کردان مرد. این را دیشب از تلوزیون شنیدم. تقدیر او را کشاند تا وزیر کشورش کرد و بعد به سرعت برق و باد آن افتضاح بزرگ را در جلوی راهش گذاشت و مرگ عقابی که در بالای سر همه مان در پرواز است اینبار او را شکار خودش کرد. بعضی ها گفتند آنفولانزای نوع آ گرفته و برخی دیگر مرگ او را به نفرین یک ملت نسبت می دهند. اما من ضمن اینکه برایش آرزوی بخشایش می کنم مرگش را تذکر بزرگی برای همه نوع انسان می دانم. تذکری برای ما که روزانه چندین نفر از پیرامونیان ما را مرگ فرا می گیرد و ما عادت کرده ایم که فراموششان کنیم. و در گمان ما مانند کودکانی که قایم باشک بازی می کنیم با خودمان می اندیشیم که مرگ هرگز ما را پیدا نخواهد کرد. کردان مرد و مرگ اندیشی بار دیگر تمامی وجودم را فرا گرفته و بیش از هر زمان دیگری از خداوندگار عالم و آدم می خواهم که عاقبت همه ما را به خیر کند.
برای کسی که با زبان دل آشنا است ، همه چیز زیبا است و همه چیز روشن. اما کسانی که از احساس فاصله می گیررند تجزیه و تحلیل ایشان ناقص می ماند، در زمانه ای که آنچه از آن به خردمندی یاد می شود ما را به سمت وحشت پیش می برد، که فرمود "زندگی بدون دین پر از وحشت است" باید به رویا پناه آورد. و تخیل شاعرانه شاید راهگشا تر باشد. راستی چه کسی به دانه ای که دردل خاک پنهان شده می گوید که برخیز و پوسته ات را بشکاف و درخت شو. درد. دردهایی که معلم هستی است و همه را برای هست شدن بر می انگیزد. بر انگیختن و بر انگیخته شدن همیشه با درد همراه است. بهار همیشه بعد از زمستان می آید و وقتی که شب می شود روزفرا می رسد. خورشید وقتی متولد می شود که تاریکی به نهایت خود رسیده باشد و باغ، بهار را همیشه با صبر بر زمستان است که درک می کند. حال هر چه زمستان توفنده تر باشد بهار دستان درختان را پر شکوفه تر می کند. دانه ای که در دل خاک پنهان است برای آنکه جوانه زندگی را فریاد بزند ناچار به شکافتن پوسته خود است. هیچ دانه ای جز با صبر و تحمل درد تاریکی در دل خاک جوانه نمیزند و درخت نمی شود. کرم کوچک ابریشم برای آنکه به آرزوی دیرنه اش یعنی پروانه شدن و پرواز کردن در آسمان آبی برسد باید مدتی در زندانی که خود به دور خودش پیله می تند اسیر باشد. و در همه اینها این درد است که او را به سمت پروانه شدن راهبر است. این قاعده تخلف نا پذیر هستی است که برهان درد را بر در رودخانه حیات جاری کرده است. و عبور از سنگلاخها و دره ها لازمه رودخانه شدن قطره ها است. برهان درد برهان حیات است و راستی اگر گلهای بهاری نبود چه کسی می توانست حیات یک بوته گل و یا درخت را تصدیق کند. و اگر صبر بر نهایت تاریکی نبود چگونه حیات روز را خورشید بر آمده از مشرق مهر تایید می نهاد. تولد یک پروانه نهایت هستی را برای کرم ابریشم تایید می کند و دمیدن شکوفه در دستان باغ هستی را برای باغ فریاد می سازد اما تا به حال از خود پرسیده ای که چگونه رویای انسان بودن تو تعبیر می شود.
و مريم در حالى كه او را در آغوش گرفته بود، نزد قومش آورد؛ گفتند: «اى مريم! كار بسيار عجيب و بدى انجام دادى!
اى خواهر هارون! نه پدرت مرد بدى بود، و نه مادرت زن بد كارهاى!!
مريم به او اشاره كرد؛ گفتند: «چگونه با كودكى كه در گاهواره است سخن بگوييم؟!»
(ناگهان عيسى زبان به سخن گشود و) گفت: «من بنده خدايم؛ او كتاب (آسمانى) به من داده؛ و مرا پيامبر قرار داده است!
و مرا -هر جا كه باشم- وجودى پربركت قرار داده؛ و تا زمانى كه زندهام، مرا به نماز و زكات توصيه كرده است!
و مرا نسبت به مادرم نيكوكار قرار داده؛ و جبار و شقى قرار نداده است!
و سلام (خدا) بر من، در آن روز كه متولد شدم، و در آن روز كه مىميرم، و آن روز كه زنده برانگيخته خواهم شد!»
اين است عيسى پسر مريم؛ گفتار حقى كه در آن ترديد مىكنند!
" تن همچون مريم است، و هر يکی عيسی داريم: اگر ما را درد پيدا شود، عيسای ما بزايد؛ و اگر درد نباشد، عيسی، هم از آن راه نهانی که آمد، باز به اصل خود پيوندد_ الا ما محروم مانيم و ازو بی بهره."
پس تونیز تا دیر نشده این دردخداوند و این درد جاودانگی را در یاب تا برهانی باشد برای انسان بودن تو. که جز عیسی تو هیچ کس نمی تواند حیات انسانی تو را تصدیق کند و تو را از ملامت ملامت گران برهاند.
یا علی تا بعد باقی بقایتان باد
آن بهاران لطف شحنه کبریا است
وان خزان تهدید و تخویف خدا است
حکایت فصلها، داستان شحنه تقدیر با دل است. که محبوس در آ ب و گل است. بسط و قبض دلها چون گشاده دستی بهار است و فرو بستگی زمستان. شهنه تقدیر را نمی بینی که چگونه این خاک دژم را مواخذه می کند هلا هلا که چه دزدیده ای از خزانه حق و دریای کرم. بر خیز و بازده و باز گو . می گوید هیچ .هیچ. هیچ. و ابرها و بادها و برقها در گذرند که هیچ؟. این هیچ را باز ده! این هیچ را شرح کن!. کلمات شحنه رنگ محبت می گیرد.چون شکر می شود که هین پس شرح این هیچ بگو. ابرها از راه می رسند و باران. باران. باران. وآنگاه بهار.و بهار از راه می رسد با سپاهی از درختان که شکوفه در دست دعا گویان و ثنا خوان و ترانه سرا دستهایشان را به اجابت به آسمان بلند کرده و می گویند ایاک نستعین. بهار همه ایاک نستعین است. خنده گل و تبسم غنچه ها همه ایاک نستعین است. و لشکر پیاده سبزه همه ایاک نستعین است. غلغله ای که در بهار در باغ بر پا می شود و آواز قناری ها و بلبلان همه ایاک نستعین است. صدای پرهای زنبورهای عسل و پروانه همه ایاک نستعین است . و باغ آبستن می شود همه از این ایاک نستعین. نگاه کن . نمی بینی گلها را که چگونه دارند تبدیل به هسته های میوه می شوند. نمی شنوی صدای درختان میوه را، درختان حامله را را که فریاد بر می آورند که ز پری میوه ها اشکسته می شوم نگهم دار ای مهین. تابستان می شود.تابستان گرم فصل استجابت دعای ایاک نستعین است. استجابت دعای ایاک نستعین را همه را درمیوه های انجیرو زردآلو و نارنج و سیب و گلابی نمی بینی. باز شحنه تقدیر دست به تازیانه میبرد. . تازیانه باد پاییزی وزیدن می گیرد و باشدت هرچه تمام تر بر پیکره خاک فرود می آید که بازگو باز چه داری از این خزانه غیب و دریای کرم که عیانش نکرده ای.. و زمین شرمنده و سر افکنده از دروغ نخستین که دیگر هیچ نمانده که نگفته باشم!. پس اکنون نوبت نگفته ها است. تازیانه باد فرود می اید و شحنه در مقام سوال که گفتنی ها ان بود حال باید که از نگفتنی ها بگویی.و پاییز آغاز می شود برگها می ریزندو زر سرخ می شوند. گلهای پاییزی سر از غنچه به در می اورند که ما هنوز نگفته های باغیم.درخاتان دست به دعا بر می دارند که ایاک نعبد. ایاک نعبد. ایاک نعبد است زمستان دعای باغ.و ایاک نعبد شرح همه ناگفته های خاک است در زمستان.که شحنه تقدیر آن را با تازیانه خوف بر ما آشکار می کند. بهار لطف شحنه کبریا است همه شکر است و شور و شکر و خزان تهدید و تخویف خدا است.
حکایت فصلها، داستان شحنه تقدیر با دل است که محبوس در آب و گل است. و بدان ای شیر مرد که حق تعالی گرم و سرو و رنج و درد را برای آن بر تن ما می نهد تا نقد جان ما را ظاهر کند. و این آب و گلی که بدنهای ما است در حقیقت مانند همان دزد خاک است که منکر و دزد جانهای ما است. بساطتت دلها سخنان چون شکر شحنه است تا خزاین بهاری تو را آشکار کند و این تازیانه سلوک و قبض و درد و غل و غش را هم از این سان است تا از خزاینه غیب وجود تو میوه های پاییزی وجود تو به عرصه و عرضه آیند.
یا علی تا بعد باقی بقای تان باد
مادر شتر ناقه صالح کوه بود. و شتر از دل کوه شیهه کشان در آمد که نشانه باشد از جانب حضرت پرودگار. صالح گفت. این شتر را مکشید واز شیرش بهره مند گردید. بگذارید از این چشمه، آب، یک روز سهم شما و یک روز سهم او باشد. و بدانید که این شتر را می کشید و عذاب بر شما شایسته است. مردمان ثمود اما آن معجزه عظیم را نمی دیدند. مادر شتر کوه باشد؟! آخر این چگونه ممکن است!. یونس از پیامبران بود. چون به آن کشتی پر از مردم گریخت،قرعه زدند و او در قرعه مغلوب شد. ماهی ببلعیدش و او در خور سرزنش بود.پس اگر نه از تسبیح گویان می بوده،تا روز قیامت در شکم ماهی می ماند. پس او را که بیمار بود به خشکی افکندیم و برفراز سرش بوته کدویی رویانیدیم و او را به رسالت بر صد هزار کس و بیشتر فرستادیم(مورچه ای با سلیمان حرف می زد و هدهد سفیرش بود. سلیمان بر همه عالم حکم می راند. تختش را باد جابجا می کرد و عاصف برخیا به طرفه العینی تخت بلقیس را از آن سوی آبها و کوهها و صحراهها به بیت المقدس آورد. به پایتخت جهانی سلیمان. ابراهیم به خداوند گفت پروردگارا، به من بنماى كه چگونه مردگان را زنده مىكنى؟ گفت: مگر باور ندارى؟ گفت: چرا، و ليكن تا دلم آرام گيرد. گفت: چهار پرنده برگير و آنها را نزد خود جمع و پاره پاره كن، سپس بر هر كوه پارهاى از آنها بِنِه، آنگاه بخوانشان تا شتابان سوى تو آيند و بدان كه خدا تواناى بىهمتا و داناى استواركار است.و ابراهیم چهار پرنده را به امر خدا کشت و گوشتها و استخوانهایش را در هم آمیخت و بر روی چهار کوه قرار داد تا به دستوری حق دوباره زندگی یابند و داستان موسی و عصا و موسی و شکافتن دریا و دریا را آرمیده [به حال خود] بگذار و بگذر، آنان [فرعونیان] سپاهی غرق شدنی اند و ید بیضایش و حکایتش با خضر آن هنگام که با خود اندیشید آیا عالم تر از من در این جهان نیز هست؟ خداوند هيچكس را عالمتر از من نيافريده است. و خداوند هماندم به موسي ـ عليه السلام ـ وحي كرد: آري داناتر از تو عبد و بندة ما خضر ـ عليه السلام ـ است، او اكنون در تنگة دو دريا، در كنار سنگي عظيم است. .... و داستان عیسی و نفس مسیحایش و زنده کردن مردگانش و مریم و کودکی که در گهواره با مردمان از خدای خویش می گفت در باره اینها چه می توان گفت و با چگونه می توان آنها را قبول کرد شگفتیهایی از این دست همه و همه در روزگار امروز غریب می نماید. غریب می نماید و دور چون تماشای ما تغییر کرده است. دریچه نگاه ما به دنیا به گونه ای دیگر شده است.با خودمان می گوییم آیا یک شتر می تواند آب یک شهر را یکباره فرو خورد.و یا از دل یک کوه زاده شود زادن و تولد یک حیوان و یا یک انسان مستوجب سلسله مراتبی است که ما آن را از علم ژنتیک آموخته ایم و راستی چگونه می شود با یک عصا دریایی را شکافت و اندازه و قطر ماه را می دانیم وتاثیراتی که شکافتن ماه بر سایر کرات و خود زمین ودریا می گذارد. شکافتن ماه از سوی محمد(ص ) واقعهای بسیار هولناک در تصور ما است. علوم امروز به ما آموخته تا تک تک اعضای پرندگان را بشناسیم و بنابر این بر مبنای همین علوم نمی توانیم تصور کنیم که چطور ممکن است که وقتی این پرندگان قطعه قطعه می شوند و بدنهایشان خورد می شود و در هم آمیخته می گردد دوباره می توانند جان بگیرند.بر مبنای همین علوم ما یاد گرفته ایم که نمی شود انسانی در شکم ماهی یونس زنده بماندو یاسنگ اهنی که در دمای 1500 درجه سانتی گراد تازه ذوب می شود بر دستان کسی آنچنان نرم شود به گونه ای که با آن لباس بدوزد. علوم امروز به ما تجربه ، مشاهده و آزمایش را یاد داده است و خدا را از ما گرفته است. این علوم ما را آنقدر به جزء جزء نمودن اشیا توجه می دهد که کلیت اشیاء را فراموش می کنیم. ما بسیار از یاد می بریم که یک گل جان دارد. درست است که از گل برگ و برگ و ساقه و چیزهای دیگر درست شده است اما جان دارد. اگر از پزشک امروزسوال کنی که انسان چیست ان را مجموعهای از دستگاههایی مانند قلب و پوست و مو و مغز و سلول و ژن و.... غیره برایت تصور می کند همین پزشک اما آنچیزی را که فراموش می کند این است که انسان جان دارد بخشی از هستی است. برای او جان مهم نیست، تن مهم است. متخصص تغذیه اثرات یک غذاو فایده هایش و مضراتش را برای بدن ما بر میشمارد اما فراموش می کند که همین غذا پس از هضم تنها به شکل اطلاعاتی خاص بر اعضا و جوارح تاثیر می گذارد.اطالعتی که می تواند به روشهای دیگری نیز به تن داده شود. مابه واسطه غرق شدن در علوم امروز فراموش کرده ایم. پرنده و شتر و کوه و درخت و دریا ورود و ماه و عصا و موسی و ابراهیم و نوح و محمد و ما و تو و ماهی همه و همه بخشی از هستی هستند. هست هستند و هیچ گاه از خود نپرسیده ایم که سر منشا این هستی که همه درآن مستغرق هستیم و در آنیم و بر آنیم چیست و کیست و کجا است. ما این پرسش عظیم را که پرسش ما است فراموش کرده ایم. و برای همین یاد نگرفته ایم که از محبت تولد یک گل از دل خاک تیره در شگفت آییم. ما یاد نگرفته ایم که از خنده گل محبتی را که تقدیم ما می شود دریابیم. ما دیگر آنچنان از تولد یک پروانه از داخل یک تخم در شگفت نمی اییم و پرواز عاشقانه اش را که مارا به دور خنده یک گل می خواند نمی بینیم. ما نمی بینیم تا باورمان بشود که می تواند شتری از دل کوه متولد شود. ما یاد نگرفته ایم از خنده یک گل سرمنشا آن مهربانی کل را که از همه جا بر ما چتر مهربانی گشوده است را ببینیم. ما باران را می بینیم اما مهربانی باران را فهم نمی کنیم و نمی دانیم از کجا است. ما تنها اجزای انسان را با خشونت هر چه تمام تر جزء جزء می کنیم تا بگوییم که می دانیم. .... و تماشایی که علی(ع) در نهج البلاغه اش به ما یاد می دهد تماشای از کل به جزء است. تماشایی برای دیدن محبت سایر و رایج در هستی . او به ما یاد می دهد که برای دیدن حقیقت عالم باید نخست مهربان بود و خشونتهای اخلاقی را به کنار نهاد.هوسها راکنار زد و از ما می خواهد که برای فهم و رویت و دیدار و تماشای حقیقت هستی نخست در نحوه تماشای مان از دنیا تجدید نظر کنیم. به ما میگوید کلامتان بی فروغ است اگر دروغ بگویید و تابر هوای نفستان غلبه نکنید چشمانتان توانایی دیدن ندارند. او از ما می خواهد که برای انکه گیرنده های تلوزیون تن ما، شبکه های دیگر و صورتهای دیگر از هستی را به ما نشان دهند به ناگزیرعقل مان را زنده کنیم با میراندن هوا های مان وبه ما می گوید که تنها در این صورت است که چشمان مان توانایی دیدن را پیدا می کنند و از ما دعوت می کند تا در این تماشا با او همگام و هم قدم باشیم تا به سر منزل سلامت برسیم. تا همراه با او از تماشای هستی و شناخت آن لذت ببریم.علمی که او ما را به فراگیری آن دعوت می کند پیش و بیش از انکه در بیرون باشد در درون خودمان است. و برای یاد گیری آن تنها کافی است یکبار و فقط یکبارفن این نوع تماشا را از او یاد بگیریم و به مرحله عمل در اوریم.
.....
که فرمود:عقلش را زنده کرد و نفس خویش را کشت تا آنجا که جسمش لاغر و خشنونتهای اخلاقی او به نرمی گرایید وبرقی پر نور برای او درخشید و راه را برای او روشن کرد و در راه راست او را کشاند و از دری به در دیگر برد تا به در سلامت و سرای جاودانه رساند، که دو پای او در قرار گاه امن با آرامش تن ، استوار شد. این پاداش ان بود که دل را راست به کار گرفت، و پروردگار خویش را راضی کرد......
"سهل است شفاعت گری جرم دو عالم
گرقابل يک ذره گناه تو توان شد"
"زاهد نیستم تا وهم املم غبار آیینه اندیشه باشد، و دکان شیخی نچیده ام تا خیالم در این پرده جنس تزویری بر تراشد"
مردی از پیامبر اسلام پرسید: " مومن زنا میکند؟ پیغمبر فرمود:گاه میشود. پرسید: مومن دزدی میکند؟ فرمود: گاه میشود. عرض کرد: یارسول الله! مومن دروغ میگوید؟ فرمود: نه. خدای فرمود: «انما یفتری الکذب الذینلا یومنون بآیات الله.» "
باز در حدیث از حضرت مصطفی است که خدای تعالی نپذیرد کرداری را که اندر او یک ذره ریا باشد و از او نقل می کنند که گفت: در روز قیامت یکی را بیاورند و گویند : چه طاعت داری؟ گوید جان خویش اندر راه حق تعالی فدا کردم تا اندر غزا مرا بکشتند. حق تعالی گوید: دروغ می گویی برای ان کردی تا گویند فلان مردی مردانه است. بگوید:وی را به دوزخ برید. دیگری بیاورندو وی را بپرسند: چه طاعت داری؟ گوید: هر چه داشتم به صدقه بدادم. حق تعالی گوید: دروغ می گویی، برای آن کردی تا بگویند فلان مردی سخی است.، بگیرید و وی را به دوزخ برید. دیگری را بیارند. گویند چه طاعت داری؟ گوید: علم و قران آموختم و رنج بسیار بردم و به خلق آموختم و گوید دروغ می گویی، بدان آموختی تا گویند فلان مردی عالم است. ....
بیدل نیز که خود را شاگرد دبستان حضرت مصطفی می داند و می گوید که سخن را از حضرتش آموخته با آنکه عصیان را از جانب آدم می پذیرد و معتقد است انسان گناهکار پروانه رحمت باغ هستی است که گرده های غفران را به سایر گلهای این باغ می رساند و آنان را با صفت غفاریت حضرت دوست بارور می کند و تا آنجا پیش می رود که شفاعت گری جرم دو عالم را برای انسان گناهکار آسان می داند به شرطی که آن فرد گناهی چنان که شایسته غفاریت اوست را مرتکب شود، اما انسان را ازگناهانی چون دروغ وریا بیم می دهد و از اینکه فرزندان آدم مرتکب چنین گناهانی می شوند به حال بشریت افسوس می خورد :
اندوهم از معاصی پوچ اینقدر نبود
بر خفت تنزل رحمت گریستم.
در اندیشه عارفانه او ریا کار و زناکار تفاوت چندانی با هم ندارند:
به معنی ریا از زنا نیست کم
اگر بنگری صورت لفظ هم
کسانی که مشق ریا کرده اند
به تصحیف نامش زنا کرده اند.
و به همین دلیل همه را از فریب پاکی دامان زاهد بیم می دهد:
مخور از پاکی دامان زاهد
فریب نور بی ایمان زاهد
ز فکر سادگیهایش بپرهیز
کتان داری از این مهتاب بگریز
چو صبح کاذب است این تیغ جانکاه
هلاک کاروانی را کمینگاه..
در نظر او کافر بسیار بر زاهد ریا کار شرافت دارد و کفر بر ایمانی اینچنینی تاسف می خورد:
زاهد که به می کشان تخلف دارد
بر اسلامش کفر تاسف دارد
عمری است که از عقیده باطل او
شیطان در ملک حق تصرف دارد.
پیمانه خشم بیدل از ریاکاران آنچنان پر است که تصرف شیطان در ملک حق را ناشی از ایمان ریاکارانه می پندارد و همانند حافظ که معتقد است که آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت ، ریاکاران زمانه خود را مورد خطاب قرار می دهد که
بگو به شیخ که از کفر تا به دین فرق است
ز خود پرستی تو تا به می پرستی ما
وسر انجام به کسانی که از ظاهر دین وسیله ای برای کسب اعتبارو شهرت و ثروت می نمایند صریحا گوشزد می کند که ریش بی ریشه تان نزدیک است تا خس آتش دوزخ تان بشود:
چنین ریش تشویش دین است و بس
خس اتش دوزخ این است و بس........
تا بعد
باقی باقایتان
ز ساز معبد هستی همین نو است بلند
که ای عدم صفتان کاشکی گناه کنید
نوایی که از ساز معبد هستی برخواسته و هر لحظه نو به نو می شود این است که ای انسانهایی که از عدم بوجودتان آوردم کاش گناهی کنید تا که شما را بیامرزم. و رحمتم را نصیبتان سازم.
در اندیشه عارفانه بیدل گناه و عصیان سرشتین انسان است. و نیمه زمینی انسان که مملو از خشم و شهوت است او را به سمت گناه و عصیان می کشاند. و نیمه آسمانی او انسان را به سوی کسب مدارج بالای انسانی رهنمون است. و این درست نظر به آیه شریفه "هو الذی خلقک من طین ثم قضی اجلا و اجل مسمی عنده مفترون" انعام2 " و " فاذا سویته و نفخه فیه من روحی فقعوا له ساجدین: دارد . که قالب انسان را از اسفل اسافلین و روحش را از اعلی علین می شناساند. او نظر به حکم و حکمت حدیث قدسی " لو لا انکم تذنبون لخلق الله خلقا یذنبون فیغفرلهم"."اگر گناه نمی کردید خداوند خلقی دیگر می آفرید تا گناه کنند و بیامرزدشان." معتقد است:که اصلا فلسفه وجودی انسان برای این است که گناه کند که اگر عصیان آدمی نبود صفت رحمانیت در زمین هستی گل نمی کرد و بارور نمی شد. و رحمت در این شبستان پروانه گناه است. به سخن دیگر گناه انسان از منظر بیدل پروانه ای است که به دور گل رحمت در چرخش است و گردهای گل رحمت را برای بارور کردن صفت رحمانیت به گلهای هستی می رساند و انسان همین انسان گناهکار گرفتار در اسفل سافلین است که پروانه باغ هستی است و رحمت حضرت پرودگار را به گلهای دیگر می رساند و می چشاند و مغفرت مزد معاصی است. به تعبیر دیگرچنانکه عین القضات همدانی می گوید: گناه خود هم از اوست ، کسی را چه گناه باشد. این صف رحمانیت حضرت حق است که پروانه گناه و عصیان انسان را از روز ازل صادر کرده است.
مغفرت مزد معاصی بوده است
کیست داند که چه خدمت کردم.
و درست به همین دلیل است که ایمان بیدل را به رحمت حضرت پرودگار آنچنان گستاخ می کند که بر احوال خلق تاسف می خورد که هیچ کس در خور کرمش گناه ندارد:
ترحم است بر احوال خلق یاس بضاعت
که در خور کرمش هیچ کس گناه ندارد
اشارات بیدل به داستان آدم ابوالبشر وگناه نخستین او از این منظر نیز بسیار جالب است. و چنانکه حافظ می فرماید:
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت
ناخلف باشم اگر من به جویی نفروشم.
او نیز معتقد است که این مست وفا از خطا هها پاک است که این از افسون صنایع عشق است که گندم راهزن آدم گردد چرا که کسی را که پیر مغان بر می گزیند از عصیان هم گل هدایت بر می چیند و بر داشت می کند:
اگر گندمش راهزن شد چه باک
که مست وفا از خطاها است پاک
کسی را که پیر مغان بر گزید
ز عصیان گلی جز هدایت نچید
بود وصف مستان ظلوم و جهول
که گردید سر جوش مستی قبول
بنابر این باید به این وحشی دشت معاصی دو روزی مهلت داد تا خود گرفتار رحمت بی حسابش شود که او را به صفت ظلوما جهولا ستوده اند نشنیده ای که فرمود:
«انا عرضنا الامانة على السموات و الارض و الجبال فابين ان يحملنها و اشفقن منها وحملها الانسان انه كان ظلوما جهولا»
که این امانت را به همه آسمانها و زمین و کوهها و آنچه در آنها است عرضه کردیم هیچ یک را این جسارت نبود الا انسان ظلوما جهولا. انسان ستمکار و مجنون.
ادامه دارد
تا بعد باقی بقایتان
نبوت خرام احد تا صفات
ولایت رجوع صفت سوی ذات
اگر حضرت ختمی مرتبت در مقام آیینه تمام نمای صفات حضرت احدیت است و صورت تمثالی حضرت حق است و همه هستی به واسطه نگریستن حضرت حق در آیینه او ظهور و بروز می کند و جوش هستی و این نه بحر خضرا و تمامی آسمان و زمین و هر چه در او هست رشحه ای از نام مبارک اوست که بر زبان حضرتش جاری می شود آنگاه که خود را در مقابل آیینه احمدی قرارمی دهد و نظر به آیه فاینما تولوا فثم وجه الله به هر طرف از این چهار سوی شش جهت رجوع کنی هنگامه ظهوراوست و که در مقام احمدی جلوه می کند، وظهور کرده است تا همه را به سوی او باز گرداند چنان که فرمود انا للله و انا الیه راجعون همه از خداییم و به سوی او باز می گردیم ، جناب ولایت ماب حضرت مرتضی مفسر و شارح این همه است. نشنیده ای که فرمود من شهر علمم و علی (ع) دروازه اوست. و برای انکه به شهر علم در ایی ناچار باید که از دوازه وردو نمایی. بیدل در مقایسه و تفسیر مقام ولایت و مقایسه آن با مقام نبوت تعبیرهایی بس عجیب دارد چنانکه ازمقام حضرت ختمی مرتبت به آب، علن ، تبسم، چمن ، ظهور، طوفان ناز، جمال ، انجمن، و معنی یاد می کند و ولایت را با کلماتی همچون موج، سر، تامل، شکفتن، بطون، حسن ، جلال ، خلوت و لفظ می شناساند.
فرق موج و آب می خواهد مژه واکردنی،
بی نقاب افتاده اینجا صورت سر و علن
غنچه آغوشی گشود آیینه گل رنگ بست،
او تامل، این تبسم، او شکفتن، این چمن
او بطون و این ظهور، او حسن و این طوفان ناز
او جلال و این جمال ، او خلوت و این انجمن
این دو مضمون کرده گل از درسگاه کاف و نون
فارغ از وهم دویی چون لفظ و معنی از سخن
با عبارات تکلف چند پردازد هوس
یا علی انشا کن و و در علم و فن آتش فکن
و معتقد است که این دو یعنی حضرت محمد (ص) و علی مرتضی(ع) چنانند که لفظ ومعنی در سخن می باشند. یکی در مقام گفت آمده است و یکی در مقام مفسر و شناساننده آن. آن یک در مقام ظهور عالم امکان است و به واسطه اوست که عالم امکان ایجاد شده است و آن دیگری آمده است تا این ظهور را شناساننده و معرف باشد. این یکی بحر محیط است و ان دیگری زبان مفسر این دریا است. موج. و زبان گشوده است تا دریا را معرف باشد. و به راستی دریا را مگر جز با موج می شود شناخت . علی (ع) باطن است و حضرتش ظاهر. این شریعت است و آن طریقت. به سخن دیگر علی مرتضی(,) جان جان رسول الله است و بدون وجود مبارکش شناخت حضرتش میسر نیست و نام مبارکش در عالم امکان تعبیر نمی شود. و به قول حافظ که گفت:
در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود
کاین شاهد بازرای وان پرده نشین باشد.
نبوت به اجبار مردم را در حالت ظهور به سوی خدا دعوت می کند و عارف درخلوت مردان را به سوی خدا می خواند. هر دو از یک چشمه آب می گیرد چنانچه گل و گلاب یکی است یکی در دکان عطارپرده پوش است و نامش را گلاب می گویند و دیگری گلی است در بوستان درمقابل انظارمردمان و آنرا گل می نامنند این مصلحت خداوندی است.
که یکی را نبی می گذارد و یکی را ولی. یکی را مولای متقیان می سازد و دیگری را سردار عالمیان. اما در هر دو صورت لحمک لحمی و جسمک جسمی.
سخن را با جملاتی از نهج البلاغه با معرفی حضرتش از خود به پایان می بریم، آنجا که فرمود: سیل علوم از دامن کوهسار من جاری است، و مرغان دور پرواز اندیشه ها به بلندای ارزش من نتوانندپرواز کرد.
تا بعد باقی بقایتان
و گرنه کیست بر آید ز عهده نعتش
به غیر علم خداوند خالق اکبر
در اندیشه شاعرانه بیدل حضرت ختمی مرتبت محمد مصطفی (ص) متصف به صفت لوالاک است بر مبنای آن حدیث نبوی که از زبان خداوند در باره اش فرمود که اگر تو نبودی افلاک را نمی افریدم و معتقد است که این قلقل هستی به خاطر وجود نازنین اوست که بر پا شده است. او بر این باورتاکید دارد که هيچ حياتي در عالم نيست جز آن كه از حيات او نشعت دارد و هيچ ارادهاي در جهان نيست، جز آن كه وامدار اراده اوست. جهان با او شروع می شود و به او ختم می شود. روضه جنت و باغ بهشت تنها اثری از لطف او ست و هفت گلخن برزخ تنها شرری از آتش قهر حصرت مصطفی(ص) است
ز لطف او اثری هست روضه جنت
ز قهر او شرری هفت گلخن دوزخ
همه گوينده گان عالم هستی با زبان او سخن می گویند و همه بيننده گان با چشمان او ميبيند. بين نبی مکرم اسلام و خدا تمايزي جز اعتبار نيست و او همان خداي متجلي است، و حتی پا را از این فراتر می گذارد و می گوید: خداوند كه اصل بينايي است از طريق خلقت مبارک اوهمه ديدنيها را ديده است، تمام اديان دين محمد است، حتي آنان كه پيامبر نبودهاند و صالح و مصلح بودهاند هم برخاسته از حضرت محمدند و سر انجام همچون مولانا که در نعت کمالات حضرتش به ستوه می آید و عجز خود را با این ابیات بر ما مکشوف می گرداند:
اين حديث منقلب را گور كن
شير را برعكس صيد گور كن
بند كن مشك سخن پاشيت را
وامكن مكن انبان قلماشيت را
به این باور تا کید دارد که بر نگین نبوت نبی اکرم(ص) نقشی جز او نیست بنابر این ستایش ونعتش را گفتن حتی دشوار تر از نعت خداوندگار است و هیچ کس را جز خداوندگار عالمیان توانایی ستایش و توصیف حضرتش نیست.
و گرنه کیست بر آید ز عهده نعتش
به غیر علم خداوند خالق اکبر
و در توصیف مقامات حضرتش و برای آنکه محمد(ص) را بهتر به ما بشناساند می اورد که:
چو شد حسن حقیقت جلوه اندیش
محمد دید در آیینه خویش
از آغوش احد یک میم جوشید
که بی رنگی لباس رنگ پوشید
ز هرادراک آن جرات نیاید
که راز این معما بر گشاید
ز احمد بر احد چیزی نیفزود
اگر میمی فزود آنهم یکی بود.
که اشاره به همان حدیث معروف است که " کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق فبه عرفوني..." يعني گنجی مخفی بودم دوست داشتم كه شناخته شوم، پس خلق را آفريدم و با خلق مرا شناختند. و می فرماید که چون حسن حقیقت خواست تا که جلوه کند و شناخته شود محمد (ص) را آیینه تمام نمای خویش دید پس از آغوش احدیت دایره هستی با نور محمد آغاز شد و آنگاه بی رنگی لباس رنگ پوشید و عدم لباس هستی پوشید اکنون کدام ادراک است که آن جرات و جسارت را در خود بیابد تا راز این معما را برملا کند .
فرق بين احمد و احد اين است كه احمد تجلي احد است و تمام عالم هم تجلي احمد است. و در توضیح بیشتر از کمالات حضرتش درجایی دیگر به تعریف مقام ولایت و نبوتش رجوع می کند:
نبوت خرام احد تا صفات
ولایت رجوع صفت سوی ذات
و او را جامع دو صفت نبوت و ولایت می داند و می گوید که حضرتش در مقام ولایت که باطن اوست، چنان است که از حق عطا و فیض می ستاند و در مقام نبوت که ظاهر اوست به خلق مدد رسان است.....
یا علی باقی بقایتان باد.
تو بی شرف چه می کنی حنا و عطر و طبله را
به روم و روس می بری به بوق و کوس می بری
نه مام تو است این وطن که را عروس می بری
از آنچه می ترسیدم با سرعت بسیار بالایی در حال وقوع است. از این پس باید با چشمانی گریان تنها به انتظار نشست. و نابودی تمام کشور را به نظاره نشست. اما اشکالی ندارد. بگذار عده ای که همه چیز را به سخره گرفته اند با ما در این معرکه بسوزند.
می گفت از گناه جوانمردان در گذرید که هیچ کدامشان نیافتاد که خدای با دست خود او را برفرازید.
شب هنگام بود. ستاره ها به تسبیح حضرتش مشغول بودند و قدمهایش را رصد می کردند می گویی آنچنان به سیمای مبارکش نظر دوخته بودند که نزدیک بود ادامه راهشان را گم کنند. جیر جیرکها از شادی نزدیک بود نغمه های قناری سردهند که علی است که ازنزدیکی آنها قدم بر میدارد.و تو تصور کن قناریها خود چه می کردند آن شب . در آسمان قلقله ای بر پا بود و اگر خوب نگاه می کردی این قلقله از سپاه فرشتگان بود که نجوا کنان به انتظار نشسته بودند که آیا می شود علی نظری به سویشان کند و بدان مباهات کنند. ابرها یی که می گذشتند ابر نبودند سپاه فرشته گنان بودند. در عرش خداوندگار سیاهی و سپیدی نیز از دیدن آرامش و بلندای همتش به فرشتگان می بالید که اینم منظور بود از سجده بر ادم. نمی بینید. این علی است جان جان پیامبر و مفسر نور اول که اکنون آمده است تا معمایی را که پس اینهمه فتنه ها بر پا کرده ام حل کند و حق را بر مداری که محمد انچنانش قرار داده بود تثبیت کند. حق وباطل صف آرایی کرده بودند. در این سوی مالک را می دیدی با شمشیری کشیده به عظمت و استواری صداقت . و عمار یاسر و حجربن عدی و برادر حاتم طایی و سواران شجاع همدان و... ان سوی معاویه و عمر و عاص و بنی امیه وزغهایی در لباس آدم و به سیرت گرگهای درنده. معرکه صفین بود. صفین و قدمهای استوار علی. و مالک که در پشت سر حضرت قدمهایش را رصد می کرد تا درست در همانجایی قدم بگذارد که خاک ان را کعبه آمالش کرده است. تا به رسم تبرک بر آسمان و آسمانیان فخر بفروشد. نظر هایش را به سمت سپاهیان کفر گردانید. نظرهایی که غلغله آسمانیان نشان می داد تا بدان محتاج ترند و آرزومند تر. که ای کاش این نظرها صید ما می شد و این قدمها توتیای چشمان ما می شد. و به راستی مگر می شود جز با این چشمان نظر به حضرت حق نمود. بیاد می آوردند شب معراج را که چگونه حضرت خداوندگار با زبان علی با حبیبش حرف می زند "سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَى بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِّنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الأَقْصَى الَّذِي بَارَكْنَا حَوْلَهُ" و پیامبر اسلام را که در در خواستهایش حضرت پرودگاررا قسم می دهد که به حق علی به حق علی به حق علی. ودستان ید اللهی علی را که در هنگام صرف مائده آسمانیی که حضرت پرودگار بارای حبیبش گسترده بود او را همراهی می کرند. چشمانش را به سمت سپاه کفر گرداند. چشمانی که از آن کرامت و محبت موج می زد. وه چه مردمانید اینان که در دریای تق نورانیت چشمانش غرقه در محبتش نمی شدند. شگفتا مگر نه آنکه محبت علی بود که سبب خلقت همین ها شد و مگر نفرمو که اگر تو نبودی من افلاک و انچه در اوست را خلق نمی کردم و اگر علی نبود تو را ای حبیب من محمد. ای مالک آن کیست که اینچنین بی چشم بر آرایش سپاه اسلام دوخته و در حال جاسوسی است. خطاب حضرت مالک را که سرا پاه گوش شده بود به پهنای فلک تا همه گفته های مولا را ببلعد به خود اورد. نمی دانم سرور من. پس او را نزد من بیاور تا بدانم که در جستجوی چیست.
محبت چه جاذبه ای دارد محبت. و چه بویی دارد این حب. گلهای بهاری را ندیده ای ریحان را و گل سرخ را که چه بی باک تو را می خوانند تا نظر به معجزات حضرتش بنمایی . و مالک آن شمشیر خدای مترصد شد و در کمین نشست. تا کی او را به بند آورد. نیمه های شب بود که موفق شد. وجاسوس را به بند کشید و در چادرش زندانی کرد تا کی صبح دم از مشرق پیاله زبانه کشد و دیدار میسر شود.
این مرد. این جاسوس اما یک شاعر بود. ودر بند مالک با خود زمزمه می کرد که ای صبح طلوع تا قیام قیامت طلوع مکن . بگذار این شب تا قیام قیامت بر جا باشد که سپده تو پایان من است. و قصیده قرا از این جنس با خود نجوا می کرد.
ای مرد تو کیستی و این اشعار از کیست که بسیار زیبا است . و جاسوس. این قصیده از من است. و همینک انرا سروده ام.
حیف است هنرمندی چون تو بمیرد. و حیف است تو که در سپاه معاویه ای. و صبح شتاب ناک تر از همیشه از آن سوی شفق در امد که خورشید می خواست یکبار دیگر سیمای مبارکش را بوسه زار انوار تابانش قرار دهد.
مالک به دیدار حضرتش شتافت. مولایم و سروم ای صاحب اختیار آبها و خاکها آن مرد سیاهی ها این است و عجیب انکه شاعری است با فصاحت بسایر. اشعارت را بخوان ای مرد. و قصیده خواند شد.
او را به تو بخشیدم مالک. یعنی که رهایش کن و هدیه ای نیز به پاس هنرش به او بده.
و من این قصه را بارها و بارها خوانده ام و بارها و بارها برای دیگران نقل کرده ام . و هنوز در شگفتم که این چگونه مردی است آخر. و چگونه رفتاری است در گرما گرم مبارزه با سپاهی که می داند به خدا می داند که فرمانده او و فرزندانش چه بلایی سر حسنینش می اورند.
جاسوسی از سپاه معاویه مستوجب بخشایش می شود که شاعر است و هنرمندو توانایی ستایش زیبایی ها را دارد.
و صدای جبرییل را می شنوم که در مابین زمین و آسمان ایستاده - در هنگام مبارزه او با عمر ابن عبدود وقتی که پشت عمر بر زمین ساییده می شود : لا فتی الا علی لا صیف الا ذوالفقار
یا علی باقی بقایتان