همیشه همنطور است هر چیزی را که شناختی از اعتبار می افتد. کوچک می شود. برای همین هم هست که خدا را نمی توان شناخت. خدا بزرگ است و در ذهنها بزرگ می ماند چرا که هیچ کس را بدان بارگاه راهی نیست.
اما یک نکته از کلیله و دمنه می گویم.
در باب شغال و شیر از کلیله و دمنه وقتی شیر وصف علم و درایت و زهد و کمال شغال را می شنود از او می خواهد که وارد کار سیاست شود و وزیرش گردد و شغال با رد این درخواست می گوید: کار ملکت و دولت را دو گروهند که طالبند و موفق. یکی فرومایگانی که هیچ از خود ندارند. یعنی همیشه توسری خور و به اصطلاح خایه مالند. و دیگر گروه درندگان وسباع هستند که بالاخره صاحب چنگالهای تیز هستند و می توانند مردم را بدرنند. و من خود از این دو گروه نیستم. بنابر این آمدن به کار حکومت از اساس اشتباه است. چون هم دوستان بر من بر می آشوبند و هم دشمنان. چون از طرفی در خود بزرگواریی می بینم یعنی صاحب شخصیت مستقل هستم و از طرف دیگر طبع وحوش را در خود کشته ام و میلی به کشتن ندارم و از سویی آن چنگال تیزم نیست.
خوب اگر تاریخ مشرق زمین اینگونه است یاران هم دل اینهمه اعصاب خورد کنی برای چه است.
اما سخنی دیگر. مگر نه آنکه حدیثی بسیار موثق از حضرت مولا حجت ابن الحسن عسکری(عج) هست که بعد از من هیچ پرچمی بر افراشته نمی شود مگر بر کفر. ا فعلا تا اینجا بس است. در باره این حدیث توضیحاتی دارم که باشد برای بعد.
وقتی باران بیاید اما
چتر رویایم باز می شود تا خیس نشوم
باران تمام رویای من است
و خدا
وزیبایی
و عشق
و هستی
و تو تنها در باران معنا می شوی
اما تا آن چتر هست باران نیست
و تا باران نبارد تو نیستی
باران تمام رویای من است
و من در نیستی هایم تنها به تو می اندیشم
و اندیشه ام دیش ماهواره ای است که تو را جستجو می کند
اما تا باران نیاید
من و تو فاصله ای به اندازه من و تو داریم
و تا فاصله هست فصلها می آیند و می روند
و رنگها
و درنگها
و تردیدهایی که دید مرا تر می کند
و هاشور می زند مرا
تا زندانی خیال تو باشم.
و زندان
زن دانایی
زلفهایش میله های زندان
و خیال یالهای اسبی است همیشه در باران
باران تمام رویای من است
و چتر تمام کهکشانها
و تمام هفت آسمان
وتمام من
و درخت و انسان و حیوان.
و اشک
شاید فاصله برخیزد.
تا بعد
اگر شما هم مثل من این چند روز تعطیلی را به مسافرت رفته باشید نمی توانید از وضعیت جاده ها و اتوبانهای ایران متاسف نباشید. آخر نفت ۱۴۰ دلاری و این جاده های درب و داغان خیلی با هم جور در نمی آید. نمی دانم چرا مسئولین عزیز ما که درباره صدر و ذیل عالم هوشیاری به خرج می دهند به این جاده های تو راهی نظری نمی افکنند. شاید هم اینقدر کار می کنند که وقت مسافرت ندارند.
این بار اما مسافرت ما به شمال خیلی عجیب بود. باور کنید حتی یک اتوبوس نبود و سیل عظیم مردم بود که در آزادی ریخته بود. ۱۰ تا۲۰ هزار نفری می شدند . ۱۵ سال است که در تهرانم و همچین چیزی را ندیده بودم. توی راه هم که بنازم دلسوزی را ، راه حرکت کامیونهای بزرگ را باز کرده بودند. آدم هر لحظه بوی مرگ را استشمام می کرد. و از طرفی هر کسی با پدرش قهر کرده بود یک ماشین ورداشته بود و زده بود به جاده . راننده ای هم که ما باهاش رفتیم نیمه راه خوابش برده بود که با اصرار من بالاخره مجبور شد یک ساعتی در یکی از همین رستورانهای سر راهی نگه دارد و بخوابد تا ما را به دیار رویاههایش گسیل نکند.
بگذریم. مسافرت ۴ ساعته ما ۱۲ ساعت به طول انجامید. و ما بالاخره به رشت رسیدیم. ۳ ماه بود که پدر و مادرم را ندیده بودم. بالاخره برای دیدن عزیزانی اینچنین باید مشکلاتی را هم تحمل کرد. آن هم در مملکت ما.
