تبليغاتX
حیرت دمیده

امسال  شاید برای همه ما ایرانیان سال عجیب ترین خبر ها بود. درست دهم فرودین بود که از یکی شنیدم که امسال سال گرانی مواد غذایی است.  ماجرای سردار جعفری و بر کناریشُ و در همین راستا ماجرای دانشگاه زنجانُ بعد هم صحبتهای آقای پالیزدار بود. افشاگریهای آقای وزیر اقتصاد بر کنار شده، معکوس شدن تابلوی روز شمار برج میلاد،  بعد شنیده شد طرح تحول اقتصادی و اینکه ما ظرف یک سال آینده اقتصاد اول دنیا خواهیم شد. از خبر های کوچتر بگذریم. اما قطعی برق به علت خشکسالی هم واقعا عجیب بود.  بعد هم ماجرای آقای کردان و مدرک آکسفوردش بسیار جالب بود. وزرایی که باید می رفتند و معلوم نشد چرا هم خود مسئله ای به سختی حل مسئله چهار جسمی درمکانیک کلاسیک دشوار بود. مسئله نماز جماعت به امامت حضرت ولی عصر خود یکی دیگر از مسایلی بود که  ما قادر به حل آن نبودیم. انتقاد جانانه مجلس از وزرای پیشنهادی و بعد رای اعتماد دادن به آنها- خدا حافظی رضا زاده و حاشیه هایش- تعیین عجیب و غریب مربی تیم ملی فوتبال- و هزار و یک خبر دیگر که هر کدام به نوبه خود به گمانم ما را علاوه بر آنکه در بهتی عجیب فرو برده معتادمان کرده تا اگر روزی خبر عجیب و غریب نشنویم در خماری به سر ببریم. این را دیروز یکی از همکاران می گفت که حوصله مان سر رفته آخر یکی دور روز است که از اون خبرها نیست. حالا باید چی کار کنیم.

 تحشیه۱: بدی این نثر به دلیل  این است که حالم خوب نیست. دندانم درد می کند.

تحشیه ۲- خدا کند که همه اینها خواب باشد.

تحشیه ۳- اگر خواب نباشد اما ....

گر این تیغ از ترکش رستمی است

نه بر زنده بر مرده باید گریست.

 

+ نوشته شده توسط عباس یکرنگی در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 و ساعت 13:47 |

 

مدتها است در این اندیشه ام و این اندیشه جان مرا مثل خوره پژمرانیده که چرا از پس از گذشت 1400 سال از طلوع اسلام تا کنون هیچ کتابی آنگونه که باید در باره زندگی بزرگان دینی مان خصوصا 14 معصوم نوشته نشده است. آیا این با سابقه چند صد ساله حوزه های علمیه توجیهی دارد. تاسف بار تر آنکه 30 سال از پیروزی انقلاب اسلامی و تشکیل تنها حکومت شیعه در جهان می گذرد و باز کتابی از سر تحقیق در این باره نوشته نمی شود. حال آنکه  اهمیت این مسئله به هیچ وجه کمتر از بیرون آوردن تفسیرهای متعدد از قران نیست. که اتفاقا به ادعای خود قران این کتاب آسمانی مبین و مبین است. چه کسی مسئول است، نمی دانم. اما اگر از شما به عنوان شیعه بپرسند که چقدر مثلا از امام رضا(ع) و یا امام جواد(ع) و یا امام موسی کاظم (ع)و یا امام حسن عسکری(ع) می دانید چه پاسخ می دهید.  به هر حال این ننگی بزرگ بر ما است که  در این باره هیچ کاری نکرده ایم. آرزو دارم قبل از اینکه مرگ مرا فرا گیرد مجالی برای این کار بیابم تا لا اقل بتوانم در جواب فرزند خود پاسخی به سزا داشته باشم.  شما چه می گویید.

 

+ نوشته شده توسط عباس یکرنگی در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 و ساعت 10:29 |

وه که تدبیر تو چه عالی است، ای پروردگار ابدیت!


 

کسانی که فیلم سینوحه طبیب فرعون را دیده اند در آنجا با فرعونی از فراعنه مصر آشنا می شوند که گویا برادر سینوحه بوده و اهل عبادت و شب زنده داری که در آخر هم به واسطه کوشش در جهت معرفت حضرت پروردگار به شناختی از توحید می رسد اسم این فرعون اخناتون بود و گویا شاعر هم بود آنچه در پی می آید شعری است از او در وصف و ستایش خدا که البته مقداری نیز با اسطوره قاطی شده.

 

اخناتون، مانند اکبر که سی قرن پس از وی در هند پیدا شد، چنان می پنداشت که خدایی، بالاتر از همه، در خورشید است که سرچشمه ی روشنی و زندگی بر روی زمین است. ما این مطلب را نمی دانیم که اخناتون نظریه ی خدای یگانه ی خود را از سرزمین شام گرفته، یا اینکه آتون صورت دیگری از آدونیس بوده است. این خدای تازه، هر اصل و منشئی که داشته، چنان بوده است که دل شاه را از خوشی و شادی لبریزی می ساخت؛ به همین جهت، نام نخستین خود آمنحوتپ را، که در آن کلمه ی آمون وجود داشت. برگرداند و خود را به نام اخناتون یعنی «آتون راضی است» نامید؛ با مدد گرفتن از بعضی از سرودهای کهنه و قصاید توحیدی سلف خود، سرودهایی حماسی در ستایش آتون تصنیف کرد، که نیکوترین و درازترین آنها قصیده ای است که در زیر می آوریم، و در عین حال زیباترین قطعه ای است که از ادبیات قدیمی مصر بر جای مانده است:

 

وه که برآمدن تو از افق آسمان چه زیباست،

ای آتون زیبا وای سرچشمه ی زندگانی.

در آن هنگام که از افق مشرق طلوع می کنی،

سراسر زمین را به زیبایی خود آکنده می سازی.

تو زیبایی، بزرگی، درخشانی، و در بلندی بالای هر زمینی،

شعاع تو زمین و هرچه را که تو ساخته ای فرا می گیرد.

رع تویی، و همه ی آنان اسیران تواند؛

و همه ی آنان را با محبت خود در بند کرده ای.

گرچه تو بسیار دوری، ولی پرتو تو بر روی زمین است؛

و گرچه تو بسیار بربالایی، اثر پای تو روز است.

در آن هنگام که در افق باختری آسمان پنهان می شوی،

زمین همچون مرده ای در تاریکی فرو می رود؛

همه در اطاقهای خود به خواب می روند،

و سرهای خود را می پوشانند،

و منخرین از کار باز می ایستد،

و هیچ کس دیگری را نمی بیند،

و همه ی کالاها که در زیر سردارند،

ممکن است ربوده شود،

و این را در نیابند.

شیرها از کنام خود بیرون می آیند،

و ماران می گزند...

جهان، همه در خاموشی است،

چه، آن که آن را ساخته در افق خویش آرمیده است.

تو، ای آتون،

در آن هنگام که سر از افق بیرون می کنی، زمین درخشان است.

و چون در روز پرتو افشانی می کنی،

تاریکی را از برابر خود دور می رانی.

و در آن هنگام که اشعه ی خود را می فرستی،

هر دو سرزمین جشن روزانه دارند.

و در آن هنگام که آنان را بلند می کنی،

هر که بر آنهاست بیدار می شود و بر سرپا می ایستد.

و چون دست و پا شستند، رخت خود می پوشند،

و دستها را برای ستایش طلوع تو بر می دارند،

و در همه ی عالم هر کس به کار خویش می پردازد.

چهارپایان در چراگاه آرام می گیرند،

درختان و گیاهان شکوفه می کنند،

مرغان در مردابهای خود به پرواز می آیند

و، با بالهای افراشته، تسبیح تو می کنند.

همه ی گوسفندان بر روی پاهای خود می رقصند،

و همه ی موجودات بالدار پرواز می کنند،

و چون بر آنان بتابی، همه زندگی می کنند.

کشتیها رو به بالا و رو به پایین نهر شراع می کشند.

و چون تو برآمده ای، همه ی راهها باز می شود.

ماهی نهر در برابر تو می جهد.

اشعه ی تو در وسط دریای بزرگ سبز است.

تو آفریدگار تخمک در زن،

و آفریدگار نطفه در مردی،

و در جسم مادر به پسرش زندگی می بخشی،

او را آرام می کنی تا نگرید،

و حتی در رحم مادرش از او پرستاری می کنی.

به او نفس می بخشی تا هر که را می سازی جاندار باشد !

و چون در روز زادن ... از تن بیرون می اید،

تو دهان او را به سخن گفتن می گشایی،

و آنچه را نیازمند است به او می رسانی.

در آن هنگام که جوجه در تخم مرغ بال و پر می آورد،

به او نفس می دهی تا بتواند زیست کند.

و چون وی را به آن حد می رسانی

که تخم را بشکند،

از تخم بیرون می آید،

و با همه ی نیرو که دارد جیک جیک می کند.

و به محض اینکه از آنجا بیرون می آید،

بر دو پای خود راه می رود.

وه که کارهای تو چه فراوان است!

و از برابر ما پنهان،

ای خدای یگانه ای که هیچ کس قدرت ترا ندارد.

تو زمین را چنانکه دلت می خواست آفریدی

در آن هنگام که خود تنها بودی؛

مردم و جانوران بزرگ و کوچک،

و هر چه را بر روی زمین است،

که بر دو پای خود راه می رود؛

و آنچه را در بلندیهاست،

که با بالهای خود پرواز می کند.

زمینهای بیگانگان را، از سوریه تا کوش،

و زمین مصر؛

تو هر کس را بر جای خود قرار می دهی،

و آنچه را نیازمند آن است به او می رسانی...

نیل را در اراضی سفلا تو آفریدی،

و آن را چنانکه خواستی ساختی،

تا زندگی مردم را حفظ کنی...

وه که تدبیر تو چه عالی است،

ای پروردگار ابدیت!

در آسمان هم برای بیگانگان نیلی است.

و در هر سرزمین برای جانورانی که روی پای خود راه می روند...

اشعه ی تو به همه ی باغها خوراک می رساند؛

هنگامی که تو می تابی زندگی در آنها راه می یابد،

و این تویی که سبب رشد آنها می شود.

تو فصلها را آفریده ای

تا همه ی خلقت خود را تمام کنی،

زمستان را آفریدی که برای آنها سرما بیاورد،

و گرما را آفریدی که بتوانند مزه ی کار ترا بچشند.

آسمان دور را آفریدی تا در آن بتابی،

و بر آنچه ساخته ای نظر کنی.

و تنها تویی که به صورت آتون زنده می درخشی.

بر می آیی و می درخشی و دور می شوی و دوباره باز می گردی.

و خودت بتنهایی

هزاران صورت می سازی؛ از کشورها و شهرها و قبیله ها، و شاهراهها و نهرها.

هر چشمی ترا در برابر خویش می بیند،

از آنجا که تو بر بالای زمین آتون روزی ...

تو در قلب من جای داری،

و جز پسرت اخناتون

کس دیگر ترا نشناخته است.

تو با تدبیر و قدرت خویش

او را فرزانه ساخته ای.

جهان در دست توست،

به همان صورت که آن را ساخته ای.

چون می تابی همه زنده می شوند،

و چون پنهان می شود همه می میرند؛

از آنجا که خود درازی زندگی خویشی،

مردم زندگی را از تو می گیرند،

تا آن زمان که چشمانشان به جمال توست

و تا آن زمان که پنهان می شوی.

و چون تو در مغرب فرو می نشینی،

همه ی کارها می ایستد... .

این جهان را تو ساخته ای،

و آنچه را در آن است برای فرزندت برپا داشته ای...

اخناتونی که زندگیش دراز است؛

و برای سرور همسران شاه و محبوبه اش،

که بانوی دو سرزمین است،

نفر – نفرو – آتون، نفرتیتی،

که برای ابدالدهر زنده و خرم بماناد.

+ نوشته شده توسط عباس یکرنگی در شنبه نوزدهم مرداد 1387 و ساعت 12:46 |

عدم خشونت اولین رکن ایمان من است

تاریخ به ما می آموزد که آنانی که، بیشک به انگیزه های شریف و ارجمند، آزمندان را، باتوسل به زور، از امتیازات خود محروم کرده اند، به نوبه ی خود شکار بیماری مغلوبان شده اند... . اگر هند به دستاویزهای خشن رو آورد، من علاقه ام را به آزادی آن از دست خواهم داد. زیرا ثمردهی این گونه دستاویزها نه آزادی، بلکه بردگی است.


زشت ترین، لاغرترین، و ناتوان ترین مرد آسیا را مجسم کنید که، با چهره و گوشتی مفرغ رنگ، موی خاکستری بسیار کوتاه، گونه های استخوانی برجسته، چشمان ریز میشی رنگ مهرآمیز، دهانی گشاد و تقریباً عاری از دندان، گوشهای دراز، بینی بزرگ، دست و پای لاغر، فوطه به میان بسته، در برابر یک قاضی انگلیسی در هند ایستاده است، و به اتهام تبلیغ «عدم همکاری» میان هموطنانش محاکمه می شود. یا او را این طور مجسم کنید که روی فرش کوچکی در اطاقی خالی در سیتیاگرهه اشرم، یعنی مدرسه ی حقیقت جویان، در احمد نشسته است: به رسم جوکیان، چهارزانو نشسته؛ کف پاها متمایل به بالا؛ دستها با چرخه ی ریسندگی مشغول؛ در چهره اش عزم قبول مسئولیت نمایان؛ ذهنش فعال و آماده برای پاسخ دادن به هر سؤالی که درباره ی آزادی بشود. این بافنده ی عریان، از سال 1920 تا 1935، هم رهبر معنوی و هم رهبر سیاسی 000/000/320 هندی بود. وقتی که در اجتماع دیده می شد، جمعیت پیرامون او گرد می آمد تا جامه اش را لمس کند، یا پایش را ببوسد.

روزی چهار ساعت کندرخشن می بافت، به این امید که هموطنانش به جای خریدن محصول دستگاههای بافندگی بریتانیای، که صنعت نساجی هند را ویران کرده بود، در استفاده از این پارچه ی ساده ی دستباف او را سرمشق خود قرار دهند. همه ی مایملک او فقط سه تکه پارچه ی خشن بود – که دو تا تنپوش و یکی بسترش بود. او، که روزگاری وکیل دعاوی ثروتمندی بود، کلیه ی دارایی خود را به بینوایان بخشید، و همسرش هم، پس از چندی تردیدی موقرانه، به شوهرش اقتدا کرد. روی کف بیفرش اطاق، یا بر زمین می خوابید. خوراکش جوز، موز، لیمو، پرتقال، خرما، برنج، و شیر بز بود؛ چه بسا، ماهها جز شیر و میوه چیزی نمی خورد؛ در تمام عمرش یک بار گوشت خورد؛ گاهی هفته ها چیزی نمی خورد. اگر می شد نیازی به چشمانم نداشته باشم، از روزه هم می توانستم بی نیاز باشم. روزه برای جهان درونی همان می کند که چشم برای جهان برونی.» معتقد بود که هرچه خون رقیقتر می شود، ضمیر هم صافیتر می شود، ناشایستگیها از میان می رود، و چیزهای بنیادی – گاهی خود همان جان جهان – از ما یا بر می خیزد، همچون اورست که از میان ابرها قد بر افراشته است.

در عین حال که روزه می گرفت تا الوهیت را نظاره کند، پایی نیز برخاک داشت، و به پیروانش اندرز می داد که به هنگام روزه داری هر روز تنقیه کنند تا مبادا در لحظه ای که به شناخت خداوند دست می یافند، بر اثر مواد اسیدی حاصل از سوخت و ساز بدن، مسموم شوند. وقتی که مسلمانان و هندوها یکدیگر را با شوق شوری خداپرستانه می کشتند، و به لابه های او برای صلح اعتنایی نمی کردند، سه هفته یکسر روزه گرفت تا آنان را تحت تأثیر قرار دهد. از روزه و ریاضت چنان نزار و ناتوان شد که وقتی برای جمعیت انبوهی، که برای شنیدن سخنانش گرد آمده بودند، صحبت می کرد، ناچار از روی کرسی بلندی حرف می زد. ریاضت کشی را به حوزه ی جنسیت نیز کشاند، و مانند تولستوی می خواست که نزدیکی را صرفاً محدود به تولید مثل کند. او نیز در جوانی بسیار شهوتران بود؛ و از شنیدن خبر مرگ پدر چنان مضطرب و مشوش شد که به آغوش عشق پناه جست. آنگاه با ندامت بسیار، به برهمه چاریه، یعنی خودداری از هر گونه میل جنسی، که در کودکی به او آموخته بودند، روی آورد. همسرش را ترغیب کرد تا با هم مثل برادر و خواهر زندگی کنند؛ می گوید: «از آن پس هر گونه نزاعی از میان برخاست.» هنگامی که دریافت که نیاز اساسی هند همانا نظارت بر ولادت است، به دنبال روشهای غربی نرفت، بلکه به نظریه های مالتوس و تولستوی رو آورد.

"آیا برای ما، که از این وضع با خبریم، درست است که صاحب فرزند شویم؟ در حالی که ما خود را درمانده می بنیم، اگر به فرایند تولید مثل ادامه دهیم، فقط به بردگان و ناتوانان افزوده ایم ... . تا هند ملت آزادی نشود... ما حق نداریم زاد و ولد کنیم... . ذره ای هم شک ندارم که متأهلان، اگر خیر کشور را می خواهند و در آرزوی آن هستند که هند ملتی نیرومند و خوشکام شود و مردان و زنانی خوش قد و قامت داشته باشد، خویشتنداری را تمرین خواهند کرد و فعلاً دست از زاد و ولد خواهند کشید"

علاوه بر این دقایق، در منش او خصایصی بود کاملاً غریب، همانند همان خصایصی که بنیاد گذار مسیحیت را از دیگران متمایز می کرد. نام مسیح را به زبان نمی آورد، اما چنان رفتار می کرد که گویی هر کلمه ی «موعظه بر کوهسار» را پذیرفته است. از زمان قدیس فرانسیس آسیزی به بعد، تاریخ کسی را نمی شناسد که حیاتش تا این حد با بزرگواری، وارستگی، سادگی، و بخشایش بر دشمنان قرین باشد. حسن سلوک و تأدب سردی ناپذیر او نسبت به مخالفانش سبب می شد که آنان نیز متقابلاً حسن سلوک و تأدب عالی پیش گیرند، که این مایه ی سرفرازی دشمنان، و دو چندان هم مایه ی افتخار خود او بود؛ حکومت، او را با پوزشخواهی بسیار به زندان می فرستاد. هرگز کینه و رنجش از خود نشان نداد. مردم سه بار به سرش ریختند و به قصد کشت کتکش زدند؛ حتی یک بار هم تلافی نکرد؛ و هنگامی که یکی از مهاجمان را توقیف کردند، از شکایت خودداری کرد. اندک زمانی پس از در گرفتن شدیدترین مخاصمات میان مسلمانان و هندوان [در سال 1921]، که مسلمانان موپله صدها هندوی بی سلاح را قتل عام کردند، قضا را مسلمانان دچار قحطی شدند. گاندی از سراسر هند برایشان اعانه جمع کرد و بدون توجه به سوابق و اعمال آنها، بدون آنکه دیناری از وجوه جمع آوری شده را برای مصارف عمومی کسر کند، کلیه ی اعانات را به دشمن گرسنه داد.

مهندس کارمچاند گاندی در 1869 متولد شد. خانواده اش از طبقه ی وایشیه [کشاورزان و سوداگران] بود و به فرقه ی جین تعلق داشت و پای بند اصل اهیمسا بود، که همانا هرگز نیازردن موجودات زنده است. پدرش مدیری قابل، اما در امور مالی و متخصصی بدعت گذار بود؛ به خاطر درشتیش، مناصبش را یکی بعد از دیگری از دست می داد، و تقریباً تمام ثروتش را صرف کارهای خیر کرد، و مختصری هم برای خانواده اش گذاشت. مهندس هنوز بچه بود که از دین روی برگردانید، چه از فسق زناکارانه ی برخی از خدایان خشنود بود؛ و برای انکه این تحقیر ابدی خود را در باب دین نشان دهد، گوشت خورد. قضا را از این گوشت بیمار شد و بار دیگر به سوی دین روی آورد.

در هشت سالگی نامزد گرفت، و در دوازده سالگی با کارستوربای ازدواج کرد، و این زن در کلیه ی ماجراهای زندگی گاندی – ثروت، فقر، زندان رفتنها، و «برهمه چاریه» - به گاندی وفادار بود. در هجده سالگی در امتحانات ورودی دانشگاه قبول شد، و برای تحصیل حقوق به لندن رفت. در سال اول اقامتش در لندن، هشتاد کتاب درباره ی مسیحیت خواند. «همان بار اولی که «موعظه بر کوهسار» را خواندم درست به دلم نشست.» پند نیکی به جای بدی، و محبت – حتی به دشمنان – را بالاترین تجلی هر گونه ایدئالیسم انسانی می دانست؛ و با خود گفت که اگر با این پندها شکست بخورد، بهتر از آن است که بی آنها پیروز شود.

چون در سال 1891 به هند بازگشت، مدتی در بمبئی وکالت کرد؛ از تعقیب کردن [دعاوی مربوطه به] مسئله ی وام خودداری می کرد. و همیشه این حق را برای خود محفوظ می داشت که اگر شکایتی را عادلانه نداند، آن را نپذیرد یا از آن دست بکشد. تعقیب یکی از دعاوی او را به افریقای جنوبی کشاند؛ در آنجا پی برد که با هموطنان هندویش بسیار بد رفتاری می شود؛ بازگشت به هند را از یاد برد و، بدون هیچ مزدی، خود را یکسره وقف جنبش زدودن ناتوانیهای هموطنانش در افریقا کرد. مدت بیست سال بر سر این مسئله مبارزه کرد، تا آنکه حکومت تسلیم شد؛ در این موقع او هم به هند برگشت.

در سراسر هند به سفر پرداخت و برای اولین بار به سیه روزی کامل مردمش پی برد. چون آن پوست و استخوانها را دید که در مزارع جان می کنند، و آن مطرودان پست را دید که فی الواقع نوکری می کردند، دچار وحشت شد. به نظرش چنین رسید که تبعیضاتی که، در خارج، درباره ی هموطنانش روا می دارند صرفاً نتیجه ی فقر و انقیاد آنان در داخل کشور است. با اینهمه، باز، در هنگام جنگ [جهانی]، وفادارانه جانب انگلستان را گرفت، حتی از هندوهایی که اصل «عدم خشونت» را نمی پذیرفتند نیز خواست تا به سربازی بروند. او در آن موقع با کسانی که در پی استقلال بودند موافق نبود؛ معتقد بود که حکومت بریتانیا به طور کلی خوب است، اما رفتارش در هند بد است، درست به این دلیل که تمام اصولی را که در خود بریتانیا رعایت می کند اینجا زیر پا می گذارد، و اگر می شد مردم انگلیس را به وضع هندیان آگاه ساخت، دیری نخواهد گذشت که هند را به برادری کامل در کشورهای مشترک المنافع بپذیرند. او یقین داشت که چون جنگ تمام شود و بریتانیا فداکاری جانی و مالی هند را در راه امپراطوری قدر بشناسد، دیگر در اعطای آزادی به او تردید نخواهد کرد.

اما، در پایان جنگ، جوش و خروش فرمانروایی میهن با قوانین رولند – که به آزادی بیان و مطبوعات خاتمه می داد – و با استقرار یک هیئت مقننه ی سست بنیاد، اصلاحات مانتگیو – چمزفرد، و سرانجام هم با کشتار امریتسار رو به رو شد. گاندی از این اوضاع تکان خورد و به اقدام قاطعی دست زد: نشانهایی را که، در موارد گوناگون، از دولتهای بریتانیا گرفته بود برای نایب السلطنه پس فرستاد، و اعلامیه ای برای هندیان صادر کرد که در مقابل حکومت هند به طور فعال به «عدم همکاری آرام» برخیزند. مردم به این ندا با خونریزی و خشونت پاسخ دادند، نه - چنانکه گاندی خواسته بود – با مقاومت صلح آمیز. مثلاً در بمبئی 53 نفر از پارسیانی را که با آنان همدردی نمی کردند کشتند. گاندی، که سوگند اهیمسا خورده بود، پیام دیگری فرستاد و در آن از مردم تقاضا کرد، چون کار «عدم همکار آرام» به استقرار حکومت اوباش منجر شده، بهتر آن است که این نهضت به تعویق افتد. در تاریخ کمتر اتفاق افتاده بود که مردی، در پیروی از اصول و تحقیر مصلحت و شهرت، تا این حد از خود جسارت نشان داده باشد. ملت از تصمیم او حیرت کرد؛ چه، خود را در آستانه ی پیروزی می دید، و در این امر «که اهمیت اسباب و وسایل باید همسنگ غایت و هدف باشد» توافق نداشت. لاجرم شهرت مهاتما سخت تنزل کرد.

درست در همین ایام (مارس 1922) بود که حکومت تصمیم گرفت او را توقیف کند. مقاومتی نکرد، از گرفتن وکیل خودداری ورزید، و هیچ دفاعی از خود به عمل نیاورد. وقتی که دادستان او را متهم کرد که با نوشته هایش مسئول خشونتی است که بلوای 1921 را برانگیخته، گاندی با عباراتی پاسخ داد که او را ناگهان به افتخار رساند.

"مایلم تمام سرزنشی را که مدعی العموم فاضل در زمینه ی حوادث بمبئی، مدرس، و چوری چورا بردوش من گذاشته اند بپذیرم. عمیقاً بر این حواث فکر می کنم و شبهای متوالی با این فکر به خواب می روم، و برای من غیرممکن است که خود را از این جنایات شیطانی جدا بدانم... . مدعلی العموم فاضل کاملاً حق دارند که می گویند من، در مقام مردی که مسئولیت دارد، مردی که از سهم خوبی از تربیت برخوردار شده است،... باید به نتایج هر یک از اعمالم آگاه باشم. می می دانستم که دارم با آتش بازی می کنم، و تن به مهلکه دادم، و اگر آزاد بودم باز همین کار را می کردم. امروز صبح احساس می کردم که اگر مطالبی را که الساعه اینجا گفتم نگویم، در انجام وظیفه ام کوتاهی کرده ام.

من می خواستم از خشونت بپرهیزم. اکنون هم می خواهم از خشونت بپرهیزم. عدم خشونت اولین رکن ایمان من است،و آخرین رکن عقیده ی من نیز هست. اما من می بایست راهی را بر می گزیدم. یا می بایست به نظامی تن می دادم که به کشور من این لطمات جبران ناپذیر را وارد آورده است، یا خطر خشم دیوانه وار مردمی را به جان می خریدم که چون حقیقت را از لبان من می فهمیدند قیام می کردند. می دانم که مردمم گاه گاه دست به دیوانگیهایی زده اند؛ از این بابت از ته دل متأسفم، و از آن رو اینجا هستم که نه فقط به کیفری سبک، بلکه به شدیدترین مجازاتها تن در دهم. تقاضای ترحم نمی کنم. تقاضای تخفیف هم نمی کنم. پس، من اینجا هستم که، به خاطر آنچه در قانون جنایت عمدی شمرده می شود، و به نظر من عالیترین وظیفه ی هر شارمندی است، با خوشحالی تسلیم شدیدترین مجازاتی شوم که مستحق آنم.

قاضی در نهایت تأسف گفت که مجبور است او را به زندان بفرستد – کسی را که میلیونها تن از هموطنانش «وطنپرست بزرگ و رهبر بزرگ» می دانند؛ قاضی تصدیق کرد که حتی مخالفان گاندی او را به چشم مردی نگاه می کردند که «آرمانهای بزرگ، و زندگانی شرافتمندانه و پاک» دارد. سرانجام ، او را به شش سال حبس محکوم کرد.

گاندی را به سلول مجرد انداختند، اما شکایتی نکرد. می نویسد «هیچ یک از زندانیهای دیگر را نمی توانستم ببینم، گرچه واقعاً نمی فهمم چگونه معاشرت من می توانست به آنان آسیب برساند.» ولی «شادم. سرشت من تنهایی را دوست دارد. من آرامش را دوست دارم. و اکنون این فرصت را دارم که به مطالعاتی سرگرم باشم که در جهان بیرون، ناگزیر، از آنها غافل بودم.» با پشتکار بسیار به خواندن آثار بیکن، کارلایل، راسکین، امرسن، ثورو، و تولستوی پرداخت، و ساعات متمادی با بن جانسن و والتراسکات خود را تسلا می بخشید. بارها بهاگاواد – گیتا را خواند. زبانهای سانسکریت، تامیل، و اردو را فرا گرفت تا بتواند هم به دانشمندان نامه بنویسد و هم با توده ی مردم صحبت بکند. برای دوره ی شش ساله ی حبس خود برنامه ی مفصلی برای مطالعه و تحقیق تهیه کرد، و در کمال دقت آن را به موقع اجرا گذارد، تا آنکه حادثه ها روی داد. در این مورد، خود گوید: «با شادی جوان بیست و چهار ساله به مطالعه ی آن کتابها می نشستم و پنجاه و چهار سال سن و جسم ناتوانم را از یاد می بردم.»

بیماری آپاندیسیت از زندان نجاتش داد، و طب غربی، که او غالباً از آن خرده می گرفت، موجب بهبودیش شد. جمعیت عظیمی دم درهای زندان جمع شدند تا او را به هنگام خارج شدن ببینند، و موقعی که او رد می شد خیلی ها به جامه ی خشنش بوسه می زدند. اما او از سیاست و قرار گرفتن در منظر عام پرهیز کرد، ضعف و بیماری را بهانه آورد و در مدرسه اش، در احمدآباد، گوشه گرفت، و سالهای بسیار با شاگردانش در انزوای آرامی زندگی کرد. اما، از آن خلوتگاه، هر هفته، از طریق هفته نامه اش به نام هند جوان، سرمقاله هایی در تشریح فلسفه اش در باره ی انقلاب و زندگی منتشر می کرد. از پیروانش خواست که از خشونت بپرهیزند، نه فقط به این دلیل که این کار خودکشی است، و هند هیچ تفنگی نداشت، بلکه به این دلی که استبدادی جای استبداد دیگری را می گیرد و بس؛ به آنان می گفت: «تاریخ به ما می آموزد که آنانی که، بیشک به انگیزه های شریف و ارجمند، آزمندان را، باتوسل به زور، از امتیازات خود محروم کرده اند، به نوبه ی خود شکار بیماری مغلوبان شده اند... . اگر هند به دستاویزهای خشن رو آورد، من علاقه ام را به آزادی آن از دست خواهم داد. زیرا ثمردهی این گونه دستاویزها نه آزادی، بلکه بردگی است.»

دومین رکن عقیده ی او رد قطعی صنعت جدید بود، و مانند روسو، بازگشت به زندگی ساده ی کشاورزی و صنعت خانگی روستاها را خواستار بود. به نظر گاندی، محبوس شدن مردان و زنان در کارخانه ها، با ماشینهایی که در مالکیت دیگران است، و تولید اجزای کالاهایی که هرگز شکل تمام شده ی آنها را نخواهند دید، راه غیر مستقیمی است که انسانیت را در زیر توده ای از کالهای بی ارزش دفن می کند. به عقیده ی او، تولیدات ماشینی غیرلازم است؛ (نیروی) کاری که با به کار گرفتن آنها اندوخته شود، در ساخت و تعمیر آنها مصرف می شود؛ یا اگر واقعاً (نیروی) کاری اندوخته شود، برای کارگر سودی ندارد، بلکه به سود سرمایه دار است؛ کارگر، با قدرت تولیدی خاص خود، به هراس «بیکاری صنعتی» دچار می شود. از این رو نهضت سودیشی را که تیلک در 1905 اعلام کرده بود از نو برپا کرد؛ خود تولیدی (سودیشی) می بایست به سوراج، یا خودمختاری، افزوده شود. گاندی به کار بردن چرکه، یا چرخه ی ریسندگی، را نشانه ی بستگی صادقانه به نهضت ملی می دانست؛ او از هر هندی، حتی از ثروتمندترینشان، خواست که پارچه های دستباف بپوشند و منسوجات بیگانه و ماشینی بریتانیا را طرد کنند، تا در زمستان ملال آور، بار دیگر، خانه های هند پر از آواز چرخه ی ریسندگی شود.

پاسخ به این ندا همگانی نبود؛ تاریخ را در مسیرش متوقف کردن دشوار است. اما هند در این کار کوشا بود. دانشجویان هندی در همه جا کدر می پوشیدند، بانوان بزرگزاده ساریهای ابریشمی ژاپنی را کنار گذاشتند و پارچه های خشن دستباف پوشیدند، محکومان در زندانها، نخ ریسی آغاز کردند؛ و در بسیاری از شهرهای بزرگ، مثل روزگار ساوونارولا، جشنهای بزرگ مزخرفات سوزی ترتیب دادند که در آن هندویان و بازرگانان ثروتمند، از خانه ها و انبارهایشان، تمام پارچه های خارجی را بیرون آورده، به آتش انداختند. فقط در یک روز، در بمبئی 000/150 طاقه پارچه را به شعله های آتش سپردند.

نهضت کناره گیری از صنعت در هند شکست خورد، اما به مدت یک دهه نماد شورش بود؛ و به میلیونها مردم خاموش آن خطه وحدت و آگاهی سیاسی جدیدی بخشید. هند نسبت به اسباب و وسایل دو دل بود، اما «هدف» را گرامی می داشت؛ و اگرچه در سیاستمداری گاندی تردید می کرد، قدسیت او را به جان می پذیرفت، و در یک لحظه، در حرمت نهادن به او، جملگی یگانه شدند. تاگور درباره ی او چنین گفته است:

او در آستانه ی کلبه های هزاران بینوا می ایستاد، و همچون آنان جامه می پوشید. با آنان به زبان خودشان سخن می گفت. در اینجا پیکر او لااقل حقیقت زنده ی مجسم بود، نه صرف معقولاتی از کتابها. به این دلیل، «مهاتما» نام حقیقی اوست، و این نامی است که مردم هند به او داده اند، جز او چه کسی حس کرده است که همه ی هندیان گوشت و خون او را دارند؟... موقعی که عشق به در خانه ی هند آمد، آن در کاملاً گشاده بود... . به ندای گاندی غنچه ی عظمت نوین هند شکفته شد، کما اینکه در روزگاری که بودا حقیقت مهر و همدردی را در میان موجودات زنده اعلام کرده بود، هند شکوفا شد. ندای گاندی در عظمت جدیدی شکوفا شد.

وظیفه ی گاندی متحد کردن هند بود، و او آن وظیفه را به انجام رساند. وظایف دیگر چشم به راه مردان دیگر است.

+ نوشته شده توسط عباس یکرنگی در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 و ساعت 14:7 |

 

زایری بود که کولباری پر از کتاب بر پشت داشت و هزار و صدها فرسنگ و بیشتر طی طریق می کرد، زیر آستین، دشنه ای داشت و در جیب، دیوانی شعر.

به هنگام سلطنت مینگ هوانگ، فرستادگانی از سرزمین کرده آمدند و پیامی آوردند. این پیام را به خطی نوشته بودند که هیچ یک از وزیران نمی دانستند. فغفور به شگفتی افتاد و گفت: «آیا در میان کلانتران و دانشمندان و دلاوران بیشمار ما کسی نیست که ما را از این مخمصه خلاص کند؟ اگر تا سه روز رمز این نامه گشوده نشود، همه از خدمت طرد خواهید شد.»

وزیران از بیم باختن منصبها، و نیز سرهای خود، روز را به تلخی گذراندند و کنکاش کردند. سرانجام، وزیر هوچی چانگ به اورنگ فغفوری نزدیک شد و گفت: «این بنده رخصت می خواهد تا به عرض خداوندگار معروض دارد که در این شهر شاعری هست پر خرد، به نام لی؛ با دانشهای بسیار آشناست، و کاری نیست که از وی بر نیاید. بفرمای تا نامه را بخواند.» فغفور فرمان داد که لی بیدرنگ به دربار آید. لی نپذیرفت و پیغام فرستاد که دانشمندان دولتی رساله ای را که او در امتحان استخدام دولتی نوشته است، مردود دانسته اند، و بنابراین معلوم است که او نباید برای خواندن چنان نامه ای شایستگی داشته باشد. فغفور عالیترین لقب و خلعت مخصوص اهل علم را به او اعطا کرد و دل او را به دست آورد. پس، لی به دربار آمد و چون ممتحنان امتحان استخدام دولتی را در میان وزیران دید، آنان را واداشت که کفش از پایش بیرون آورند. سپس نامه را ترجمه کرد. دولت کره اعلام داشته بود که برای برافکندن یوغ چین آماده ی جنگ است. لی، در پاسخ، نامه ای خردمندانه و ترساننده نوشت، و فغفور بی تردید آن را توشیح کرد، زیرا، به تلقین هو چی چانگ، تقریباً باور کرده بود که لی فرشته ای است که بر اثر شرارتی از آسمان رانده شده است. حکومت کره، پس از دریافت آن نامه، زبان به معذرت گشود و خراج فرستاد، و فغفور قسمتی از خراج را به لی بخشید.

گویند شبی که لی پو زاده می شد، مادرش تای پوشینگ ستاره ی سپید بزرگ یا زهره را، که در مغرب زمین «ونوس» می خوانند، به خواب دید. پس، کودک خود را لی (به معنی «آلو») نام نهاد و تای پو (به معنی «ستاره ی سپید») لقب داد. لی در ده سالگی بر همه ی آثار کنفوسیوس تسلط یافت و چکامه هایی جاویدان آفرید. در سال دوازدهم عمر، زندگی فیلسوفان پیش گرفت و به کوهستان پناه برد و سالها در کوهها زیست. در آنجا سخت تندرست و نیرومند شد، شمشیر زنی آموخت، سپس هنرهای خود را به جهان اعلام داشت: «هر چند که قامتم از هفت پای [چینی] کمتر است، قوت آن دارم که ده هزار مرد را برابری کنم.» (ده هزار، در بین چینیان، معنی «بسیار» می دهد.) پس از آن، از سر فراغت، در اکناف زمین به مسافرت پرداخت

سپس همسری برگزید، اما چنان اندک مایه بود که زن ترکش گفت و کودکان را با خود برد. آیا این ابیات اشتیاق آمیز به یاد اوست یا به یاد یاری شورانگیزتر؟

دلاراما، زمانی که اینجا بودی، خانه را پر گل می کردم.

دلاراما، اکنون رفته ای – تنها تختی به جای مانده است.

لحاف منقش، روی تخت جمع شده است؛ نمی توانم بخوابم.

سه سال از رفتن تو می گذرد. هنوز عطری که از خود به جا گذارده ای، مفتونم می کند.

این عطر را تا ابد در مشام خواهم داشت. اما کجایی تو، محبوبم؛ آه می کشم – برگهای زرد از شاخه به زیر می افتند.

زاری می کنم – شبنم سپید روی خزه های سبز چشمک می زند.

وی برای تسلای خود در سلک «شش لاابالی باغ خیزران»، که بی شتاب می زیتسند و با ترانه ها و شعرهای خود نان می خوردند، درآمد. چون شنید که در نیائوچونگ شرابی عالی هست، به سوی آن شهر، که حدود پانصد کیلومتر با او فاصله داشت، روانه شد. در سفرهای خود با توفو، که والاترین شاعران چین و همسنگ او بود، آشنا شد. دیرزمانی با هم غزل سرودند و برادرانه دست به دست دادند ، تا آن که شهرت، آنان را از یکدیگر جدا ساخت. همه ی مردم آنان را دوست می داشتند، زیرا، مانند پارسایان، بی آزار بودند و، با غرور و اخلاص، یکسان با شاه و گدا رفتار می کردند. عاقبت به چانگان پا نهادند؛ هو، وزیر صاحبدل، چنان مفتون اشعار لی پو شد که برای پرداخت پول مایحتاج او زینت آلات زرین خود را فروخت. توفو در وصف لی پو گوید:

اما پو، جامی سرشار به او بده،

صد شعر خواهد ساخت.

درون میکده ای در یکی از خیابانهای چانگان

چرت می زند؛

و با آنکه ولینعمتش او را فرا می خواند،

پا در زورق سلطنتی نمی گذارد،

می گوید: «خداوندگارا، بر من ببخشا،

من خدای شرابم»

لی پو در مدح «بی آلایش بزرگ» (یانگ کوی فی) شعر می سرود و از این رو فغفور بدو دوستی می نمود وصله بارانش می کرد. روزی مینگ هوانگ در «کوشک عود» جشن شقایق برپا داشت و لی پو را احضار کرد تا به افتخار محبوبه اش شعر سراید. لی پو چنان مست بود که شعر گفتن نتوانست. ناچار آب سرد بر چهره ی مهربانش ریختند تا به خود آمد و غزلسرایی آغاز کردو، در وصف رقابت گلهای شقایق با بانو یانگ کوی فی، داد سخن داد:

جلال ابرهای دامن کش در جامه ی اوست،

و جلوه ی گل در چهره ی او.

ای منظر آسمانی، تنها در آن بالا

برفراز «کوه گوهر»،

یا در «قصر بلورین» پریان، در زیر ماه یافت می شود!

با اینهمه او در این بستان زمینی

باد بهاری بآرامی بر نرده ها می وزد،

و دانه های درشت شبنم می درخشند...

پیروز است شوق بی پایان عشق،

که با باد بهاری در دل خانه کرده است.

کیست که از چنین ستایشی خرسند نشود؟ با این وصف، بانو یانگ دانست که شاعر او را ظریفانه هجو کرده است، و از آن پس کوشید تا شاه را به او بدگمان سازد. پس، فغفور بدره ای به لی پو داد و روانه اش کرد. یک بار دیگر شاعر راه سرگردانی پیش گرفت. به «هشت تن جاویدان جام »، که نقل مجالس چانگان بودند، پیوست و با شاعری به نام لیولینگ همداستان شد: لیولینگ متوقع بود که همواره دو خادم به همراه داشته باشد: یکی با کوزه ای از نوشیدنیها ، تا به خواجه نوشاند؛ و دیگر با بیلی آماده ی کار؛ تا چون خواجه را از پا در آورد، او را به خاک سپارد! می گفت: «امور این جهان مانند سبزاب رودخانه نااستوار است» براستی شاعران چین بر سر آن بودند که طهارت خشک فیلسوفان آن سرزمین را جبران کند، و از مله لی پو می گفت: «از بهر شستن غمهای دیرینه ی روح خود، صد خم شراب نوشیدیم.» وی مانند عمر خیام بشارت انگور را به جهانیان می رساند:

رود تند رو به دریا می ریزد و دیگر باز نمی گردد.

آیا نمی بینی که، بالای آن برج بلند، سپید مویی

در برابر آیینه ی روشن خود اندوه می خورد؟

جعدش، بامدادان، مانند ابریشم سیاه بود.

شامگاهان، سراسر چون برف.

بیا تا می توانیم از خوشیهای کهن طرفی بندیم

و ساغر زرین را از کف ننهیم و بی آن در ماعتاب نمانیم. ...

تنها آرزمند نشئه ی دیرپای شرابم،

و همین خواهم که هرگز به خود نیایم. ...

بیا امروز من و تو با هم شرابی خریم!

چرا بگوییم بهایش را نداریم؟

اسب من آراسته به گلهای زیباست،

قبای پوستین من هزار قطعه زر می ارزد،

از پسرک (خادم) می خواهم

که اینها را بدهد و شراب شیرین بگیرید

آنگاه من و تو غمهای ده هزار قرن را

فراموش می کنیم.

این غمها چه غمهایی بودند؟ خلجان عشق مردود؟ بعید است، زیرا با آنکه چینیان مانند ما عشق به دل راه می دهند، شاعران آنان به شدت ما از درد آن نمی نالند. تراژدی انسانی، بدانسان که از اشعار لی پو بر می آید، بازتاب حوادث بسیار است: جنگ و تبعید، هجوم آن لوشان و سقوط پایتخت، فرار فغفور، مرگ یانگ کوی فی، و بازگشت مینگ هوانگ به قصرهای ویران شده ی خود. لی پو سوگواری می کند: «جنگ را پایانی نیست.» و سپس با زنانی که شوهرانشان قربانی مریخ، خدای جنگ، شده اند، به همدردی می پردازد:

دی ماه است. دخترک افسرده ی وچو را بنگر!

نمی خواند، لب به تبسم نمی گشاید. ابروهای پروانه آسای او ژولیده اند.

دم در می ایستد و رهگذران را می نگرد،

و او را به یاد می آورد که تیغ برگرفت و برای حفظ مرز رفت،

او که در سرمای آن سوی دیوار بزرگ رنج عظیم برد،

او که در جنگ فرو غلتید و هرگز باز نمی گردد.

در تیردان زرینی، آراسته به پوست ببر،

در میان تار عنکبوت و گرد وغبار سالها،

دو تیر با پرهای سفید به یادگار مانده اند.

ای رؤیاهای میان تهی عشق، دیدار شما چه غماست!

دخترک تیرها را بیرون می آورد و می سوزاند و خاکستر می کند.

با ساختن سد می توان از جریان رود زرد جلو گرفت،

اما به هنگام برف و باد شمال، که می تواند از اندوه او بکاهد؟

لی پو را می توانیم در نظر آوریم که از شهری به شهری و از امارتی به امارتی می رود. آنچنان که تسوی تسونگ چی او را وصف می کند: «زایری هستی که کولباری پر از کتاب بر پشت داری و هزار و صدها فرسنگ و بیشتر طی طریق می کنی، زیر آستین، دشنه ای داری و در جیب، دیوانی شعر.» در این آوارگیهای طولانی، دوستی دیرین او با طبیعت وی را از آرامشی ناگفتنی برخوردار گردانید. از لابلای اشعار او سرزمین گل آذینش را می بینیم و در می یابیم که تمدن شهری که تمدن شهری در آن زمان بار سنگین ر روح چینیان نهاده است:

چرا درمیان کوههای سرسبز به سر می برم؟

می خندم و پاسخ نمی دهم. روحم آرام است،

روحم در آسمان و زمینی دیگر، که از آن هیچ کس نیست، ساکن است.

درختان هلو غرق در گلند، و آب روان است.

همچنین:

ماهتاب را در پای تختم دیدم؟

و پنداشتم که یخ بر زمین نشسته است.

سرداران، به نام کوثر تسی ای، که شورش آن لوشان را فرو نشانیده بود، وساطت کرد و حاضر شد که درجه و عنوان او را بگیرند و جان لی پو را ببخشایند. در نتیجه، حکومت از قتل لپی پو چشم پوشید و به تبعید او اکتفا ورزید. خوشبختانه بزودی فرمان عفو عمومی صادر شد، و لی پو با گامهای ناتوان و لرزان به سرزمین خود بازگشت. سه سال بعد، در بستر بیماری افتاد و درگذشت. اما راویان، که چنین مرگ ساده ای را برای چنان روح بزرگی شایسته نمی دانسته اند، روایت کرده اند که شبی، در حالت شوق و جذبه، برای گرفتن تصویر ماه در آب، خود را به رودی افکند و غرق شد!

سی جلد شعر لطیف و رقت آمیز از او مانده است و او را بزرگترین شاعر چین معرفی می کند. یک نقاد چینی می گوید: «وی تارک رفیع تاک است و از هزار تل و کوه بالاتر رفته است. خورشیدی است که هزار هزار ستاره ی آبی در برابر آن درخشش تابناک خود را از کف می دهند.» مینگ هوانگ و بانو یانگ مردند، ولی نغمه ی لی پو هنوز جان دارد:

کشتی من از چوبهای گرانبهاست. و سکانی دارد از ماده ای کمیاب.

خنیاگران، با نی لبکهایی از خیزران و طلا، در دو سر آن می نشینند.

چه خوش است کوزه ای شراب به دست گرفتن،

دختران نغمه سرا در کنار داشتن،

و شادمان با امواج بدین سوی و آنسوی رفتن!

شادمانترم از آن پری که در هوا

بر درنای زردفام خود سوار بود؛

و آزادم همچون آدم دریایی که، بی هدف، مرغان را دنبال می کرد.

اکنون، به نیروی خامه ی الهام یافته ی خود، «پنج کوه» را درهم می شکنم.

شعر من زاده شده است می خندم، و شادیم گسترده تر از دریاست.

ای شعر بیمرگ! ترانه های چوپینگ همچون مهر و ماه پرشکوه است،

حال آنکه کاخها و برجهای شاهان "چون" از تپه ها زدوده شده اند.

+ نوشته شده توسط عباس یکرنگی در یکشنبه ششم مرداد 1387 و ساعت 10:25 |

 

خيلي وقت در خيلي از نقاط جهان دانستن نام تار كوفسكي واستناد كردن به او و فيلمهاي او دليل بر روشنفكري بود.

تار كوفسكي فيلم ساز بزرگ روس خيلي وقت به نماد روشنفكري تبديل شده است خيلي وقت بزرگترين انساني بود با بهتر بنويسيم مشهور ترين انساني بود كه در پهنه خاك به خاطر انسانيت دغدغه داشت و مي سوخت .روشنفكري كه دغدغه حس غريب بني آدم را داشت.

نماي معروف و فيلم نوستا لوژيا جايي كه شخصيت اول فيلم بايد شمع را روشن نگه داشته از عرض يك استخر بگذرد با آن ريتم كند و خفه كننده اش  با شکوه ترين روايت روشنفكري از وضع آدمي و دلشوره روشنفكري بدل شده است.

قهرمان فيلم بايد اين شمع را بدون اين كه خاموش شود به آن طرف آب ببرد و چون اين شمع هر دفعه در نصف راه خاموش مي شود مجبور است دوباره به اول بر گردد و كار را از سر شروع كند. اين نماي طولاني و بسيار كند كه بعدها به عنوان يكي از مولفه هاي سينماي روشنفكري در سينماي ايران نيز مطرح شد(مثلا در فيلم هاي بيضايي و شهيد ثالث) از تار كوفسكي چهره اي ماندگار ساخت. چهره اي كه نگران بشريت است چهره اي كه جنون بشر د وستي دارد و چهره اي كه روشنفكر است. يك صحنه ديگر هم در اين فيلم وجود دارد كه دريغ است از آن بگذريم و آن جايي است كه شاعر بزرگ كه از جمع طرفدارانش فرار كرد مي خواهد خود كشي كند و قبل از خود كشي و در حقيقت خود سوزي يك نطق آتشيني دارد كه با اين جمله ختم مي شود اين دنيايي است كه يك ديوانه بايد به شما بگويد خجالت بكشيد!

اصولا ديوانه در فيلم هاي تار كوفسكي پر سوناژ ي كليدي است كارگردان همه حرف هاي دلش را كه نمي تواند در دهان شخصيت هاي عاقل فيلمش بگنجاند به عهده روايتگري ديوانگي ميگذارد و همينطور شعر  به عنوان حرفي كه احتياج به دليل و مداقه ندارد. شعر هميشه در كارهاي تار كوفسكي هست و البته شاعرانه او ...

اما در سينماي ايران اگر بخواهيم بديل تار كوفسكي را پيدا كنيم اين بديل سهراب شهيد ثالث و بهرام بيضايي نيست.

بهرام بيضايي زيادي ايما ژيست است متاثر از سينماي روس هست اما از سينماي ايدوئولوژيك روس از سينماي پر از سمبول و استعاره و نشانه و رمز و پشت اين همه صنايع شگفت پر از سياست و شعارهاي سياسي دغدغه هاي بيضايي خيلي ژورناليستي روزمره و معلمانه است.

و اين به هيچ وجه با سينماي فروتن و ساده انگار و سورئال فلسفي تار كوفسكي جور در نمي آيد.اگر چه خيليها در ايران خواسته اند اين مقايسه را انجام بدهند سينماي شهيد ثالث هم خيلي رومانتيك ،عارفانه و حتي سوسول است. شايد هم خيلي اشرافي است.

اما سينماي علي حاتمي چطور؟

نگارنده شخصا علي حاتمي و سينماي او را به سينماي تار كوفسكي ترجيح دهد. سينماي علي حاتمي پر از درد است. پر از تفكر است و همينطور پر از شاعرانگي است. دقيقا مثل سينماي تاركوفسكي اما سينماي حاتمي چند بر تري بر سينماي تار كوفسكي دارد اول اينكه فضاهاي حاتمي معمولا فضا هاي بسته و يكدستي اند. اگر چه شگرد هر دوي اين سينما گران درعرصه ديالوگ هاي بي نظير و بازي كلمات است اما سينماي حاتمي فقط به ديالوگ بسته نيست حاتمي فضاي كوچكش را آنقدر آب و رنگ ميدهد آنقدر خوش مي چيند و تغيير ميدهد كه به واقع جهان را در خانه اي در حياطي در پستويي يا حتي در مغازه اي جمع ميكند.

بياد بياوريم صحنه ابتدايي فيلم سوته دلان را جايي كه برادر بزرگ (جمشيد مشايخي) كه نقش يك ظروفچي را بازي ميكند و يك مغازه كرايه ظروف دارد (البته خود نشانه تمامي دارايي هاي ادمي است چرا در مغازه اي اين چنيني از ظروف خانه گرفته تا فرش و اجاق و خلاصه همه وسايل زندگي را در خود دارند و نكته جالب اين است كه اين ظروف هم براي شادي استفاده مي شود هم براي عزا. و دقيقا به همين مناسبت در اول فيلم حاتمي ابتدا يك نفر براي عروسي ظروف كرايه مي كند. و پشت بندش كسي مي آيد كه ظروف كرايه براي عزا مي خواهد و مگر جهان  جر زندگي و مرگ چيز ديگري هست و اين تقابل هاي فلسفي در فيلم هاي حاتمي همه جا هستند و همه جا رمز گشايند تقابل مرگ و زندگي، غم و شادي، عشق و نفرت ،زور و خفت، فقر و غنا ،كوچگ و بزرگ و…..

دنياي فيلمهاي حاتمي بازتاب دهنده دنياي پريشان روان مردم جهان سوم است و نه حتي ايران.

و به همين خاطر دعواي اصالت و مدرنيته هميشه غوغا ميكند و در يك طرف مردانگي و وفا داري و عشق و صبوري و صفات و در سويي ديگر دورويي و فرصت طلبي و خيانت و عجله و تظاهر.

 

درفيلمهاي او تو مجبور نيستي كلي وقت را مصروف گذراندن شمع كني. بلكه روشنفكر علي حاتمي به دنبال اين است كه اصول اصالت را زير پا نكند. و ترجيح ميدهد اين وقت را در گرفتن ا فسارقاطري براي رسيدن به اما م زاده داوود طي كند واز اين نگاه حتي محافظه كار ست و دقيقا به همين خاطر عاشق و يا شايد ترسو . به شعر پناه مي برد به عرفان نزديك مي شود و واقعيت را از عيني به ذهن منتقل ميكند.

ديوانه يكي ديگر از عناصر فيلمهاي علي حاتمي و نقطه اشتراك او با تاركوفسكي است.

ديوانه در فيلمهاي علي حاتمي بهانه فلاش بك به گذشته است بهانه تداعي سنت است بهانه تذكر اصالت است ديوانه چون عقل ندارد. نوعي پيشنهاد روشنفكرانه براي سادگي بي تكلفي راستي و درستي است در دنيايي تازه اي كه اصالت ها دارند فراموش مي شوند و همه به نحوي دارند اداي ديگري (other) را در ميآورند يعني يا مثلا به ادا روشنفكرانه يا به ادا مردند يا به ادا صاحب صفاتند اين ديوانه است كه پر سوناژ حقيقي دارد.

ديوانه خودش است ناخودآگاه جمعي گذشته و ناخودآگاه منتقد امروز .ديوانه شايد به زعم ديگران تنها با منطق عقل معاش و ظاهري آدم هاي عاقل روزگار جور در نميآيد و شايد به همين خاطر است كه ماهمواره با ديوانه هاي فيلم هاي او احساس همذات پنداري ميكنم و دوستشان مي داريم چنانچه ديوانه ها ي فيلم تاركوفسكي را . فيلم مادر شايد شاهكارعلي حاتمي باشد يكي از ماندگار ترين فيلم هاي تاريخ سينماي ايران و يكي از ايراني ترين اين تاريخ سينما .ما در حكايت مادري است كه دارد مي ميرد و قبل از مرگ بچه هاي خود را جمع كرده است مادر نماد اصالت است. نماد راستي و تقوا. نماد حيات و سر زندگي و زايندگي و دارايي.

بچه ها نماد نسل جديدند. نسلي كه سر بردارش كلاه مي گذارد. نسلي كه تاب ديدن برادرش را ندار.د نسلي كه بچه هايش را توله مي نامد و از همشيره اش بيزار است .نسلي كه براي خريد يك خانه زندگي ميكند.(در تقابل باپدرشان نسلي كه براي يك ايده تبعيد و شكنجه و رنج ديده بودند) .نسلي كه در كثافت زندگي ميكنند و بنز سوار مي شوند و در حقيقت با كثافت نيز ميخزند و كاسبي مي كنند. نسلي كه در درياها سر گردان است و خانواده اش را يك عمر نديده است. نسلي كه آبستن روزهاي نامعلوم است .نسلي كه ديوانه است. نسلي كه مريض است. نسلي كه همه چيز دارد اماهيچ چيز ندارد. در( تقابل با نسل پدر هيچ ندارد.هر شب سيب زميني مي خورد اما شادمان و سر زنده اند اما بزرگوار و سلطانند). نسلي كه سعادتشان را در روياي برگشت به گذشته دارند. نسلي كه حس غربت دارند (نوستالوژيا) و به همين خاطر است كه سينماي علي حاتمي به سينماي تاركوفسلي نزديك است و حتي يگانه است سينماي علي حاتمي فلسفي است اما نه از نوع مكتب بازي اش . سينماي ايدئولوژي نيست. سينماي متفكرانه است دراين سينما سارتر و فوكوو هايدگر و دريدا حرف نمي زنند در اين سينما وجدان فلسفي آدمي است كه حرف مي زند. او در بيان ديدگاه خود جزم انديش نيست. روشنفكرانه است. اما چپ بر عليه راست نمي جنگد. انقلاب توده و غير توده نيست. به حكومت و احكام كاري ندارد. عنا و درونه آدمي است كه با هم مي جنكند. خير با شر، جنون با عقل، اصالت و تجدد عشق و خيانت دوستي و تظاهر و دقيقا به همين خاطر سينماي علي حاتمي سينماي روشنفكرانه ايران است چرا كه ديد او حتي ديدي ايئوئولوژيست و سياه و سفيد نيست چرا كه او حتي در بيان ديدگاه خود جزم انديش نيست .چرا كه او حتي در تفكر و غايت بيننده را با خود شريك مي كند.

 

 

+ نوشته شده توسط عباس یکرنگی در چهارشنبه دوم مرداد 1387 و ساعت 13:13 |

 

 براستی نمی توانم برای کسی که به گفتن «چه فکر کنم؟» معتاد نباشد، کاری کنم

 

 کونگ چی یو، که شاگردانش او را کونگ فوتزه، یعنی «کونگ استاد» می خواندند، به سال 551 ق م، در چوفو،واقع در امارت لو که همان استان شانتونگ کنونی است، زاده شد. بنابر افسانه های چینی که در عرصه ی مبالغه پردازی از افسانه های هر قومی گوی سبقت می ربایند، اشباح، تولد طفل نامشروعی را به مادری جوان خبر می دهند، پس مادر جوان کنفوسیوس را در غاری به دنیا می آورد. به هنگام زادنش، خیل اژدها به مراقبت می پردازند و بانوان اثیری هوای را عطرآگین می سازند. آورده اند که نوزاد پشتی چون پشت اژدها و لبانی مانند لبان گاو و دهانی به سان دریا داشت. وی به خانواده ای متعلق بود که هنوز برقرار است و قدیمترین خانواده ی چینی محسوب می شود. تبارشناسان تأیید می کنند که نسبت وی مستقیماً به فغفور بزرگ، شی هوا نگ تی، می رسد و تقدیر بر این بوده است که اخلاف وی تا امروز دوام آورند. اخلاف نرینه ی او در سده ی پیش به یازده هزار تن می رسیدند. اکنون تقریباً همه ی مردم شهر مولد او خود را از صلب او، یا از نسل یگانه فرزندش، می دانند. وزیر دارایی حکومت کنونی چین [سال 1935] که در نانکینگ مستقر است، از آن زمره است.

 

وقتی که کونک فوتزه به جهان آمد، پدرش هفتاد ساله بود، و چون فرزند به سه سالگی رسید، پدر درگذشت. او را به مدرسه فرستادند، ولی، برای کمک به مادر، به شغلی نیز تن در داد، و شاید رخوت یا وقاری که همه ی اوراق کارنامه ی عمر او را در نوردیده است، در همین اوان کودکی بر او دست یافته باشد. با این وصف، در جوانی مجال آن داشت که در تیراندازی و خنیاگری تردست گردد. چنان به موسیقی خو گرفت که بر اثر شنیدن آهنگی دلنشین منقلب شد و از آن پس به گیاه خواری روی آورد و مدت سه ماه گوشت نخورد! برخلاف نتیچه، میان فلسفه و ازدواج مخالفتی ندید؛ پس، در سن نوزده، همسری برگزید و در بیست و سه او را رها کرد و ظاهراً دیگر متأهل نشد.

 

در سال بیست و دوم عمر ، کار خود – آموزگاری – را آغاز کرد. خانه ی خود را آموزشگاه گردانید و از شاگردان جز شهریه ی قلیلی که در استطاعت آنان بود، نخواست. برنامه ی درسی او مرکب از تاریخ و شعر و آیین مردمداری بود. می گفت: شعر، منش انسانی را می سازد، آیین مردمداری، به میانجی آداب و تشریفات، منش را می پرورد، و موسیقی منش را کمال می بخشد.» همچون سقراط، شاگرادن خود را به شیوه ی زبانی درس می داد و چیزی نمی نوشت. از این رو، آنچه از او می دانیم ناشی از گزارشهای اعتماد ناپذیر شاگردان اوست. وی، که از حمله کردن به فرزانگان دیگر پرهیز می نمود و رد کردن عقاید دیگران را اتلاف عمر می شمرد، با رفتار خود، سر مشقی پسندیده برای فیلسوفان آتی باقی نهاد. در کار تدریس، هیچ گونه روش منطقی دقیق به شاگردان نمی آموخت، بلکه بآرامی خطاهای آنان را نشان می داد و از آنان فراست می خواست و هوش آنان را تیز می کرد. می گفت: «براستی نمی توانم برای کسی که به گفتن «چه فکر کنم؟» معتاد نباشد، کاری کنم.» و «برای کسی که مشتاق نباشد، حقیقت را نمی گشایم، و به یاری کسی که نگران تبین نموده ها نباشد، بر نمی خیزم. برای کسی که یک گوشه ی موضوع را به او بنمایم و او خود سه گوشه ی دیگر را از آن در نیابد، درسم را تکرار نمی کنم.» اطمینان داشت که داناترین و کاناترین مردمان از آموزش بهره ای نمی جویند، و کسی می تواند از سر خلوص به مطالعه ی فلسفه ای مردمی بپردازد که قبلاً منش و ذهن خود را بپرورد. «یافتن مردی که سه سال درس گرفته ولی به خیر گرایش نیافته باشد، آسان نیست.»

 

در آغاز، بیش از چند شاگرد نداشت، ولی بزودی در اکناف پیچید که، در پس لبانی گاو آسا و دهانی دریاوش، دلی پر مهر ذهنی پربار در جنب و جوش است. کنفوسیوس در پایان عمر توانست بر خود ببالد که سه هزار تن از جوانان نزد او درس خوانده و، چون خانه ی او را ترک گفته اند، به مقامات شامخ رسیده اند. گروهی از دانشجویان، که زمانی به هفتاد تن رسیدند، همواره نزد کنفوسیوس می زیستند، همچمان که نوآموزان هندو با «گورو»ی خود زندگی می کردند. همه ی شاگردان به استاد خود علاقه ی تام داشتند و همواره از سرنیکخواهی معترض بودند که چرا خود را به خطر می اندازد و چرا در حفظ نام نیک خود نمی کوشد. با آنکه نسبت به شاگردان سختگیر بود، بعضی از آنان را بیش از فرزند خود دوست می داشت؛ هنگامی که ین هووی درگذشت، بیش از اندازه گریست و در پاسخ امیر گی، که از او نام بهترین شاگردش را پرسید، گفت: «ین هووی عاشق آموختن بود. ... هنوز نشنیده ام که فردی [چون او] شیفته ی آموختن باشد. ... هر چه می گفتم او را به وجد می آورد. ... خشم خود را بروز نمی داد. خطا را تکرار نمی کرد. بدبختانه عمر مقدر او کوتاه بود و مرد، و اکنون کسی [چون او] نیست.» طلاب کاهل از کنفوسیوس دوری می گرفتند یا عنایت چندانی نمی دیدند. وی از آنان بود که شاگرد کاهل را با ضرب چوبدست درس می دهند و با صراحتی بیرحمانه می رانند. «سخت است وضع کسی که سراسر روز، خود را با خوراک انباشته می کند، بی آنکه ذهن خویش را به کاری گمارد. ... در جوانی، چنانکه در خور نونهال است، فروتن نیست؛ در کمال عمر دست به کاری نتیجه بخش نمی زند، و عمری دراز می کند – چنین کسی در حکم آفت است.»

 

هنگامی که در حجره بود، یا با شوق فراوان در رهگذرها می ایستاد و به شاگردانش تاریخ و شعر و آداب و فلسفه می آموخت، منظری غریب داشت. صورتهایی که نقاشان چینی از او ساخته اند، به اواخر عمر او تعلق دارند: سرش کم و بیش بی موست و بر اثر آزمایشهای روزگار گره خورده و چروکیده شده است. چهره اش چنان خشونت جدی و ترس آوری دارد که به شوخ طبعی و ملایمت تصادفی او، و حساسیت و ظرافتی که علی رغم کمال تحمل – ناپذیرش به او حالتی انسانی می داد، مجال خودنمایی نمی بخشد. یک معلم موسیقی چونگ نی یا کنفوسیوس را در اواسط عمر چنین وصف می کند:

 

بسیاری از آیات خردمندان را در چونگ نی دیده ام. چشمان رودسان، و پیشانی اژدها آسا دارد و اینها مشخصات هوانگ تی است. دستهایش دراز و پشتش چون سنگ پشت است. بلندیش از نه پا [ی چینی] تجاوز می کند. ... هر گاه لب به سخن می گشاید، سلاطین ماضی را می ستاید. راه فروتنی و ادب می پوید. هر موضوعی را شنیده و به حافظه نیرومند خود سپرده است. دانش او پایان ناپذیر می نماید. آیا نمی توانیم طلوع مردی خردمند را در او سراغ کنیم؟

 

در داستانها «چهل و نه ویژگی برجسته» به او نسبت داده اند. یک بار که در حین سفر، بتصادف از شاگردانش جدا شد، شاگردان از گزارش مسافری محل او را یافتند . مسافر گفته بود مردی را دیده است دیوآسا با «سیمای پریشان یک سگ ولگرد.» وقتی که شاگردان این توصیف را برای کنفوسیون باز گفتند، وی محفوظ شد و گفت: «عالی است! عالی است!»

 

معلمی کهنه پرست بود و باور داشت که رعایت حدود شاگردی و معلمی ضرور است. تقید به آداب، آرمان او بود. این مردمداری آب و نانش بود. کوشید تا لذتجویی غرایز را با خشکی و سختی کشی مشرب خود تعدیل کند. چنین می نماید که گاهی به خودستایی تن در داده است، گفته است: «می توان در یک مزرعه ی ده خانواری یک تن را با عزت و صمیمیت من یافت. ام او به قدر من شیفته ی دانش نخواهد بود.» «در فرهنگ شاید برابر دیگران باشم، اما هنوز به [منش] انسان برتر، که به تعالیم خود عمل می کند، دست نیافته ام.» «اگر امیری بود که مرا به کار می گماشت، در ظرف دوازده ماه کاری عمده می کردم، و در طی سه سال حکومت کامل می شد.» اما بر روی هم عظمت او با فروتنی همراه بود. شاگردانش به ما اطمینان می دهند: «چهار چیز بود که استاد از آنها یکسرده بر کنار بود: با تصدیق بلاتصور و تصمیمات نسنجیده ی هوساکانه و لجاجت و خودخواهی سر و کار نداشت.» خود را «ناقل – و نه واضح – می نامید.» و وانمود می کرد که فقط ناقل چیزهایی است که از فغفورهای نیکوکار – یو و شوین – آموخته است. سخت آرزومند شهرت و مقام بود، اما برای تحصیل آنها به سازش دور از شرف تن در نمی داد. بارها مقامات والا را رد کرد، زیرا گمارندگان او کسانی بودند که حکومتشان از دیدگاه او عادلانه نبود. به شاگردان خود اندرز می داد که انسان باید بگید «مرا باکی نیست که مقامی ندارم، پروای من این است که برای تحصیل مقام، شایسته گردم. مرا باکی نیست که مشهور نیستم، خواهان آنم که لایق شهرت شوم.»

 

مانگ هه، که یکی از وزیران امیر لو بود، فرزندان خود را به محضر کنفوسیوس فرستاد، و کنفوسیوس، به پایمردی آنان، به دربار چون در لویانگ معرفی شد. اما، از سرافتادگی، از آن دور گرفت و، چنانکه دیده ایم، به ملاقات لائوتزه ی خردمند، که در آستانه ی مرگ بود، شتافت. چون به لو بازگشت، موطن خود را چنان آشوبناک دید که با چند تن از شاگردان به امارت چی کوچید. کوچندگان، هنگامی که در راه خود از میان کوههای بلند دور افتاده می گذشتند، از دیدن فرتوت زنی که کنار گوری می گریست، مبهوت شدند. کنفوسیوس تسه لو را گسیل داشت تا از غم او بپرسد. پیرزن در پاسخ گفت: «پدرشوهرم در اینجا به وسیله ی ببری به قتل رسید و شوهرم نیز، و اکنون پسرم به مان سرنوشت دچار آمده است.» کنفوسیوس از او پرسید که چرا در چنان جای خطرناکی مانده است. زن پاسخ داد: «در اینجا حکومت ستمکار وجود ندارد.» کنفوسیوس به شاگردانش گفت: «فرزندان من، این را به یاد سپارید: حکومت سمتکار سبعتر از ببر است!»

 

امیر چی او را بار داد و از تعریفی که درباره ی حکومت نیک از او شنید، بسی خشنود شد: «حکومت هنگامی نیک است که امیر، امیر باشد و وزیر، وزیر و پدر، پدر باشد و پسر، پسر.» امیر خراج شهر لین چی یو را برای معیش او تحضیص داد. اما کنفوسیوس هدیه ی امیر را نپذیرفت و اظهار داشت که کار درخور پاداشی چنان نکرده است. امیر اصرار ورزید که او را به عنوان مشاور نزد خود نگاه دارد، ولی گان یبنگ، وزیر اعظم، با سخن خود او را منصرف گردانید: «این دانشوران از کردار بر کنارند و نمی توان از آنان پیروی کرد. چنان با نخوت و خودبینی به آرای خویش می نگرند که در مقامات فرودین خرسند نمی شوند. ... این جناب کونگ عجایب فراوان دارد. تنها برای اجرای تشریفاتی که وی درباره ی رفت و آمد می داند، نسلها وقت لازم است!» پس، کنفوسیوس به لو بازگشت، پانزده سال دیگر به شاگردان درس داد و آنگاه برای تصدی مقامات دیوانی فرا خوانده شد.

 

در پایان سده، او را سر کلانتر چونگ تو گردانیدند. از یک روایت چینی برمی آید که، با انتصاب او، درستکاری مانند مرضی مسری شهر گیر شد، چندانکه مردم اگر در خیابان اشیای گرانبها می یافتند، یا آنها را بر نمی گرفتند یا به صاحبانشان می رساندند. هنگامی که تینگ، امیرلو، کنفوسیوس را بر مسند سرپرستی خدمات عمومی نشانید، کنفوسیوس فرمان داد که اراضی را مساحی کنند و در کشاروزی اصلاحات فراوان معمول دارند. سپس، بار دیگر ارتقا یافت و به وزارت جرایم رسید. چنین گفته اند که انتصاب او بدین سمت به تنهایی نابودی جنایت را کفایت کرد. در اخبار چینیان آمده است که «نادرستی و تباهی به شرم افتادند و رو پنهان کردند. صداقت و وفاداری، خصلت مردان شد و عفت و فرمانبری، خصیصه ی زنان. بیگانگان از امارات دیگر بدان سامان روی آوردند. کنفوسیوس بت مردم گردید.»

 

این تحول چنان عظیم است که البته باور کردنی نیست. در هر حال، وضع جدید دوام نیاورد و بیگمان بزهکاران از نهانگاهها سر بر آوردند و زیر پای استاد دام گستردند. مورخان می گویند که امارات مجاور، به لو رشک بردند و از قدرت افزاینده ی آن به هراس افتادند. درچی، وزیری مکار نظر داد که باید تینگ، امیر لو، را از کنفوسیوس دور و بیزار گردانید. پس امیر چی گروهی از دختران خوشنوا و شیرین ادا را با یکصد و بیست اسب، که از دخترکان نیز زیباتر می نمودند، نزد امیر تینگ فرستاد. امیر شیفته ی دختران و اسبان شد، و کنفوسیوس، که حاکم را سرمشقی برای رعایا می خواست، رنجید. امیر رنجش او را به چیزی نگرفت و از وزیران و امور حکومت غافل شد. پس تسه لو بانگ برداشت: «استاد، وقت رفتن است.» کنفوسیوس با اکراه از کار خود کناره گرفت و لو را ترک گفت. سیزده سال به آوارگی عمر گذاشت و شکوه سر داد که هرگز «کسی را ندیده است که تقوا را به قدر جمال دوست بدارد». حقاً یکی از خطاهای شایان سرزنش طبیعت این است که میان تقوا و جمال جدایی انداخته است.

 

استاد و تنی چند از شاگردان از ولایتی به ولایتی رفتند. دیگر در ولایت موطن خود معزز نبودند. در برخی از ولایات، تکریم می شدند و در بعضی، تخفیف و تهدید. دوبار مورد حمله ی اوباشان قرار گرفتند و یک بار از گرسنگی به آستانه ی هلاکت رسیدند. حتی تسه لو زبان به شکایت گشود که چنین حیاتی درخور «انسان برتر» نیست. در جریان سفر آنان، امیر وی ریاست حکومت خود را به کنفوسیوس پیشنهاد کرد. اما کنفوسیوس، که از عقاید امیر خشنود نبود، نپذیرفت. هنگامی که آن جماعت کوچک از خاک چی می گذشتند، با دو پیرمرد، که از بد روزگار، ماند لائوتزه، زندگی را رها کرده و در گوشه ای به فلاحت پرداخته بودند، روبرو شدند. یکی از آن دو کنفوسیوس را به جا آورد و به تسه لو دشنام داد که چرا کنفوسیوس را همراهی می کند. پیرمرد می گفت: «آشفتگی همچون سیلی بالنده سراسر شاهنشاهی را فرا می گیرد، و کیست که این وضع را برای تو دگرگون سازد؟ به جای پیروی از مردی که از این ایالت به آن ایالت پناه می برد، آیا بهتر نیست پیرو کسانی شوی که از سراسر عالم رو بر می تابند؟» کنفوسیوس در این توبیخ تأمل کرد، اما هنوز امیدوار بود که باری دیگر در ایالتی مجالی یابد و رهبری اصلاح و صلح را برعهده گیرد.

 

سرانجام، در سال شصت و نهم عمر فیلسوف، امیرگی بر اریکه ی سلطنت لو نشست و سه تن را با هدایای شایسته نزد او فرستاد و دعوتش کرد که به مسقط الرأس خود بازگردد. در نتیجه، کنفوسیوس پنج سال پایان عمر را با عزت و سادگی گذرانید. رهبران لو بارها او را به مشاوره خواندند. ولی او خردمندانه گوشه گرفت و خویشتن را وقف تدوین آثار اصیل (کلاسیک) چین و تألیف تاریخ قوم خود کرد. در آن زمان، یک بار امیرچی احوال استاد را از تسه لو پرسید و تسه لو از پاسخ دریغ ورزید. کنفوسیوس چون از آن خبردار شد، اعتراض کرد: چرا نگفتی؟ چه او مردی است که، از شوق دانش پژوهی، خوراک خود را فراموش می کند، از شادی [یافته های خود] غمها را از یاد می برد، و فرا آمدن پیری را در نمی یابد.» در گوشه ی عزلت، با شعر و فلسفه، خود را تسلا می داد و مسرور بود که غرایزش با عقل هماهنگ شده اند. می گفت: «در پانزده سالگی به آموختن دل دادم. در سال سی ام سخت به خود قائم شدم. در چهل از شک رها پی جستم. در پنجاه به نوامیس آسمانی پی بردم. در شصت گوشهایی حقیقت نیوش یافتم. در هفتاد توانستم از خواست دل پیروی کنم، بی آنکه از راه صواب انحراف جویم.»

 

در سن هفتاد و دو در گذشت. پیرامونیان او روزی بامدادان شنیدند که به آوازی حزین می خواند:

 

کوه عظیم باید فرو ریزد

 تیر نیرومند باید در هم شکند،

و خردمند، همچون گیاهی، پژمرده و نابود شود.

 

چون شاگردش، تسه کونگ، خود را بدو رسانید، استاد گفت: «هیچ سلطان هوشیار فرا نمی آید. در سراسر شاهنشاهی یکی نیست که مرا سرور خود گرداند. زمان مرگ من فرا رسیده است.» در بستر افتاد و پس از هفت روز جان داد. حواریانش، با شکوه و تشریفاتی که زیبنده ی اخلاص آنان بود، وی را به خاک سپردند. سپس مدت سه سال در کلبه هایی که کنار گورش ساختند، به سر بردند و همچون پدر مردگان، بر او سوگواری کردند. س از آنکه همه رفتند، تسه کونگ، که بیش از دیگران به وی مهر داشت، سه سال دیگر در آنجا ماند و به تنهایی در کنار آرامگاه استاد ماتم گرفت

+ نوشته شده توسط عباس یکرنگی در سه شنبه یکم مرداد 1387 و ساعت 9:1 |

آیا به دور از مذهب و هر تفکر فلسفی تا به حال به خدا اندیشیده ایم. چه فراموشی بزرگی است این. . واقعا فکر کردن به خدا هم مهیب است و هم لذت دارد. اگر خدا باشد چه می شود. این پرسشی عظیم است که نسیان کلمات و  فراموش کاری ذهن آدمی هر دو سعی می کنند که این مهابت را کم کنند.  می گویم مهیب اما این مهابت را  هم نمی توان دریافت. چرا که در ظرف زمان نمی گنجد و مکان از آن خجل است. دریای ذهن و خیال نیز با همه بزرگی و گنجایشش باز ظرف این مهابت  نیست.   و من فکر می کنم هر کدام از ما آدمها  تنها به اندازه خودمان تصویری از خدا می کشیم.  تصویر، تصور.. اما اینها بت سازی نیست. می خواهم بگویم بتهای بشر دیروز  از سنگ و چوب بودند  و بتهای ما اما بتهای ذهنی اند.  ابراهیم بت شکن آن زمان بود اما کجا است  آن تبری که بتهای خیال ما را بشکند.   وکجا است آن بت شکن.

 

اما  اینکه من عاشق دین محمد کریمم. درست به همین دلیل است. موسی را عصا دادند که اذهب الی فرعون انهو طغی. و عیسی را نفس مسیحایی دادند که مردگان را زنده کند. و ابراهیم تبر به دوش بود که بتهای بی جان را بشکند. و نوح  را کشتی که جانهای خدا اندیش را از طوفان در بگذراند. اما محمد را کلمه دادند که بتهای ذهنی را بشکند. بتهای ذهنی را نمی توان با تبر ابراهیم شکست و عصای موسی خود چه باشد و چگونه طوفانی است که این بت  ها را در خود غرق کند و نوح اینجا خود چه باشد.

 کلمه  تنها تبری است که بتهای ذهنی را می شکند. اما کجا است آنکه حشر معانی کند ما که دلمان پوسید. آی محشر معانی و زنده کنند کلام در آخر الزمان ما را  از دست بتهای ذهنی مان نجات ببخش. کلمات را بباران. ما دلمان باران کلمات می خواهد ما تشنه گان را آب سیراب نمی کند.

آی آی ای انکه کرسی ات را بر آب قرا دادی  هستی را  از دل دریای جوشان پدید آوردی ما  تشنگان را دریاب.

آی فرزند کسی که مهریه مادرت آب ها است پس کجایی تو.

آی ای آنکه  پدرت سقا است و مادرت چشمه  و  پدرت عطشان شد  که ما آب نداریم. کجایی تو  ما تشنگان زمینی را جرعه آبی نمی آوری.  

+ نوشته شده توسط عباس یکرنگی در یکشنبه سی ام تیر 1387 و ساعت 9:57 |
 حتما شما هم داستان موسی را خوندید. که گفت: اذهب الی فرعون انهو طغی. یا داستان ابرهه را شنیدید. که وقتی  خواست کعبه رو خراب کنه و  سربازای ابرهه شترهای  عبد المطلب رو گرفته بودند وقتی  آن جناب برای باز پس گرفتن شترهاش  رفت پیش ابرهه و ابرهه هم از اینکه جناب عبد المطلب دنبال شترهاش اومده و به خرابی کعبه کاری نداره  تعجب کرد و از او پرسید که چرا و  او جواب داد من صاحب شترهایم هستم و خانه کعبه خودش صاحب داره.  و می دونه چطوری ازش محافظت کنه. خوب مگه این دین صاحب نداره. که آقایون می خ