تبليغاتX
حیرت دمیده

در باره اتفاقات اخیر و اینکه چه کسی مقصر است هیچ نمی گویم اما تنها این را می دانم که به هر دلیل شکافی عمیق بر ستونهای اتحاد ملی ایران که تا پیش از این مورد فخر ما در دنیا بود وارد شده است که این مسئله صد البته هزینه ای بسیار بزرگتر از انتخاب ریاست جمهوری یک فرد برای ما داشته است. مسئله ای که بایدمسئولان محترم نظام به عنوان یک مسئله جدی در ارتباط با مردم خود به آن  اندیشیده و در فکر راه حل درست و دقیق بر آیند .  و من به مسئولان به عنوان یک ایرانی علاقه مند به تمامیت ارضی ایران و جمهوری اسلامی توصیه می کنم که در اتخاذ هر گونه تصمیمی برای اعاده این مهم صداقت را پیشه کنند و اینگونه نباشد که همانند صدا و سیمای ضرغامی شعور مردم را به سخره بگیرند. و استدعا دارم که به حرمت نام بلند ایران و اسلام هم که شده از هر جناحی که هستند ما مردم را به شکل مردم ببینند  و با اتخاذ روشهای درست امنیت ملی ما را که متضمن حکومت آنها نیز هست به بهای اندک نفروشند.

+ نوشته شده توسط عباس یکرنگی در شنبه ششم تیر 1388 و ساعت 9:35 |
دل من می خواهد با ظلمت جفت شود

سخنی باید گفت

سخنی باید گفت..........

+ نوشته شده توسط عباس یکرنگی در چهارشنبه سوم تیر 1388 و ساعت 10:44 |

دیروز وقتی از محل کارم به همراه یکی از دوستانم به سمت خانه حرکت کردم هنگام توقف در میدان هفت تیر و بعد از خدا حافظی از آن رفیق در حالی که منتظر تاکسی برای رفتن به سمت خانه ام که در بولوار کشاورز واقع است توسط یکی از لباس شخصی ها بدون هیچ دلیلی دستگیر شدم.  و وقتی به آنها گفتم که آخر چرا دستهای من را از پشت بستند و به یک ماشین ون که برای همین مسئله اختصاص داده شده بود منتقل شدم.

 در این ماشین همه گونه افراد از کارگر تا ... حضور داشتند که یکی از انها در حالی که گریه می کرد می گفت: آقا حالا تکلیف بچه من چه می شود و بعد به مادر بزرگش بد و بیراه می گفت که برای دیدنش به هفت تیر آمده است.برای همین بد و بیراه هش یکی از همین لباس شخصی ها یک گاز فلفل بر سرمان خالی کرد و چند تا فحش ناموسی هم خطاب به او گفت . بعد هم پنجره های ماشین را بست که نزدیک بود دل و روده همه ازمعده هایشان در آید خدا پدر یکی از آنها را بیامرزد که با التماس ما پنجره را باز کرد تا بلکه هوایی بیاید و دل و روده ما نجات پیدا کند. نکته ای که برایم غیر قابل درک بود این بود که وقتی یکی از بندگان خدای داخل ماشین سرش را برای گرفتن چند جرعه بیشتر هوا بیرون اورده بود یکی از همین لباس شخصی ها چنان ضربه ای با باتون بر سرش نواخت که خون از پیشانی اش جاری شد. بعد هم ما را به جایی در خیابان مطهری منتقل کردند که نگو و نپرس. در انجا چیزهایی دیدم که نگو و نپرس. البته من دو تا شانس اوردم که نجات پیدا کردم اول انکه باز پرس من آدم خوبی بود و دوم کمک یکی از بسیجیان پدر بیامرز بود که حرفم را گوش کرد و وقتی فهمید که بنده مدتی با روزنامه وطن امروزهمکاری می کردم مسئله را به رئیس خودش اطلاع داد و آنها هم به آقای شکیبایی زنگ زدند و پس از تایید ماجرا که آقا جان ایشان آدم خوبی است توانستم از مهلکه جان سالم بدر ببرم. آقا رضا دستت درد نکند و از همین جا تشکر که ما را از ضربات کابلی که در اتاق دیگری منتظر من بود و من اصلا  تحملش را نداشتم و اون کشیده های جانانه  نجات دادی به هر حال من هم یک روز شما را نجات داده بودم این به اون در.

۲-صبح امروز ماجرا را برای جناب مرتضی  سرهنگی از تعریف کردم و از شدت ناراحتی این بزرگوار بسیار ناراحت شدم که، این چرا کردم چرا دادم پیام. بعدش آقا حبیب  احمد زاده از بچه های مخلص سپاه و از نویسندگان بسیار خوب معاصر در حوزه دفاع مقدس آمد پیشم و بعد از کلی صحبت راجع به انتخابات از من به عنوان یک پاسدار و یک سردار سپاه عذر خواهی کرد.  و رویم را بوسید که خیلی شرمنده شدم. که لازم است از ایشان نیز تشکر کنم. و بگم آقا حبیب خیلی دوست داریم.

+ نوشته شده توسط عباس یکرنگی در سه شنبه دوم تیر 1388 و ساعت 15:13 |
حوادث تلخ این روزها مانند همه ملت ایران روح کودکانه علی کوچولوی من را هم آزرده است.  از دلایل این آزردگی رفتار بسیار خشن علی آقا است. دیروز وقتی به اتفاق خانواده برای دیدن خواهرم به منزلش رفتیم علی خطاب به من کرد و در حالی که پرچم ایران را که بر بالای صندوق مهر رضا به اهتزاز بود نشان می داد گفت: بابا پرچم احمدی نژاد را نگاه کن. پسر کوچولوی من وقتی با خیل انبوه پلیس ضد شورش که تمام خیابانهایی اطراف تهران را پر کرده مواجه شد، باز با ترس گفت بابا یعنی اینها می خواهند ما را کتک بزنند. بیرون نری ها اون وقت تو را می گیرند و من دیگه بابا ندارم. مهربان یاور هم از این وضعیت بسیار آشفته است. و البته از رفتارهای من رنجیده خاطر که چرا اینچنین در خود فرو رفته ام و حق هم دارد. اما نمی شود از این اتفاق که شکاف عمیقی بر ستونهای اتحاد ملی ایران ایجاد کرده به راحتی گذشت. من گرچه در تمام عمر سی و چند ساله خویش به سیاست کاری نداشته ام از دیدن این وضعیت بسیار ناراحتم. و از اینکه می بینم چه راحت  با دست عده ای تیشه به ریشه این جمهوری اسلامی که پرورش یافته و بالنده از خون هزاران شهید است که یکی از آنها پدر مهربان یاور خود من است بسیار انوهگین و عصبانی هستم. این عصبانیت متاسفانه دوباره همان کمر درد های شدید را به سراغم اورده و اسپاسم کمر که سالها به سراغم نیامده بود دوباره مرا خانه نشین کرده است. از طرفی با این وضعیت کسب و کار و بی حوصلگی که نتیجه این شرایط است تقریبا از انجام هر کاری عاجز شده ام و نمی دانم که تعهدات خود را چگونه به انجام برسانم.

+ نوشته شده توسط عباس یکرنگی در دوشنبه یکم تیر 1388 و ساعت 12:56 |
+ نوشته شده توسط عباس یکرنگی در شنبه سی ام خرداد 1388 و ساعت 9:28 |

اگر چیزی که من دیدم شما هم می دیدی امروز با من در توافق بودی که باید برای ایران دعا کرد و باید دعا کرد که ایران را از طوفانهای عظیمی که از دریای نفاق و دروغ برخواسته حفظ کند. باید دعا کرد که خداوند رحمتش را از این ملت دریغ ندارد. به قول برشت آنکه می خندد هنوز خبر فاجعه را نشنیده است.

بعد از این موجب رشک است تماشا هشدار

وز پس پرده اشک است تماشا هشدار.

+ نوشته شده توسط عباس یکرنگی در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 و ساعت 13:2 |
در این جا و در پایان انتخابات لازم می دانم این پیروزی بزرگ را به ملت ایران و جناب دکتر محمود احمدی نژاد که بر گزیده آنها است، تبریک بگویم. و خدمت همه دوستان عرض کنم که هر چه از من تا کنون خوانده اند  و در این باره نوشته ام را فراموش کنند. من دیگر هیچ گاه درباره سیاست نه حرف می زنم و نه دخالت می کنم. .....

+ نوشته شده توسط عباس یکرنگی در شنبه بیست و سوم خرداد 1388 و ساعت 9:36 |
 نوشته ای " سلام در تماس تلفنی با بیت ایشان(آیت الله امجد) این مطلب تکذیب شد. عباس آقا این مطلب را امروز شنبه 23 خرداد نوشتم که تصور نشود کارکرد انتخاباتی دارد. ولی عزیز دل برادر در نوشتن مطالب بیشتر دقت کن. تا از صحت خبری مطمئن نشدی آن را نشر نده. شما به عنوان یک اهل قلم بهتر از من به تقدس قلم واقفی پس مراقب باش."

من مانده ام که چه بگویم و از چه چیزی مطمئن شوم. حرف تو برایم حجت است که به بزرگواری تو ایمان دارم. بنا بر این تصمیم گرفته ام که برای همیشه هیچ جز از ادبیات نگویم و هیچ نشنوم. امیدوارم  این ملت در آفتاب رحمت واسعه  حضرت پرودگار قرین شادکامی و پیروزی باشد.

+ نوشته شده توسط عباس یکرنگی در شنبه بیست و سوم خرداد 1388 و ساعت 9:23 |
نمی دانم چرا اما احساس می کنم خیلی سیاست زده شده ام و از این حسی که دارم اصلا راضی نیستم.
+ نوشته شده توسط عباس یکرنگی در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 و ساعت 9:59 |
موهوم می سگالدُُ، از این سان دگر شدن

این گاو بی سروی نخواهد بقر شدن

 گوساله ای است بر سر هر کوی و کنگره

ایدون جهان نبود از بانگ و بنگره

این بانگ زیر و زار خروش شما نبود

بوشب دیو چرت سروش شما نبود

 

بهترین نقد بر سروش، شعر نی انبان مشرک استاد علی معلم است ، که البته از قوی ترین  مثنوی های او نیز هست.

هیچ پاسخی برای او البته بهتر از این مثنوی  نیست. حیفم آمد البته به این جناب بگویم که

قبض وبسط و ره و روز و نو روشن لافند

عرض نشخوار یهود است خران علافند

+ نوشته شده توسط عباس یکرنگی در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 و ساعت 10:50 |