تبليغاتX
حیرت دمیده

داشتم میرفتم مدرسه ساعت حوالی ۹ صبح بود و من بی خبر از همه جا فقط به امتحان ریاضیات جدید فکر می کردم. وقتی به شهر رسیدم دیدم همه دارند گریه می کنند. سیل اشک بود که روان بود. اولین کسی را که در این بین شناختمش معلم امور تربیتی مان بود. گفتم حتما پدرش یا برادرش به رحمت خدا رفته. برایش چند تا فاتحه فرستادم. هر چه هم صدایش کردم و تسلیت گفتم انگار نه انگار سیل اشک امانش نمی داد که جوابم را بدهد. شاید هم کمی ریا می کرد. نمیدانم. بعد هم چند تای دیگر آشنا در بین این همه پیدا کردم و گفتم لابد که اینها هم از اقوام بیچاره معلم مان هستند. و از اینکه معلم مان این همه آشنا  و دوست و فامیل دارد شگفت زده شدم. تمام هوش و هواسم به امتحان بود. اون موقعها تلوزویون کمتر برنامه در صبح پخش می کرد. اطلاعات ما از بقیه دنیا محدود می شد به رادیوی کهنه پدرم که صبحها همیشه از بعد اذان صبح روشن بود و آقا با اون تفسیر قران و بعد هم خبرها را می شنید .خودم هم زیاد به فکر اخبار نبودم . یعنی از وقتی که جنگ تمام شد کمتر خبر گوش می کردم. گهگاهی البته کنار پدرم می نشستم و قران گوش می کردم. در یک ده کوچک که باشی زیاد فرقی ندارد که دنیا چه خبر است فقط به فکر خودت هستی. من هم اون موقع بر خلاف الانم خیلی تو دار بودم. یعنی یا کار می کردم یا درس می خواندم و یا رمان. به هر حال خیلی کمتر از الان حرف می زدم. خوب یادم هست که روزها فقط ساعت ۶ بعد از ظهر می رفتم تا کنار چند دکان که تقریبا یک کیلومتری روستای ما قرار داشت و بر می گشتم. این هم کمتر از یک ساعت طول می کشید.  تازه این هم زمانی بود که چایی چینی نداشتیم یا مثلا موقع پرورش کرم ابریشم نبود. یا مثلا نمی رفتم علف بری برای گاوهایمان. بگذریم در همین خیال بود که رسیدم مدرسه اونجا بود که از خاوب در آمدم بله امام رخت از دنیا بر بسته بود. مدرسه تعطیل بود. و من مات و مبهوت برگشتم خانه. کار دیگری نبود که انجام دهم. زنبورهایم منتظرم بودند. 

+ نوشته شده توسط عباس یکرنگی در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 و ساعت 11:3 |

سلام بر همه

ما هم آمدیم. برای کسانی که مرا نمی شناسند باید بگویم که عباس یکرنگی هستم. فیزیک خوانده ام . و روزگارم به قول سهراب بد نیست. در این وبلاگ هم قصد ندارم چندان جدی باشم. تنها می خواهم  با کسانی که ناخواسته تقدریشان به دنیای پست مدرن کشانده و مخاطبی ندارند هم نوا باشم. یعنی سخنی گفته باشم شاید که کسی را با من سر هم دلی باشد.

یادش به خیر دوره نوجوانی

دوره نوجوانی من در یکی از روستاههای فومن گذشت.  روستایی بسیار سر سبز با مردمانی عجیب و غریب . که شاید دیگر هرگز مانند آنها را نبینم. خوب یادم هست که آخر فصل برداشت برنج از شالیزارها بود و ما گاوهایمان را مثل همه مردم رها کرده بودیم در شالیزار تا بلکه چرا کنند. گاوی داشتم که خیلی بامن خوب بود یعنی عادت کرده بود که هر وقت مرا ببینند توقع علف داشته باشد.من داشتم خودم را برای کنکور آماده می کردم و در باغ بزرگی درست آن طرف مزرعه مان درس می خواندم گاو ما هم در فاصله یک کیلومتری من مشغول بود که متوجه من شد و با شتابی هر چه بیشتر خودش را به من رسانید. و همانطور که قدم میزدم اون هم شروع کرد دنبالم راه افتادن. یک نیم ساعتی با من قدم زد تا اینکه مرا مجبور کرد بروم و برایش علف بچینم که به اصطلاح بخورد.

 امروز اما من در یک آپارتمان در بولوار کشاورز زندگی می کنم همسایه های ما  را هر یک ماه یک بار می بینم . و جز چند کلامی بیشتر نمی گوییم و نمی شنویم. می گویند این خاصیت دنیای پست مدرن است. معماری ها همچنان که فشرده تر می شوند آدمها از هم دورتر می شوند. دلها دورترتر.

جان گرگان و سگان ازهم جدا است

متحد جانهای مردان خدا است

در این دنیا ابزار های ارتباطی هم نوعی دیگر است تو ناچاری در وبلاگت بنویسی برای کسی که نمی دانی کیست.  حتی توقع جواب هم نداری.  مثل آدمهای این روزگار که در خیابان از شدت مشکلات با خود حرف می زنند. تو هم فقط یک مخاطب حقیقی داری و آن هم خودت. در تاریخ فقط در اسطوره همچین نشانی داری. داستان برج بابل که آن برج افتاد و مردمان هریک به زبانی سخن گفتن آغاز کردند. و حرف همدیگر را نمی فهمیدند. می خواهم بنویسم. تا آنکه خون در دل پاره پاره ام نپوسد.

تا بعد 

 

+ نوشته شده توسط عباس یکرنگی در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 و ساعت 11:29 |