان خواهد کرد و بعد، پيروزي به دژ باز مي گردد، تا هرگاه دوباره نيازي به او بود، باز گردد.
پس ديو ملکوس آيد و آن زمستان ملکوسيان کند، همه دام و جانور اندر آن زمستان تباه شوند. پس ورجمکرد را به او سيهند [بگشايند] و مردم، ستور و جانور از آن سوي [حصار] بيرون آيند و جهان را باز بيارايند.» جاماسب نامه))
سي سال مانده به پايان هزاره هوشيدر يا به روايتي ضعيف، پانصد سال بعد از اتمام هزاره هوشيدر، دختر پانزدهسالهاي از نوادگان زرتشت، به نام ونگهو فذري، جرعهاي از آب کيانسه ايه را مينوشد و از نطفه زرتشت باردار ميشود و اين بار، بعد از نه ماه، هوشيدرماه متولد ميگردد. او در سي سالگي موفق به صحبت با اهورامزدا ميشود و به برکت اين رويداد، دروغ و خيانت و تاريکي از بين ميرود و خورشيد بيست روز در وسط آسمان غيرمتحرک ميماند.
در دوره وي، اژدهاي سهمناک پديد ميآيد و به آزار و اذيت مردمان ميپردازد. هوشيدر ماه، بعد از نماز، لشگري از مردم را جمع آوري ميكند و به جنگ اين اژدها ميرود و او را نابود ميکند.
ديگر رويدادي که در هزاره هوشيدرماه رخ ميدهد، آزاد شدن ضحاک (اژدي هاک) است. اين اژدهاي سه سر، توسط فريدون و گائه آهنگر در کوه دماوند به بند کشيده شده بوده كه دوباره هجوم ميآورد و شروع به نابودي ميکند. پس اهورا مزدا، ايزد سروش و نيروسنگ «سام گرشاسب نريمان» را که در دشت زابلستان به خواب رفته، بيدار ميكند تا به جنگ ضحاک برود. ضحاک بعد از ديدن گرشاسب، به او پيشنهاد ميکند تا گرشاسب، فرمانده لشگر بشود و خودش پادشاه. اما گرشاسب توجهي به حرف او نميكند و با گرز ضربهاي به سر او ميزند. اين بار، ضحاک پيشنهادش را طور ديگري بيان ميکند؛ گرشاسب پادشاه شود و ضحاک فرمانده لشگر، اما باز ضربهاي از گرشاسب دريافت ميکند و در دم جان ميدهد.
منجي در سي سالگي، به گفتگو با اهورامزدا نايل ميشود و بعد از بازگشت از اين مصاحبه، کيخسرو به استقبال او ميرود و بعد از قبول دين به سپهسالاري سوشيانت منصوب ميشود. کيخسرو، پسر سياوش است و يکي از اشخاص ناميراست که هنگام ظهور زرتشت او نيز ظهور ميکند. نظير کيخسرو، افراد ديگري نيز هستند که در کتب مختلف معرفي شدهاند؛ گيو گودرزان داماد رستم، توس نوذران و فريبرز از پهلوانان دوره کيخسرو، اوروتت نره Urvatat nara پسر زرتشت که در ورجمکرد است، اغريرث، برادر افراسياب توراني که به ايرانيان کمک کرد، پشوتن، پسر گرشاسب و نيز چنان كه در بندهش آمده،پانزده زن و پانزده مرد پارسا در دوره فرشگرد ياور سوشيانت خواهند بود.
